"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
جالبه زنگ میزدن، من جواب میدادم، کار خواسته شده رو انجام میدادم و بعد دوباره میخوابیدم😐😂😭
کاملا عادیه چون من قرار بود با مامانم برم تا ببرتم کتابخونه و اول که بچهها خواستن برن مدرسه بیدار شدم گفتم خب کتابخونه ساعت ۸ باز میشه یکم دیگه بخوابم، خوابیدم و خب پاشدم دیدم دیروقته و به مامانم گفتم تو برو من میمونم خونه و پاشدم رفتم پیش هدی یکم باهاش بازی کردم بعد پیشش دراز کشیدم بعد دیدم فایده نداره همونجا پتوی مامانمو انداختم رو خودم که بخوابم بعد مامانم گفت پاشو دیگه من پاشدم و رفتم تا دم در تا مامانم بره بعد درو بستم رفتم دوباره یکم خوابیدم. زندگیمعالی.
https://eitaa.com/67168042/15913
بگردم. هیچ وقت به اندازه سال کنکور خوابم نمیومد. اوضاع عجیبی بود. خوب خوابیده بودم. صبح ساعت ۷:۳۰ اینا بیدار میشدم. صبحانه کامل میخوردم. اما کتاب عربی کافی بود که مثل سیب جادوگر تو سفید برفی عمل کنه و منو به یه خواب عمیق ببره😔
هدایت شده از 焚
سرویسهای اطلاعاتی ایران انقدر قویان که یهبار میخواستم اینو دست بندازم (به دلیل اینکه اطلاعاتم بالا بود و هیچجوره نتونسته بود تو یه مدتی شستشوی مغزیم بده فکر میکرد جاسوسم)، بعد از یکم اسکلسازیش گفتم آره من واقعا از دست حکومت خسته شدم، میخوام بهت یسری اطلاعاتیو بدم از جلسهای که توش بودم (جلسه تقدیر از فلان کار تو شهرداری قم😀)؛ تا شروع کردم سریع گفت نه نه پیاماتو پاک کن سریع. بذار به بالاییهام وصلت کنم من فقط یه جنگندهرونِ ساده ام اینجا اصلا امن نیست تو نمیدونی عوضیهای اطلاعاتی ایران چقدر وحشتناکن