حقیقتا برای نوشتن ، باید قلمت به جای جوهر ، عشق روی کاغذ بیاره..
تا وقتی خودت عشق به نوشتن نداشته باشی بنظرم اونی که باید نمیشه..
هدایت شده از واگن خلوتگاه خیالات ساکو🇮🇷
بنظرم تو هرکاری آدم اگر علاقه و انگیزه نداشته باشه اون کار افتضاح میشه..
هدایت شده از واگن خلوتگاه خیالات ساکو🇮🇷
اینکه آدم بتونه خودشو جای تک تک شخصیت ها بذاره باعث میشه بتونه بهتر اون احساسات رو بیان کنه..
مثل این می مونه که وقتی آدم نوشتن کلمات رو یاد بگیره فقط بنویسه یعنی براش مهم نباشه دستخطش چطور باشه ...
انگار که اصلا دستخطی نداره ...
هدایت شده از - منِسبز ؛
خب اهمممم
من برای بار nاُم همسایه میپذیرم هاها.
از اونجایی که من یمدت کلا نبودم و بعضی از همسایهها یا دیل زدن یا مارو از لیستشون برداشتن تصمیم به این کار گرفتم🐸✔️
خب اگه مایل هستین که همسایه بشیم یا همچنان همسایه بمونیم این پیامو تو چنلای زیباتون فور کنین و لینک چنلاتونو حتما اینجا بزارین
دارم میگم حتما لینکتونو بزارین
حتی همسایهها چون من ممکنه نتونم چنلاتونو چک کنم آره🐸✨
ظرفیت نداره ولی فقط تا فردا ساعت۴ میتونین فور کنین
آمار چنلاتون مهم نیست فقط وایبتون فاقد دپ باشه
آره دیگه همین.
امضا:مایا
ازآنسوےجنگلها؛
هدایت شده از ☄کلوپ رزا🎻
نیک در حال ناراحتی برای اینکه چرا ۲۰ تا نمیشیم😒😔✨💔
هدایت شده از واگن خلوتگاه خیالات ساکو🇮🇷
در انتظار برای ادامه داستان جالبت هستممم🤓
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
در انتظار برای ادامه داستان جالبت هستممم🤓
الان در حال نوشتن ادامه شم.
اینکه قبلا تا یه جاهایی نوشتم واقعا کمک کننده س ولی اینکه تو دفتره بیشتر آزاردهنده س تا کمک کننده😂😔
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
فصل ۱ "قارچ های راهنما" توی جنگل نشسته بود و به درختان کاج خیره شده بود. آن جنگل به طور توصیف ناپذیر
فصل ۱
"قارچ های راهنما"
او که کنجکاو شده بود ، به راهش ادامه داد تا به مجسمه رسید. مجسمه شبیه به جانور عجیب بود که سری بیضی شکل و بی مو داشت ، چشمان گرد و درشت و دهانی کشیده و نسبتا بزرگ داشت و قدش خیلی کوتاه بود. مجسمه انگار زمان زیادی آنجا بوده ، روی سنگ هایش که با دقت تراشیده شده بودند ، خزه هایی به چشم میخورد.
نگاهی به مجسمه کرد و ابروهایش را بالا انداخت و به سمت آن رفت ، مجسمه تکانی نخورد اما ، ناگهان صدایی که از سمت مجسمه میآمد ، بلند گفت : خوش آمدید!
او ترسید و عقب پرید اما دیر بود ، ناگهان همه چیز برای چند ثانیه سیاه شد و او انگار که از جایب پرت شده باشد ، روی زمین پر از چمن و سرسبز فرود آمد!
در بزرگ و چوبی پشت سرش بسته شد و حصار های بلند و محکم اطراف در پدیدار شدند. او از واقعیت چیزی که پیش روی چشمانش اتفاق میافتاد مطمئن نبود و بسیار از اتفاقات اطرافش گیج و متعجب شده بود.
برگشت و روبروی در که پشت سر خودش میشد نگاه انداخت ، حیاط بزرگ و وسیع پر از چمن بود و پیش رویس برج بلندی سر به فلک کشیده بود و مِه اطراف آن را پر کرده بود.
مرد لاغراندامی از دور نمایان شد و برایش دست تکان داد و داد زد : پس بالاخره اومدی ، آقای بلک!
#ادامه_دارد
#P2
#BlakKingdom