"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
چقد شماها اشتباه حس میکنیددددد
حسه بالاخره..ممکنه اشتباه پیش بیاد دیگه..
واقعا بنظرم اتمام تحصیلات در مقطع دبیرستان یا همون دیپلم..تنها سودی که داره اینه که نمیخواد ساعت ۵ پاشی بری مدرسه.
وگرنه بنظرم مدرسه خیلی خوبه ، کلی چیز جدید یادمیگیری(یادگیریو دوست دارم بشخصه) ، دوستاتو میبینی ، با دبیرا و کادر و.. سر و کله میزنی(با اینکه رو اعصابه ولی حال میده) ، درسای مورد علاقتو میخونی ، به هدفت نزدیک تر میشی ، و و و و..
اصلانم خوشحالی نداره که مدرسه ت تموم شه..تازه من سال دوازدهمم که تموم شه ناراحتم میشم چه برسه به خوشحال..
اگر یه وقت کسی دوست داشت اعلام حضور کنه...
دقایقی دیگر میام میخونم و جواب میدم..
https://harfeto.timefriend.net/16925524936101
هدایت شده از تمپل گرندین
https://eitaa.com/kingdomblack1/5052
مهم نیست چند نفر تورو دوست ندارن و ایگنور میکنن
مهم اینکه هنوز یه نفر با تمام وجودش خودتو کانالت و دوست داره
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
https://eitaa.com/kingdomblack1/5052 مهم نیست چند نفر تورو دوست ندارن و ایگنور میکنن مهم اینکه هنوز
:)))
خب چه کسی با تمام وجودش من و کانالم دوست داره،؟؟ هوم؟؟..
فک نکنم موجود باشه ولی خب..
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
اگر یه وقت کسی دوست داشت اعلام حضور کنه... دقایقی دیگر میام میخونم و جواب میدم.. https://harfeto.tim
_منم دوازدهمم و همین حسو دارم
+به به..میدونی چیه دوست عزیز ، بنظرم خیلی ناراحت کننده س که دیگه مدرسه نری..واقعا آدم قلبش میگیره..
_دیل نزن
+باور کن اگه دست خودم بود هرگز اینکارو نمیکردم..حتی تصمیم بهش هم نمیگرفتم
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
https://eitaa.com/kingdomblack1/5060 شاید من
گااااد..
گااااااااد...
پروردگارا..
خداونداا..
بارالها..
ایزد منااان..
یاالله..
خدااا..
هدایت شده از ImMortal SoUls
هنگامی ک کلادیا در نیمه های شب در اعماق هزارتو قدم میزد و با انگشتان درازش پیراهنش را که خاکی شده بود را می تکاند و سعی میکرد به لرزش دستانش توجهی نکند ناگهان صدای شیهه ی بلند اسب هارا شنید و زمانی ک با تردید سرش را به سمت عمارت چرخاند با تاریکی مطلق کل سرزمین مواجه شد. او از زمانی ک لاشه ی گرگ سفید را در مقابل عمارتش دیده بود میدانست ک او برگشته است. هیچ موجودی نمیتوانست مانند او جنازه ی حیوانات را با دندان هایش تکه تکه کند و پوستش را از تنش جدا کند و چشمانش را از حدقه در بیاورد . تاریکی و مرگ از بارزترین نشانه های بازگشت او بودند . ولی کلادیا که پیش از همه متوجه حضور دوباره ی او در سرزمین شان شده بود سعی میکرد وجودش را از ترس و وحشت خالی کند و به موضوع های دیگری بیاندیشد ولی این غیر ممکن بود. او دیگر توان تحمل آشوب های بیشتری را نداشت . هر لحظه ای ک میگذشت او نا آرامتر و رنگ پریده تر از قبل میشد و پیش از قبل بیمار به نظر میرسید . چشمان نیلی رنگش که وحشت در آنها موج میزد همچون دو گوی سحرآمیز زیر نور مهتاب می درخشیدند.