میدونی...خیلی پیچیدهست...
واقعا حس میکنم نمیدونم دیگه باید از چی بنویسم.
هدایت شده از جنگلِحفاظتشدهیذهن
دیگه نمیتونم اون حجم احساس به خرج بدم.
اونم سر یه چیز خیالی.
معمولا نوشته هام آخرش میره سمت خدا و اینکه عشق ها خیلیم واقعی نیستن اما میتونیم همه جا پیداشون کنیمو اینا🤡
من واقعیتش..تمام متنام تا الان، تمامشون رو...
با اوج و عمق احساسات واقعیم نوشتم. و از تک تک جملاتش منظور داشتم...شاید زیاد واقعی و جدی بنظرتون نیاد. اما جدی بودن، و هنوزم هستن..
ولی خب..
چیکار کنم..
شاید درست نبود...شاید اشتباه بودش..
واقعی بود، واقعی هست..حتی اگر تموم شه یه روز...بازم نمیتونم به خودم دروغ بگم و بگم که واقعی نبود...
اما فقط...حتی نمیدونم که اشتباهه یا نه.
هربار میگم تقصیر خودمه، میگم آدم هرچی سرش بیاد تقصیر خودشه..
من واقعا تقصیری نداشتم، واقعا نداشتم...واقعا اونموقع چیزی نمیفهمیدم، عقلم نمیرسید..
و علاوه بر این، نه اینکه فقط تقصیر من باشه، شاید خودمم که دارم همه اینا رو سر خودم میارم..