یهودیا خیلی کار کردن.
اون سری هم گفتم، زمانی که برای من و شما و دوست و رفیقامون انیمیشن از پرنسسای قشنگ و خفن میساختن و به خوردمون میدادن، حتی برای جوان و بزرگسال ما فیلم و سریال تولید میکردند، دست کودکان خودشون اسلحه میدادند، ستیز با دیگر اقوام جهان رو توی مغز کودکانشون نهادینه میکردند.
و کار کردن، تلاش کردن، الان هم رسیدن به همین مرحلهای که میخواستن. نمیگم در کشور ما تلاشی نشده، اما اون ریشه و پایهای که باید کاشته میشد، در وجود نسل ما منعکس نشد متاسفانه..
خیلی از هم سن و سالای ما نه یهود رو درست میشناسند، نه از کارهایی که کردند و میکنند خبر دارند، نه از اهداف پلیدشون، و...
باور کنید فریب خورد آسونتر از چیزیه که فکرش رو میکنیم..
و باور کنید تا وقتی بعضی از هم سن و سالای ما با ناآگاهی خیلی از این فیلمها رو میبینند و مغلوب میشند، و من و شمایی که -نمیگم کاملا، اما تقریبا- آگاهی داریم از ذاتشون، دوری کنیم از نگاه کردنشون و راهمونو ازشون کج کنیم، هرکسی به سوی خودش بره، با این توجیه که به گناه آلوده نشیم و پامون نلغزه، چیزی درست نخواهد شد. نه من و شما مستحکم میشیم، نه بقیه آگاه میشن...
خواستم خیلی حرفا بزنم چون واقعا وصف امام رضا برام خیلی عمیق و سنگین و زیاده..
اما جدا حتی نمیدونم چی بگم. فقط اشکام میریزن، اما کلماتم نه..
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
من هرچی در وصف امام رضا بگم کم گفتم پس سکوت میکنم، خودتون شکوهش رو حس کنید..
دقیقا پارسال هم همین بودم. کلا شب شهادت امام رضا نمیدونم چه خبره، یطوریام..اما از نوع بد نه، از نوع خوب..
مادرم میگفت: تو امام رضایی هستی. راستش را بگو، به امام رضا وصل شدی؟ زبانم چرخید: خیلی وقته دارم تلاش میکنم اما وصل نمیشه..
من دروغ گفتم. تلاش نمی کردم. اگر تلاش بود، خیلی وقت پیش وصل میشد. من خودم سیم را چیده بودم و توقع داشتم وصل شوم. بله آقا، تا عمر دارم شرمنده ام. چرا چنین گفتم؟ من حتی حق گله کردن ندارم. بهانه ها موجه نیست. اما... اما دلتنگی امانم را بریده. بغض خیلی وقت است در گلویم لانه کرده. به عکس گنبدت که نگاه میکنم تار میبینم. چند سال است که نیامده ام؟ مگر دلتنگی با اعداد نشان داده می شود؟ یک سال؟ دو سال؟ سه سال؟ نه.. دلتنگی من به اندازه تمام عمر است. به اندازه سال ها و ماه ها و روزهایی که دیده ام و ندیدم. حتی در گفتنش هم شک دارم... اگر واقعا اینقدر دلتنگ بودم، تا به حال مرا کشیده بودی، برده بودی به مشهدت، حرمت، رو به روی گنبد طلاییت ات که زیباترین تصویر دنیاست. من نمیدانم، تنها میدانم که از روزهای نخستین زندگی ام که ضامن حیات من شدی، دیگر دلم بند توست. در تمام پرتگاه های زندگی، یک «یا امام رضا» کافی بود تا مرا برگردانی. هر کجا از نعمت اشک محروم شدم، یک« یا امام رضا» کافی بود تا اشک جاری شود و بشوید گناهان بی شمارم را. من دوام آورده ام با یاد تو. به امید دیدار دوباره حرمت. به امید اینکه آن زمانی که خواستم آن زیارت را آخرین زیارتم قرار ندهی، صدایم را شنیده باشی و زیارت بعدی را امضا کرده باشی. نمیدانم، نمیدانم کدام گناه نعمت زیارت را از من دریغ کرده، نمیدانم ولی آقای من! تمام آنچه دارم از شماست. خودت را از من نگیر. منی که با ضمانت تو زنده ام، زندگی ام بی تو زندگی نمی شود. روح مرده می شوم. در بند تن اسیر و گرفتار می شوم. ساده بگویم، در یک کلام «بیچاره» می شوم.
التماس می کنم، به خاک آستانت می افتم، مرا هم ببر مرا هم مهمان کن ، مرا هم بخر، مرا هم ببخش...
هدایت شده از کلماتیچند.
📪 پیام جدید
آدرینا دوستت چه کادویی برات گرفته بود؟
شاید ماهم ایده بگیرم
#دایگو
هدایت شده از کلماتیچند.
📪 پیام جدید
سلام ادرینا عزیز!
تقدیمیتون اینجاست و مچکر از صبوریتون:)
@buttergifts
#دایگو