انقدررررررر شلوغ بود که جا برا یه مورچه هم نبود مردم عملا رو هم دیگه نشسته بودند
من هی فکر میکردم خب اینا الان نماز صبح بشه چجوری میخوان به سجده برن چون واقعا هیچی جا نبود حتی برا یه مهر
از هر جا هم که رد میشدیم یه خادم ایستاده بود راه رو بسته بود
ما هم اونننن جلو نشسته بودیم و کلی راه داشتیم منم هی استرس داشتم که نکنه نتونم برم پیش مامانم و وسایلم
حالا اگه گوشی یا کیفامون همراهمون بود میگفتم به درک یه جا پیدا میکردم مینشستیم ولی هیچی دنبالمون نبود
بعد از گذر از هفت خوان رسیدیم به اون جلو من انگار نفسم تازه برگشته
دیگه همونجا موندیم ولی مشکل این بود که هرچی به صبح نزدیک تر میشدیم خواب بیشتر بر ما سیطره می یافت🤣
البته من زیاد نه ولی مامانم و نورا خییلی خوابشون گرفته بود
نماز و که خوندیم دو تاشون گرفتن خوابیدن💆🏻♀
ولی خب درحد یه ربع چون هی مجبور میشدن بلند بشن
تازه یه بارم که نورا دیگه خوابش برده بود من دیدم اِااا یه عالمه برادر بسیجی اومدن بالا همینجوری کنار به کنار هم ایستادند
منم فکر کردم الانه که آقا رو بیارن زوری نورا رو بیدار کردم گفتم بلند شو که وقتشه
از اون موقع تا شاید دو ساعت شایدم بیشتر ما منتظر بودیم آقا بیاد
رهبر یه ساعت دیر رسید به ما🙁
با هلیکوپتر آوردنش
بعدم دیگه عزاداری و نماز و تشیع
بعد مراسم نورا یهو رفیق نیمه راه شد و از ما جدا شد رفت پیش مامان باباش😢
البته چوبشم خورد🤷♂
(@_@)2 vision
تازه برا پیدا کردن شبستان نورا رو مجبور کردم بره از خادمه بپرسه طبقه بالاش کجاست در صورتی که اگه با
خادمه برگشت بهم گفت کِی طبقه بالا ساختن واسه شبستان که ما نفهمیدیم؟
(@_@)2 vision
تازه برا پیدا کردن شبستان نورا رو مجبور کردم بره از خادمه بپرسه طبقه بالاش کجاست در صورتی که اگه با
خدا نَکُشَتِت همیشه نقش عظیمی در ضایع کردن من داری
(@_@)2 vision
بعد همینکه رسیدیم نورا یهو چادرشو درآورد هی گفت گرمه گرمه بعدم دوید رفت جلو بخاری حالا منو مامانمو م
خب این مسخره ها کولرم میشدن فکر کردم الان کولره 🤣
(@_@)2 vision
گفتیم بریم یکم تاب بخوریم بعد نورا گفت نبندند درو گفتم آخه بچه عاااقل نگاه کن ببین صحن در داره اصلا
هر دو دقیقه یه بار برمیگشتم نگاش میکردم میگفتم دیدیییی گفتممممم در میسازننننن واسش
(@_@)2 vision
ولی خب درحد یه ربع چون هی مجبور میشدن بلند بشن تازه یه بارم که نورا دیگه خوابش برده بود من دیدم اِا
درسته وقتش نبود ولی خب برادران سپاهی بودن به هرحال