"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
شما و آقایی عضو گروه شمشیر زنان مبارز هستین و توی همون گروه هم عاشق هم میشد اما دست سرنوشت ایشون رو
شانسم حتی تو تقدیمی: *جمله آخر*
هدایت شده از انجمن بیکاران کتابخون
بیا برای امشب عاشق شویم، من از تنهایی دویدن خستهام... بیا عاشق شویم و تا طلوع خورشید بگریزیم.
من هیچوقت اونقدرا هم عاشق دریا نبودم ولی جدا این چندوقته خیلی دلم برای دریا تنگ شده بود..(:
خیلی جدی دلم برای شستن ظرفای خونهمون هم تنگ شده بود. دلم برای پتوم و بالشم تنگ شده بود، برای پریز بالای تختم، برای مبلامون، برای کتابام به حد شدیدی دلم تنگ شده بود، دلم برای کابینتامون تنگ شده بود، برای اسکاج کنار سینک ظرفشویی، برای غذا پختن روی گاز خونهمون، برای ماهیتابهای که همیشه توش سیبزمینی سرخ میکردیم دلم تنگ شده بود، برای قاشق چنگالا و چاقوهامون، برای یخچالمون، برای لیوانِ آبِ همیشگیم...
برای پردههامون، برای عکسای روی دیوار و کمدم دلم تنگ شده بود...شاید الان دیگه خیلیاشونو مثل قبل دوست نداشته باشم ولی دلم براشون تنگ شده بود، برای آینهی دم درمون، برای عروسکای بچگیم که بالای کمدمان، برای کولرمون حتی...
اصلا نمیتونم توصیفش کنم..
_ https://eitaa.com/28442044/28285 وای. امیدوارم اتفاق بدی نیوفتاده باشه..
+نه جونم برگشتیم خونهمون بالاخره(((: