eitaa logo
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"🇮🇷
235 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
528 ویدیو
9 فایل
غیرفعال. اینجاست هر آنچه از ذهن بر آید..! این‌جانب ، آدریِنا هستم. جهت گفت‌وگو: https://daigo.ir/secret/324154056 https://eitaayar.ir/anonymous/Fg6B.W17hBk پاسخ؟ @lostincastle @Adriena39 : بنده
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خبرگزاری صداوسیما
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎦 تنش در میزگرد فرهنگی پزشکیان 🔹وقتی میکروفون مشاور پزشکیان و کارشناس فرهنگی باهم قطع می‌شود. @iribnews
هدایت شده از Motivation🇮🇷🇵🇸☝🏻
درد اصلی ماجرا اینجاس که این یارو مشاور فرهنگیش بود:/
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
مشاور پزشکیان ،پزشکیان رو قهوه‌ای کرد اینا سرشون به تهشون پنالتی میزنه میخوان ریاست هم بکنن :) @BisimchiMedia
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"🇮🇷
مشاور پزشکیان ،پزشکیان رو قهوه‌ای کرد اینا سرشون به تهشون پنالتی میزنه میخوان ریاست هم بکنن :) @Bi
اوکی. حالا اینا هیچی ، لعنتی تو مثلا به عنوان مشاور اومده بودی..پدر طرفو درآوردی که هیچ ، باهاشم یه برخورد خیلی زشت توی رسانه عمومی کردی هم هیچ ، آبروشو بردی هم هیچ.. حداقل نمیومدی اینطوری توییت بزنی و بهش توهین کنی...!! عجب! واقعا عجب!! اینا خودشونم نمیدونن با خودشون چند چندن.. جدا فردی با چنین شخصیتی باید مشاور فرهنگی باشه؟؟ حالا مشاور فرهنگی هر کسی ، فرقی نداره! این اصلا انگار با فرهنگ آشنایی نداره..! چه برسه به اینکه بخواد مشاورشم باشه!
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"🇮🇷
اوکی. حالا اینا هیچی ، لعنتی تو مثلا به عنوان مشاور اومده بودی..پدر طرفو درآوردی که هیچ ، باهاشم یه
برای پزشکیان آرزوی موفقیت دارم.. شرمنده ولی با این مشاورای از گل بهترش به جای خاصی نخواهد رسید ، حتی اگه رئیس جمهور هم بشه...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عالی و قوی🗿 تبلیغات دارن مرز ها رو جا به جا میکنن..!
هدایت شده از -کاغذنویس-
صدای نفس هاش توی اتاق می‌پیچید. گاهی قهقه میزد و چند دقیقه بعد صدای هق هقش کل اتاق را در بر می‌گرفت. سرش رو بین دو دست می‌گرفت و شقیقه اش رو می‌فشرد. داد میزد و هستریک می‌خندید افکار و قتل هایی که انجام داده بود خواب رو از چشماش گرفته بود. تيمارستان شده بود خونه اش. به دست هاش که نگاه می‌کرد انگار خون میجوشیداز خطوط کف دستش. یک دیوونه ی به تمام معنا. روزی که دختر بچه ای رو با دست های خودش خفه کرد و صورت کبود و چشم های سفید دختر آخرین صحنه جلوی چشم هاش بود رو خوب به یاد می آورد. فقط کافی بود که چشم هاش رو ببنده تا صحنه ها مثل یک فیلم از جلوی چشم هاش رد بشن. غروب بود و آسمون به رنگ خون، میله استیل کنار تختش عجیب برق میزد. شقیقه اش تیر کشید و دو ضربه به در چوبی اتاق خورد. افسر وارد شد و طبق معمول سوال های تکراری. دیگر طاقت زندگی را نداشت. دو دستش رو محکم به میله گرفت و طی یک حرکت ناگهانی میله بوسه ای به پیشونیش زد و شکافی عمیق و جوشش خون باعث شد که صفحه چشماش سیاه بشه و به خوابی عمیق سفر کنه. از :کاغذ نویس به :noveriacastle