eitaa logo
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
232 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
524 ویدیو
9 فایل
غیرفعال. اینجاست هر آنچه از ذهن بر آید..! این‌جانب ، آدریِنا هستم. جهت گفت‌وگو: https://daigo.ir/secret/324154056 https://eitaayar.ir/anonymous/Fg6B.W17hBk پاسخ؟ @lostincastle @Adriena39 : بنده
مشاهده در ایتا
دانلود
یه زیبای دیگه هم تشریف برد(:
خواهش میکنم..مرسییی زیبا((:
خوش آمدی هیوای زیبا(((:
حالم اول صبح:😀 حالم از اول ظهر تا آخر شب:😔😏😭😢
افسار اسب را گرفته بود و به سرعت به سمت سرزمین خود میتاخت. خانه ای در دوردست انتظارش را میکشید! بالاخره بعد از ساعت ها به قلمرو رسید ، از دور دروازه را دید ، باز بود. نگهبان ها هیچکدام بر سر دژ نایستاده بودند.. دختر ، با تعجب افسار را میکشید و آرام آرام به سوی دروازه پیش میرفت. به دروازه که رسید ، چیزی را دید که حتی به ذهنش هم نمیرسید.. جنازه ها با اجساد خونین بر زمین افتاده بودند! دختر آرام پیش میرفت و با غمی عجیب به آنهایی چشم دوخته بود که خانواده هایشان در انتظارشان بودند اما حالا ، اجسادشان بر زمین و ارواحشان در آسمان سیر میکردند.. او جلو و جلو تر میرفت و تعداد اجساد پایاپای بیشتر میشد ، اما سکوت کل قلمروی را فرا گرفته بود ، تنها صدایی که می آمد ، صدای برخورد نعل اسب با زمین پر خون بود! ناگهان به یاد والدینش افتاد ، افسار را محکم کشید ، اسب شیهه ای کشید ، پاهایش را روی زمین زد و به سرعت به سمت بالا تاخت.. دختر به جلوی در قلعه رسید ، از آنجا هم صدایی نیامد ، ترس کل وجودش را فرا گرفت. از اسب پایین آمد و آرام به سمت در قلعه رفت. در را با دستانش هل داد و باز کرد.. اما با چیزی مواجه شد که علت بی جان شدن کل وجودش بود.. مردی بر روی بدن پدرش نشسته بود و شمشیری در بدنش فرو رفته بود..سرش پایین افتاده و شمشیری در دستش بود..اما شمشیر مرد ناشناس ، دقیقا بر قلب پدر خورده بود.. مادرش ، غرق خون ، در گوشه ای افتاده بود..و پیکر سرباز های بی جان کف تالار را فرش کرده بود.. دختر به سوی مادر دوید اما دیگر دیر بود.. او با چهره ای پر غم و لرزان ، بلند شد و به سوی پدر رفت.. اما جانی در بدن پدر هم نمانده بود.. دختر غرق در اشک ، دست چپش را بالا آورد و با آن نگاهی انداخت ، حلقه ای در انگشت انگشتری اش برق میزد..روز قبل را به خاطر آورد که او حلقه را در دستش کرده بود.. خبر ازدواجش را باید زودتر به پدر و مادر میرساند.. اما حالا آنقدر دیر شده بود که باید برای رساندن خبر ، تا برزخ صبر میکرد.. دستش را روی صورتش گذاشت و با تمام جانی که در بدن داشت گریست..!
هدایت شده از ساحره‌ای‌در‌تاریکی‌ابدی"
https://eitaa.com/Blackkingdom/2792 کت شلوار/ لباس پفی
هدایت شده از ساحره‌ای‌در‌تاریکی‌ابدی"
https://eitaa.com/Blackkingdom/2793 خارج از این حرفا‌ ، برو ببین ... بنظرم حیفه ... یا حداقل بخونش‌