هدایت شده از ساحرهایدرتاریکیابدی"
جوری که از حضور دو تا ادمین دیگه ی آدرینا متعجب گشته ام ...
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
جوری که از حضور دو تا ادمین دیگه ی آدرینا متعجب گشته ام ...
😂😂😔😔
این بندگان خدا..دوقلوهای افسانه ای😂
دوستامن..و خب وقتی که با خبر کانال داشتن من مواجه شدن ، تاکید کردن که میخوان بیان اینجا رو بترکونن..سو😔😂
منم گفتم بیاین ولی با یه سری شرط و شروط..
زیادم توقعم نمیره..دوتاشون F هستن😔😂
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
اصلا شبیهشون هم نیستیم😌
لازمه ذکر کنم چقدر تلپاتی میدیم؟ 😔
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
دو قلو هم نیستیم😔
مثل دوقلویین خب😂
نیک نیماتونم یکم شبیهه خب😂
کلا شبیهین
هدایت شده از ساحرهایدرتاریکیابدی"
تا بهتون ثابت نکنم دورمسترانگ فوق العادهست ول کن نیستم 🤝✨
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
تا بهتون ثابت نکنم دورمسترانگ فوق العادهست ول کن نیستم 🤝✨
نیاز به اثبات نیس قطعا فوق العاده س..
ولی رداهاشون>>>>>
خب خبر خوب..امروز قراره پارت بزارم اگه خدا کمک کنه😔😂
و اگه دوباره بدقولی نکنم..
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
فصل ۲ "پادشاهی فروپاشیده" پسر به اطراف خود نگاه کرد تا آقای بلک را بیابد. اما هیچکس به غیر از خودش آ
فصل۲
"پادشاهی فروپاشیده"
مرد موهای قهوه ای تیره داشت و رنگ چشمان آبیش دقیقا شبیه به رنگ چشمان ویلیام بود. مرد توی تصویر ، لباس پادشاهی بلند و سیاهی پوشیده و تاجی از طلا را در دست گرفته بود ، زنی در کنار او ایستاده بود که موهای قرمز مایل به قهوه ای اش را بالا بسته بود و یک لباس سبز زمردی و بلند با نگین های مشکی و سفید بر تن داشت. هردوی آنها به طور غمگینی لبخند میزدند.
ویلیام بهت زده به عکسی نگاه میکرد که ریچارد میگفت عکس والدینش است..و او به این مسئله به طور عجیبی باور داشت.
ریچارد گفت: اون بهترین پادشاه این قلمرو تا الان بوده ، تا وقتی که اون بود همه توی صلح و آرامش بودن ، قبل از اینکه بیایم اینجا..
ویلیام پرسید: بیاین اینجا؟؟
ریچارد ادامه داد: بله ، هیچوقت اون روز رو یادم نمیره. همه باهم سر میز نشسته بود..شما اونموقع خیلی کوچیک بودید آقای بلک!
پادشاه فیلیپ¹ و ملکه مارگارت² باهم حرف میزدند و ناهار میخوردند و ماهم کنارشون ایستاده بودیم تا ظرف های ناهار خالی بشه.
که یهو هوریس³ دوید و اومد تو ، و گفت که یه لشکر از آدم بیرون با چوب و چماق و بیل و کلمگ ایستادند و سردسته شون هم اسکاته ، اسکات اسمیت⁴! کی فکرشو میکرد؟؟
اسکات نورچشمی پادشاه و ملکه بود ، اون یه جادوگر بااستعداد بود که پدر و مادرش جادوگر نبودند. اون تا سال دهم توی مدرسه موند و جادوگری رو یاد گرفت و حدی رسید که میتونست با دستش جادو کنه. اما اون بعد از چندین سال زندگی کنار ما ، جای ما رو به معمولی ها⁵ لو داده بود و اونها اومده بودن تا بجنگن ، از ترس..
اونها میترسیدن کنار ما زندگی کنند. اونموقع قلمروی بلک جای دیگه ای بود ، دور از اونها اما اونها اومدن و جنگیدن. پادشاه فیلیپ رفت تا باهاشون حرف بزنه ، اما...اما...
ویلیام که بسیار تحت تاثیر داستان قرار گرفته بود و انگار میدانست در نهایت چه میشود ، سرش را زیر انداخت و با صدایی گرفته گفت: کشتنش ، درسته؟؟
ریچارد آرام گفت: بله!
و بعد همچون ابر بهار گریست..
¹.Philip
².Margaret
³.Horace
⁴.Scott Smith
⁵.Normal People.
#ادامه_دارد
#BlakKingdom
#P4