"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"🇮🇷
اوکی. حالا اینا هیچی ، لعنتی تو مثلا به عنوان مشاور اومده بودی..پدر طرفو درآوردی که هیچ ، باهاشم یه
برای پزشکیان آرزوی موفقیت دارم..
شرمنده ولی با این مشاورای از گل بهترش به جای خاصی نخواهد رسید ، حتی اگه رئیس جمهور هم بشه...
هدایت شده از -کاغذنویس-
صدای نفس هاش توی اتاق میپیچید.
گاهی قهقه میزد و چند دقیقه بعد صدای هق هقش کل اتاق را در بر میگرفت.
سرش رو بین دو دست میگرفت و شقیقه اش رو میفشرد.
داد میزد و هستریک میخندید
افکار و قتل هایی که انجام داده بود خواب رو از چشماش گرفته بود.
تيمارستان شده بود خونه اش.
به دست هاش که نگاه میکرد انگار خون میجوشیداز خطوط کف دستش.
یک دیوونه ی به تمام معنا.
روزی که دختر بچه ای رو با دست های خودش خفه کرد و صورت کبود و چشم های سفید دختر آخرین صحنه جلوی چشم هاش بود رو خوب به یاد می آورد.
فقط کافی بود که چشم هاش رو ببنده تا صحنه ها مثل یک فیلم از جلوی چشم هاش رد بشن.
غروب بود و آسمون به رنگ خون،
میله استیل کنار تختش عجیب برق میزد.
شقیقه اش تیر کشید و دو ضربه به در چوبی اتاق خورد.
افسر وارد شد و طبق معمول سوال های تکراری.
دیگر طاقت زندگی را نداشت.
دو دستش رو محکم به میله گرفت و طی یک حرکت ناگهانی میله بوسه ای به پیشونیش زد و شکافی عمیق و جوشش خون باعث شد که صفحه چشماش سیاه بشه و به خوابی عمیق سفر کنه.
از :کاغذ نویس
به :noveriacastle
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"🇮🇷
صدای نفس هاش توی اتاق میپیچید. گاهی قهقه میزد و چند دقیقه بعد صدای هق هقش کل اتاق را در بر میگرفت.
خیلی ممنونم کاتب عزیز👀✨
جدا جالب بود.
_من قصهگویی ساکن ِجنگلم ،
که روایت میکنم از سرزمینی فراسوی باور ها !
مفتخرم که شما ، شنوندهی افسانه هایم باشید ؟ https://eitaa.com/Lady_64
+حتما(: