مگااان ۱۵۰ شدی تبریککک میگممم🥳
امیدوارم زودتر به آمار های خیلی خیلی بالاتری برسییی🙂❤️
هدایت شده از ‹رهگذر ِدشت ِسکوت!›
درود و سلام...
الدا هستم، همان رهگذر ِدشت ِسکوت..(:
اگر مایلید با ما همسایه بشید فور کنید و تگتونُ « اینجا »برام ارسال کنید^^
نکته؛فقط ده چنل!
پارتی بازیم ندارم✔️😍
آمار مهم نیست!
وایبتون به ما بخوره(:
امضا،رهگذردشتسکوت؛الدا
هدایت شده از دنیای موازی؛
ممنونم ادرینا
خیلی زود صد تایی شدن خودت رو جشن میگیریم✨😭
هدایت شده از پیراهنِ چهارخونهٔ سبز .
برای The Classic Castle 🕯🎻
+ آد..آدریِنا بیدار شدی؟
صدا نا آشنا بود و من هنوز کامل چشمام رو باز نکرده بودم ، نوری که میخورد تو چشمم خیلی شدید بود و جای تعجب داشت چون اتاقِ من هرگز نه پنجره و نه چراغِ پرنوری نداشت.
چشمام رو آروم باز کردم و بالاسرم یه گروه نوجوون عین خودم و یه سقفِ بلند و سنگی دیدم ، سقفی که نشون میداد انگار اینجا خونهمون نیست ، بلکه یه قلعهی قدیمیِ.
با ترس و بیشتر باتعجب از جام بلند شدم.
+خوبی؟ چرا انقدر لجبازی میکنی ؟ مگه پروفسور نگفته بود فعلا افسون های اون کتاب رو امتحان نکنیم؟ چرا رفتی و اجراش کردی که تهش اینجوری شی؟
- اینجا کجاست ؟
+ نکنه حافظهت هم پریده؟
گیج و منگ بودم که همون لحظه در اتاق باز شد و پیرزنی قد کوتاه وارد شد .
~ پس بالاخره بههوش اومدی!
+ ولی پروفسور مک اون چیزی یادش نمیاد!
~ حتی تو رو هری؟
+ حتی منم یادش نمیاد پروفسور..
- میشه بگید من کجام؟ خواهش میکنم!
من اصلاً نمیدونم اینجا کجاست..
~ نظرتون چیه یه دور تو قلعه بچرخید؟ و آدرینا اگه به یاد نیاری ، دوباره از اول دوره میبینی! حواست رو جمع کن.
پیرزن اینو گفت و از اتاق خارج شد .
به نوجوون های دورم نگاه کردم ؛ یه دختر و پسر با موهایبور ، که فهمیدم پسری که عینک داره اسمش هریِ و یه پسر تپل مو نارنجی!
ازم خواستن دنبالشون برم ، منم رفتم..
سالن های مختلف رو بهم نشون دادن ، یه سالن بود مخصوص درست کردن معجونهای مختلف ، یه سالن بود پر از وسایل های جادوگری ، یه قسمت بود برای نگهداری اژدها های کوچیک و بزرگ ، اونجا حتی کارگاهی برای دوختن لباس برای بچههای قلعه و ساختن شمع برای اتاق اونا وجود داشت.. و میدونی همهی اینا اوکی بود ولی وقتی پام رسید به سالنِ کتابها ، سالنی که پر بود از کتابایی با موضوع انواع افسونها و سِحر و جادوگری از ذوق سرِ جام خشکم زد ،اینجا خیلی قشنگ بود 🤍
+ آدرینا.. درست همینجا بود که اون کتابِ جلدچرمی رو باز کردی و اون افسون رو خوندی و بیهوش شدی ؟ یادت نیس؟
- هری ..
اسمت هری بود دیگه؟
+ آره آره
- من هیچی یادم نمیاد ، اصلا من کی ام؟ اینجا کجاست؟
هری تو چشام خیره شد و بعد برگشت سمت همون پیرزن و گفت : + پروفسور اون هیچی یادش نیست..
پروفسور مشکوک به من نگاه کرد و بعد گفت:
~ بیا جلو آدرینا..
قدمی رفتم جلو و پروفسور کف دستش رو گذاشت روی پیشونیم و چند ثانیه بعد با تعجب گفت : نه .. جادوی جابهجایی روح !
هری از کمدِ زیرِ مجسمه ی بالِ فرشته اون پودرِ بنفش رنگ و چهارتا شبدرِ پنج برگ خشک شده و یه کاسه آب برام بیار! سریع!
هری رفت و پسر مونارنجی دوید پیش پروفسور و پرسید چه اتفاقی افتاده و پروفسور فقط به من نگاه کرد و گفت به زودی میفهمی..
چند دقیقه بعد هری با چیزایی که پروفسور گفته بود برگشت.
پروفسور همه اون مواد رو با هم مخلوط کرد و افسونی رو خوند .
~بیا جلو دختر .
اینجارو در خیال خودت فراموش نکن اما دربارهش به هیچکس چیزی نگو.
پروفسور اینو گفت و سرم رو کرد توی اون اون کاسه آب...
حس کردم افتادم تو اقیانوس...
تقلا میکردم برای نجات ، احساس کردم یکی داره از اقیانوس منو بیرون میکشه ، دوباره داشتم نور میدیدم...
° صدای منو میشنوی ؟ به هوش اومدی دختر؟ د آخه اگه شنا بلد نیستی چرا میپری تو عمق چهار متر؟
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
برای The Classic Castle 🕯🎻 + آد..آدریِنا بیدار شدی؟ صدا نا آشنا بود و من هنوز کامل چشمام رو باز ن
وای وای وای این خیلی خیلی خیلی قشنگههههه😭😭
هدایت شده از - وایولت و کتابخانه ی جادویی -
درود به اهالی ایتا
من اومدم با هفتمین تقدیمیم
خب مثل همیشه این پیام و فور میزنید
و من با توجه به وایب چنلتون/دیلیتون بهتون از این عکسا هدیه میکنم
زمانش تا شنبه هست
امیدوارم ایگنور نشم
ایدیم برای لینکاتون
@Kay_Violet
#فور_همسایه_غیر_همسایه
هدایت شده از وروجــک ســبز:)
درود:>>>>
وروجک سبز میخواد برای بار پنجم تقدیمی بده🌝💚
خب شما قراره این پیام رو فور کنید و لینک چنلتون رو هم اینجا بزارید و من با توجه به وایب چنلتون«یه عکس+یه متن کوتاه درباره وایب چنلتون» بهتون تقدیم میکنم🐇🌱
به امید اینگور نشدن!
وروجک سبز:)
¹. https://eitaa.com/najvayzendegi
². https://eitaa.com/infppari
³. وای آره دیدمش خیلی قشنگ بوووددد. واقعا مرسییی❤️🙂
⁴. همون شماره یکه
⁵. @poetrynotebook