eitaa logo
⁦(⁠@⁠_⁠@⁠)⁩2 vision
50 دنبال‌کننده
472 عکس
613 ویدیو
2 فایل
بِاَبیٖ أَنْتَ وَ اٌمیٖ یٰا اَبٰاعَبدِاللّٰه♡⁠‿⁠♡ دوتا دوستیم که خاطرات و داستان هامونو اینجا به اشتراک میذاریم🫂 البته کلیپ هایی که ببینیم و جالب باشه رو هم اینجا میذاریم🩷 ناشناسامون https://eitaa.com/myvision/1504 https://eitaa.com/myvision/2547
مشاهده در ایتا
دانلود
انقدررررررر شلوغ بود که جا برا یه مورچه هم نبود مردم عملا رو هم دیگه نشسته بودند من هی فکر میکردم خب اینا الان نماز صبح بشه چجوری می‌خوان به سجده برن چون واقعا هیچی جا نبود حتی برا یه مهر از هر جا هم که رد می‌شدیم یه خادم ایستاده بود راه رو بسته بود
ما هم اونننن جلو نشسته بودیم و کلی راه داشتیم منم هی استرس داشتم که نکنه نتونم برم پیش مامانم و وسایلم حالا اگه گوشی یا کیفامون همراهمون بود میگفتم به درک یه جا پیدا میکردم می‌نشستیم ولی هیچی دنبالمون نبود
بعد از گذر از هفت خوان رسیدیم به اون جلو من انگار نفسم تازه برگشته دیگه همونجا موندیم ولی مشکل این بود که هرچی به صبح نزدیک تر می‌شدیم خواب بیشتر بر‌ ما سیطره می یافت🤣 البته من زیاد نه ولی مامانم و نورا خییلی خوابشون گرفته بود نماز و که خوندیم دو تاشون گرفتن خوابیدن💆🏻‍♀
ولی خب درحد یه ربع چون هی مجبور میشدن بلند بشن تازه یه بارم که نورا دیگه خوابش برده بود من دیدم اِااا یه عالمه برادر بسیجی اومدن بالا همینجوری کنار به کنار هم ایستادند منم فکر کردم الانه که آقا رو بیارن زوری نورا رو بیدار کردم گفتم بلند شو که وقتشه
از اون موقع تا شاید دو ساعت شایدم بیشتر ما منتظر بودیم آقا بیاد رهبر یه ساعت دیر رسید به ما🙁 با هلیکوپتر آوردنش بعدم دیگه عزاداری و نماز و تشیع
بعد مراسم نورا یهو رفیق نیمه راه شد و از ما جدا شد رفت پیش مامان باباش😢 البته چوبشم خورد🤷‍♂
⁦(⁠@⁠_⁠@⁠)⁩2 vision
گفتیم بریم یکم تاب بخوریم بعد نورا گفت نبندند درو گفتم آخه بچه عاااقل نگاه کن ببین صحن در داره اصلا
هر دو دقیقه یه بار برمیگشتم نگاش میکردم میگفتم دیدیییی گفتممممم در میسازننننن واسش