eitaa logo
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
237 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
527 ویدیو
9 فایل
غیرفعال. اینجاست هر آنچه از ذهن بر آید..! این‌جانب ، آدریِنا هستم. جهت گفت‌وگو: https://daigo.ir/secret/324154056 https://eitaayar.ir/anonymous/Fg6B.W17hBk پاسخ؟ @lostincastle @Adriena39 : بنده
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خونه زیرزمینی مگان
من از چن نفر خعلیییی ممنونممم اون وقتا که کم بودم اونا اولین نفرایی بودن ک یه جورایی بهم اهمیت دادن آرالیا،الکس،کورنلیا،آدرلیا،کورای،نووا و آدرینا من بهتون خیلی مدیونم و به شما خیلی بیشتر از آدمای دورو برم اهمیت میدم😭✨
هدایت شده از خونه زیرزمینی مگان
میدونستید ماهایی که چنل داریم عاشق ممبرامون هستیم_ البته همشون بجز کسایی که لفت میدن!!!
مگااان ۱۵۰ شدی تبریککک میگممم🥳 امیدوارم زودتر به آمار های خیلی خیلی بالاتری برسییی🙂❤️
نوای عزیز ۱۳۰ شدنت مبارککک😀❤️ مطمئنم خیلی زود ۲۰۰ تا میشییی🙃
البته ببخشید ک یکم دیر شد😁
هدایت شده از ‹رهگذر ِ‌دشت ِسکوت!›
درود و سلام... الدا هستم، همان رهگذر ِدشت ِسکوت..(: اگر مایلید با ما همسایه بشید فور کنید و تگ‌تونُ « اینجا »برام ارسال کنید^^ نکته؛فقط ده چنل! پارتی بازیم ندارم✔️😍 آمار مهم نیست! وایبتون به ما بخوره(: امضا،رهگذردشت‌سکوت؛الدا
هدایت شده از دنیای موازی؛
ممنونم ادرینا خیلی زود صد تایی شدن خودت رو جشن میگیریم✨😭
هدایت شده از پیراهنِ چهارخونهٔ سبز .
برای The Classic Castle 🕯🎻 + آد..آدریِنا بیدار شدی؟ صدا نا آشنا بود و من هنوز کامل چشمام رو باز نکرده بودم ، نوری که میخورد تو چشمم خیلی شدید بود و جای تعجب داشت چون اتاقِ من هرگز نه پنجره و نه چراغِ پرنوری نداشت. چشمام رو آروم باز کردم و بالاسرم یه گروه نوجوون عین خودم و یه سقفِ بلند و سنگی دیدم ، سقفی که نشون میداد انگار اینجا خونه‌مون نیست ، بلکه یه قلعه‌ی قدیمیِ. با ترس و بیشتر باتعجب از جام بلند شدم. +خوبی؟ چرا انقدر لجبازی میکنی ؟ مگه پروفسور نگفته بود فعلا افسون های اون کتاب رو امتحان نکنیم؟ چرا رفتی و اجراش کردی که تهش اینجوری شی؟ - اینجا کجاست ؟ + نکنه حافظه‌ت هم پریده؟ گیج و منگ بودم که همون لحظه در اتاق باز شد و پیرزنی قد کوتاه وارد شد . ~ پس بالاخره به‌هوش اومدی! + ولی پروفسور مک اون چیزی یادش نمیاد! ~ حتی تو رو هری؟ + حتی منم یادش نمیاد پروفسور.. - میشه بگید من کجام؟ خواهش میکنم! من اصلاً نمیدونم اینجا کجاست.. ~ نظرتون چیه یه دور تو قلعه بچرخید؟ و آدرینا اگه به یاد نیاری ، دوباره از اول دوره میبینی! حواس‌ت رو جمع کن. پیرزن اینو گفت و از اتاق خارج شد . به نوجوون های دورم نگاه کردم ؛ یه دختر و پسر با موهای‌بور ، که فهمیدم پسری که عینک داره اسمش هریِ و یه پسر تپل مو نارنجی! ازم خواستن دنبالشون برم ، منم رفتم.. سالن های مختلف رو بهم نشون دادن ، یه سالن بود مخصوص درست کردن معجون‌های مختلف ، یه سالن بود پر از وسایل های جادوگری ، یه قسمت بود برای نگهداری اژدها های کوچیک و بزرگ ، اونجا حتی کارگاهی برای دوختن لباس برای بچه‌های قلعه و ساختن شمع برای اتاق اونا وجود داشت.. و میدونی همه‌ی اینا اوکی بود ولی وقتی پام رسید به سالنِ کتاب‌ها ، سالنی که پر بود از کتابایی با موضوع انواع افسون‌ها و سِحر و جادوگری از ذوق سرِ جام خشکم زد ،اینجا خیلی قشنگ بود 🤍 + آدرینا.. درست همینجا بود که اون کتابِ جلدچرمی رو باز کردی و اون افسون رو خوندی و بیهوش شدی ؟ یادت نیس؟ - هری .. اسمت هری بود دیگه؟ + آره آره - من هیچی یادم نمیاد ، اصلا من کی ام؟ اینجا کجاست؟ هری تو چشام خیره شد و بعد برگشت سمت همون پیرزن و گفت : + پروفسور اون هیچی یادش نیست.. پروفسور مشکوک به من نگاه کرد و بعد گفت: ~ بیا جلو آدرینا.. قدمی رفتم جلو و پروفسور کف دستش رو گذاشت روی پیشونیم و چند ثانیه بعد با تعجب گفت : نه .. جادوی جابه‌جایی روح ! هری از کمدِ زیرِ مجسمه ‌ی بالِ فرشته اون پودرِ بنفش رنگ و چهارتا شبدرِ پنج برگ خشک شده و یه کاسه آب برام بیار! سریع! هری رفت و پسر مونارنجی دوید پیش پروفسور و پرسید چه اتفاقی افتاده و پروفسور فقط به من نگاه کرد و گفت به زودی میفهمی.. چند دقیقه بعد هری با چیزایی که پروفسور گفته بود برگشت. پروفسور همه اون مواد رو با هم مخلوط کرد و افسونی رو خوند . ~بیا جلو دختر . اینجارو در خیال خودت فراموش نکن اما درباره‌ش به هیچکس چیزی نگو. پروفسور اینو گفت و سرم رو کرد توی اون اون کاسه آب... حس کردم افتادم تو اقیانوس.‌.. تقلا میکردم برای نجات ، احساس کردم یکی داره از اقیانوس منو بیرون میکشه ، دوباره داشتم نور میدیدم... ° صدای منو میشنوی ؟ به هوش اومدی دختر؟ د آخه اگه شنا بلد نیستی چرا میپری تو عمق چهار متر؟
واقعا خفن بود ممنووووونم🙂😃💛💛✨