هدایت شده از تمپل گرندین
https://eitaa.com/kingdomblack1/5052
مهم نیست چند نفر تورو دوست ندارن و ایگنور میکنن
مهم اینکه هنوز یه نفر با تمام وجودش خودتو کانالت و دوست داره
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
https://eitaa.com/kingdomblack1/5052 مهم نیست چند نفر تورو دوست ندارن و ایگنور میکنن مهم اینکه هنوز
:)))
خب چه کسی با تمام وجودش من و کانالم دوست داره،؟؟ هوم؟؟..
فک نکنم موجود باشه ولی خب..
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
اگر یه وقت کسی دوست داشت اعلام حضور کنه... دقایقی دیگر میام میخونم و جواب میدم.. https://harfeto.tim
_منم دوازدهمم و همین حسو دارم
+به به..میدونی چیه دوست عزیز ، بنظرم خیلی ناراحت کننده س که دیگه مدرسه نری..واقعا آدم قلبش میگیره..
_دیل نزن
+باور کن اگه دست خودم بود هرگز اینکارو نمیکردم..حتی تصمیم بهش هم نمیگرفتم
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
https://eitaa.com/kingdomblack1/5060 شاید من
گااااد..
گااااااااد...
پروردگارا..
خداونداا..
بارالها..
ایزد منااان..
یاالله..
خدااا..
هدایت شده از ImMortal SoUls
هنگامی ک کلادیا در نیمه های شب در اعماق هزارتو قدم میزد و با انگشتان درازش پیراهنش را که خاکی شده بود را می تکاند و سعی میکرد به لرزش دستانش توجهی نکند ناگهان صدای شیهه ی بلند اسب هارا شنید و زمانی ک با تردید سرش را به سمت عمارت چرخاند با تاریکی مطلق کل سرزمین مواجه شد. او از زمانی ک لاشه ی گرگ سفید را در مقابل عمارتش دیده بود میدانست ک او برگشته است. هیچ موجودی نمیتوانست مانند او جنازه ی حیوانات را با دندان هایش تکه تکه کند و پوستش را از تنش جدا کند و چشمانش را از حدقه در بیاورد . تاریکی و مرگ از بارزترین نشانه های بازگشت او بودند . ولی کلادیا که پیش از همه متوجه حضور دوباره ی او در سرزمین شان شده بود سعی میکرد وجودش را از ترس و وحشت خالی کند و به موضوع های دیگری بیاندیشد ولی این غیر ممکن بود. او دیگر توان تحمل آشوب های بیشتری را نداشت . هر لحظه ای ک میگذشت او نا آرامتر و رنگ پریده تر از قبل میشد و پیش از قبل بیمار به نظر میرسید . چشمان نیلی رنگش که وحشت در آنها موج میزد همچون دو گوی سحرآمیز زیر نور مهتاب می درخشیدند.
هدایت شده از ImMortal SoUls
وزش باد، موهای خاکستری اش را بهم میریخت و صورت رنگ پریده اش در میان موهایش پنهان میشد. کلادیا میخواست به هر نحوی که شده از آنجا برود ، به جایی در دوردست ها ، جایی ک آن موجود ترسناک اورا پیدا نکند . او سال ها قبل هرچه را که داشت از دست داده بود و چیزی برایش باقی نمانده بود ک باعث نگرانی اش شود ولی او از آینده ی تاریکی که پیش رو داشت میترسید.
هدایت شده از ImMortal SoUls
حالا دیگر سراسر جسمش از وحشت میلرزید . آرام آرام به طرف عمارت برمیگشت. بوی خون و صدای فریاد مردم همجا را فرا گرفته بود. صدای نفس هایش با لرزش همراه بود. به نزدیکی های عمارتش ک رسید به سمت درخت لیمو قدم برداشت، وقتی به چند سانتی آن رسید ارام دستش را بلند کرد و به سوی تنه ی تنومند درخت برد و آرام آنرا لمس کرد؛ سپس کلماتی را زمزمه کرد و برای ثانیه ای چشمانش را بست. لحظاتی بعد تنه ی درخت شکافته شد و درون آن خنجری نمایان شد ؛ کلادیا دستش را درون حفره برد و آرام خنجر را بیرون آورد ؛ خنجری نقره ای با نشان اژدهایی زمردی . خنجر را محکم گرفت و تنه ی درخت را که به شکل اولش در میآمد را تماشا کرد ؛ سپس به راهش به سمت عمارت ادامه داد. صدای فریاد ها گوش خراش تر میشد و بوی خون اورا به یاد گذشته ها می انداخت . او هم اکنون در مقابل پله های عمارتش ایستاده بود . خنجرش را بالا گرفت و نگاهی به آن انداخت ، اژدهای زمردی زیر مهتاب برق میزد و بال هایش را تکان میداد.
هدایت شده از ImMortal SoUls
کلادیا سرش را که بالا گرفت با دو جفت چشم زمردی خون آلود مواجه شد. او آنجا بود، درست در مقابل کلادیا . همان هیولای درنده ای که همه از او متنفر بودند و خوف داشتند. چهره اش مثل همیشه غرق خون بود و بی رحم تر به نظر میرسید . کلادیا خنجر را بالا آورد و در همان لحظه آن موجود صورتش را به او نزدیکتر کرد و کنار گوشش زمزمه کرد : "فرصتش رو داشتی ولی کاری نکردی ، الان هم شرایط فرقی نکرده " سپس مانند دود از کنار کلادیا رد شد و با صدایی بلندتر و واضح تر گفت:"فکر نکنم هیچوقت تغییری ایجاد بشه دیا"
کلادیا نفسش را در سینه حبس کرده بود و به او خیره شده بود . گویا پاهایش بی حس شده بودند و نمیتوانست قدم دیگری بردارد . به سمت آن هیولا برگشت و با خود گفت: "تو همیشه در اشتباهی آردن و این هیچوقت تغییر نمیکنه"