eitaa logo
⁦(⁠@⁠_⁠@⁠)⁩2 vision
50 دنبال‌کننده
472 عکس
616 ویدیو
2 فایل
بِاَبیٖ أَنْتَ وَ اٌمیٖ یٰا اَبٰاعَبدِاللّٰه♡⁠‿⁠♡ دوتا دوستیم که خاطرات و داستان هامونو اینجا به اشتراک میذاریم🫂 البته کلیپ هایی که ببینیم و جالب باشه رو هم اینجا میذاریم🩷 ناشناسامون https://eitaa.com/myvision/1504 https://eitaa.com/myvision/2547
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد همینکه رسیدیم نورا یهو چادرشو درآورد هی گفت گرمه گرمه بعدم دوید رفت جلو بخاری حالا منو مامانمو میگی همینجوری با تعجب نگاش کردیم بعدم کلییی مسخرش کردیم و بهش خندیدیم♨️
ولی کلا یک ساعت خوابیدیم بعد گفتیم بریم از شبمون حداقل یه استفاده ای بکنیم رفتیم تو صحن جمکران خیییلی شلوغ بود ولی خب هنوز یکم جا پیدا میشد که بشینیم خلاصه یکم نشستیم یکم ایستادیم یکم شعار دادیم یکم گریه کردیم یکم پرچم تکون دادیم تا اینکه حوصله مون سر رفت
گفتیم بریم یکم تاب بخوریم بعد نورا گفت نبندند درو گفتم آخه بچه عاااقل نگاه کن ببین صحن در داره اصلا؟؟ گفت ااا راست میگیا ولی در نسازن براش؟ یکم چپ چپ نگاش کردم و به راهم وسط شلوغی مردم ادامه دادم رفتیم تاب خوردیم یکم مردمو دیدیم یکم آب خوردیم یه وضو هم گرفتیم بعد برگشتیم دیدیم جدی جدی برا صحن در ساختن😶😳
یکی از این نوار زرد های خطر کشیده بودند🚪 پشتشم از این طرف تا اون طرف خادم وایستاده نمی‌ذاره هیچکسی رد بشه رفتم به خادمه گفتم من مامانم نشسته برام جا گرفته من جا دارم بذار برم یکم نگاهم کرد گفت نه گفتم نگاه کن ما هیچی نداریم نه گوشی نه کیف اگه نریم گم میشیم دوباره نگاه کرد گفت نه
ماهم یکم وایستادیم یه نفر دیگه که اومد باهاش حرف بزنه نوار رو دادیم بالا و برو که رفتیم بعد که از خادمه رد شدیم فهمیدیم تااازه این یک مرحله از هفت خوان بوده
انقدررررررر شلوغ بود که جا برا یه مورچه هم نبود مردم عملا رو هم دیگه نشسته بودند من هی فکر میکردم خب اینا الان نماز صبح بشه چجوری می‌خوان به سجده برن چون واقعا هیچی جا نبود حتی برا یه مهر از هر جا هم که رد می‌شدیم یه خادم ایستاده بود راه رو بسته بود
ما هم اونننن جلو نشسته بودیم و کلی راه داشتیم منم هی استرس داشتم که نکنه نتونم برم پیش مامانم و وسایلم حالا اگه گوشی یا کیفامون همراهمون بود میگفتم به درک یه جا پیدا میکردم می‌نشستیم ولی هیچی دنبالمون نبود
بعد از گذر از هفت خوان رسیدیم به اون جلو من انگار نفسم تازه برگشته دیگه همونجا موندیم ولی مشکل این بود که هرچی به صبح نزدیک تر می‌شدیم خواب بیشتر بر‌ ما سیطره می یافت🤣 البته من زیاد نه ولی مامانم و نورا خییلی خوابشون گرفته بود نماز و که خوندیم دو تاشون گرفتن خوابیدن💆🏻‍♀
ولی خب درحد یه ربع چون هی مجبور میشدن بلند بشن تازه یه بارم که نورا دیگه خوابش برده بود من دیدم اِااا یه عالمه برادر بسیجی اومدن بالا همینجوری کنار به کنار هم ایستادند منم فکر کردم الانه که آقا رو بیارن زوری نورا رو بیدار کردم گفتم بلند شو که وقتشه
از اون موقع تا شاید دو ساعت شایدم بیشتر ما منتظر بودیم آقا بیاد رهبر یه ساعت دیر رسید به ما🙁 با هلیکوپتر آوردنش بعدم دیگه عزاداری و نماز و تشیع
بعد مراسم نورا یهو رفیق نیمه راه شد و از ما جدا شد رفت پیش مامان باباش😢 البته چوبشم خورد🤷‍♂