کسی که شما را بیش از همه دوست داره
بعضی وقتا بهت صدمه می زنه
اما اولین کسیه که درد شما رو حس می کنه
خودواقعیم!
من در بیحوصلگیهایم، با تو زندگیها کردهام- شاملو #بیو_ممبرا
من در بیحوصلگیهایم، با تو زندگیها کردهام- شاملو
#بیو_ممبرا
گاهی آدم دلش میخواهد بگوید : «فهمیدم منظورت چه بود فلانی، فهمیدم نگاهت حامل چه احساسات تلخ و تند و گزندهای بود.» آدم دلش میخواهد از بعضی رفتارهای آدمها عصبانی شود، مقابله به مثل کند، انتقام بگیرد... اما همیشه لبخند میزند، سکوت میکند و وانمود میکند اتفاق مهمی نیفتاده و چیزی نشنیده و ندیده و نفهمیده. شبها ولی به مرور آنچه گذشتهاش که میرسد، خشمگین میشود و پاسخها و واکنشهایی که باید میداده و نداده را مرور میکند و بغضش میگیرد از کارهای آدمها...
آدم است دیگر! دلش خواسته دلی نشکند و بانی احساسات ناخوشایندی نباشد؛ حتی اگر قرار باشد خودش بشکند و خودش هر شب با بغض به خواب برود و هر صبح با مهربانی و لبخندی نجیبانه به استقبال آدمها برود.
آدم است دیگر، روزها تصمیم میگیرد اهمیت ندهد و راه خودش را برود و شبها در برابر حجم عظیم واقعیتهای انکار شده و بغض های فروخورده و حرفهای تلنبار شده، بیدفاع میشود...
غمگین نباش از اینکه به قسمتِ سختِ ماجرایت که رسیدی، همه رهایت کردند و تنها ماندی.
به این فکر کن که خدا بیشتر از قبل هوایت را دارد.
فکر کن خدا میبیند که همه پشتت را خالی کردهاند تا زمین بخوری و میگوید: فکر میکنید سقوطش دادهاید؟ پروازش میدهم! فکر میکنید زمینش زدهاید؟ بلندش میکنم! فکر میکنید تنهایش گذاشتید؟ حامیاش میشوم. فکر میکنید به خواست شماست؟ تا من نخواهم هیچ برگی از هیچ درختی نمیافتد... منم که عزت میبخشم. منم که اراده کنم، از فرش به عرش میرسانم و از زیر به اوج! برای خودتان بساط قضاوت به راه انداختهاید و جای من حکم میدهید و پیش میکشید و پس میزنید؟ از راه و رسم خداییِ من چه میدانید؟ ملاک من ذات و نیات آدمهاست، نه آنچه که شما میخواهید! نه آنچه که شما میبینید!
نوشته بود:
آدمیزاد تاب نمیآورد،
«بالاخره باید یک جایی را داشته باشد به آن پناه ببرد. شهری، دیاری، خانهای، سایهای، تنی، وطنی، آغوشی.»
چقدر درست میگفت..!
حالت خوب نخواهد شد، مگر زمانی که با خودت کنار بیایی و دست به زانوی خودت بگیری و بلند شوی و قدمی هرچند کوچک، برای اهداف بزرگی که در سر داری برداری. اهداف بلند و عظیمی که در ذهن انباشتهای و مسیر آرامش و فراغتت را مسدود کرده و آدمی چگونه میتواند شاد و موفق باشد، وقتی که ذهن و وجودش آرام نیست و رشتهی افکارش در هم پیچیده و روانش زیر سنگینیِ بار مسئولیتهای بیشمار، بههم ریخته؟!