الان من فقط میفهمم که ابن سینا گفت هرکس عادت کنه بدون دلیل چیزها رو بپذیره از حقیقت انسانی خودش خارج شده.
اره خلاصه. بعدم اینکه فلاسفه مسلمان قبول داشتن که از طریق استدلال و شهود و تجربه و وحی و همهچی میشه به حقیقت رسید و همه راه ها رو قبول داشتن بخاطر همینم مثلا اروپاییا دسته دسته(تجربهگرا و عقلگرا) نشدن.
هدایت شده از ستاد مبارزه با بیکارا
جالبیش اینه ارتور شوپنهاور از یه حرف استاد بوعلی اسکی رفته
نسبت عقل فعال به عقل انسان به گفته فارابی مثل نسبت نور خورشید به چشمه.
حالا چطوری؟؟
میگه خورشید نور میده و با اون چشم توانایی بینایی پیدا میکنه و میتونه اجسام رو ببینه.
حالا عقل فعال هم مثل خورشید، میگه چیزی رو در عقل انسان میذاره که باعث میشه انسان بتونه مفاهیم رو درک و تفهیم کنه.
این عقل فعال هم یک عقلیه در عالم عقول (که مجرد هستن و وسیله رساندن فیض به این عالمان و علاوه بر استدلال میتونن شهود کنن)
هدایت شده از ستاد مبارزه با بیکارا
فقط فرق تسلسل علل نامتناهی با باطل بودن تسلسل علل نامتناهی عقل فعالمو ازم گرفت بقیش بمونه برای بعد
تسلسل علل نامتناهی یعنی اینکه شما مثلا یه علت¹ داری یه معلول، بعد همین علته خودش دوباره معلول باشه(یعنی یه علت دیگه داشته باشه، که میشه مثلا علت²)، بعد دوباره این علت² هم خودش معلولِ یه علت دیگه باشه که مثلا بشه علت³. و این چرخه تا ابد باید ادامه پیدا کنه ولی خب نمیشه چون ما بینهایت موجود نداریم یا اگرم داشته باشیم ممکنالوجودن، نه واجبالوجود. پس محاله. نمیتونیم تا ابد علت و معلولهای پشتِسرهم داشته باشیم. به خاطر همین هم تسلسل علل نامتناهی محاله.