افسار اسب را گرفته بود و به سرعت به سمت سرزمین خود میتاخت.
خانه ای در دوردست انتظارش را میکشید!
بالاخره بعد از ساعت ها به قلمرو رسید ، از دور دروازه را دید ، باز بود. نگهبان ها هیچکدام بر سر دژ نایستاده بودند..
دختر ، با تعجب افسار را میکشید و آرام آرام به سوی دروازه پیش میرفت.
به دروازه که رسید ، چیزی را دید که حتی به ذهنش هم نمیرسید..
جنازه ها با اجساد خونین بر زمین افتاده بودند!
دختر آرام پیش میرفت و با غمی عجیب به آنهایی چشم دوخته بود که خانواده هایشان در انتظارشان بودند اما حالا ، اجسادشان بر زمین و ارواحشان در آسمان سیر میکردند..
او جلو و جلو تر میرفت و تعداد اجساد پایاپای بیشتر میشد ، اما سکوت کل قلمروی را فرا گرفته بود ، تنها صدایی که می آمد ، صدای برخورد نعل اسب با زمین پر خون بود!
ناگهان به یاد والدینش افتاد ، افسار را محکم کشید ، اسب شیهه ای کشید ، پاهایش را روی زمین زد و به سرعت به سمت بالا تاخت..
دختر به جلوی در قلعه رسید ، از آنجا هم صدایی نیامد ، ترس کل وجودش را فرا گرفت.
از اسب پایین آمد و آرام به سمت در قلعه رفت.
در را با دستانش هل داد و باز کرد..
اما با چیزی مواجه شد که علت بی جان شدن کل وجودش بود..
مردی بر روی بدن پدرش نشسته بود و شمشیری در بدنش فرو رفته بود..سرش پایین افتاده و شمشیری در دستش بود..اما شمشیر مرد ناشناس ، دقیقا بر قلب پدر خورده بود..
مادرش ، غرق خون ، در گوشه ای افتاده بود..و پیکر سرباز های بی جان کف تالار را فرش کرده بود..
دختر به سوی مادر دوید اما دیگر دیر بود..
او با چهره ای پر غم و لرزان ، بلند شد و به سوی پدر رفت..
اما جانی در بدن پدر هم نمانده بود..
دختر غرق در اشک ، دست چپش را بالا آورد و با آن نگاهی انداخت ، حلقه ای در انگشت انگشتری اش برق میزد..روز قبل را به خاطر آورد که او حلقه را در دستش کرده بود..
خبر ازدواجش را باید زودتر به پدر و مادر میرساند..
اما حالا آنقدر دیر شده بود که باید برای رساندن خبر ، تا برزخ صبر میکرد..
دستش را روی صورتش گذاشت و با تمام جانی که در بدن داشت گریست..!
#خود_نوشته
هدایت شده از ساحرهایدرتاریکیابدی"
https://eitaa.com/Blackkingdom/2792
کت شلوار/ لباس پفی
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
https://eitaa.com/Blackkingdom/2792 کت شلوار/ لباس پفی
او گاد..یکم فراتر از حد باور بود😔
هدایت شده از ساحرهایدرتاریکیابدی"
https://eitaa.com/Blackkingdom/2793
خارج از این حرفا ، برو ببین ... بنظرم حیفه ... یا حداقل بخونش
من واقعا عذر میخوام از همتون که نه مث آدم فعالیت میکنم نه رمانو میزارم نه از زندگی آدرینا حرفی میزنم..
ممنون میشم اگه یمدت فقط تحملم کنید..
من واقعا خستم ، از لحاظ روحی..همین!
مرسی!
https://eitaa.com/Gavaldon/1105
نمیدونی چند وقته تو برناممه که بخونمش ولی هنوزم نخوندم😔
واقعا تاسف باره که این تابستون فقط یه کتاب و نصفی از یه کتاب دیگه رو خوندم..
این واقعا کمه!
https://eitaa.com/Gavaldon/1106
منم قرار بود همینکارو کنم..
اما خب مسافرت و این مریضی لعنتی و الانم که این حال مسخرم نذاشت😔
اگه میتونستم تنها باشم و کسی کاری به کارم نداشته باشه و تو خونه کاری نباشه ، من الان بالای ۵ تا کتاب سنگینو خونده بودم..