_ و اگر کم توقع نبود
هر دوی ما سرنوشتی یکسان میداشتیم؛
چه او پیغمبر من میبود چه من خدای او میشدم.
و روزگار چه بازی بدی با ما داشت..
سالِ بلوا / عباس معروفی
°
°
@naahiit
• شبِ هشتمِ عزیزم ..
شبِ هشتمِ همیشه عزیزم ..
علــیاکبرِ دلبندم ..
• ای ماهِ من به نیزهی اعدا چه میکنی؟
آغوشِ ماست جایِ تو
آنجا چه میکنی؟
مدتیه که روزها و شبها و اوقات آدم؛
شده شبیهِ ریلهای چند ثانیهایه اینستاگرام.
کوتاه، گذرا و اغلب بیمحتوا.
اینجوری که به خودت میای و میگی: عه. شب شد که!
°
°
@naahiit
سراغی ازم میگرفتی؛
کتری را آب میکردی و دم کردن که نه،
خسته بودی!
از خودم میپرسیدی و بهت میگفتم از کابینتِ بالایِ اجاق، چایی کیسهای برداری و
بندازیاش در یکی از همان لیوانهای
دستهدارِ بلندِ شیشهای؛
میگفتی خواب به چشمهات رسیده و
تنها توانستهای چایِ بیچارهیِ خوشخاطرهای دستم بدهی!
قلبم را رقیق میکردی و
مرورِ هزاربارهی این پاراگراف هارا راحتتر.
همهی عشق بود همین اگر،
سری به شبهایم میزدی..
°
°
@naahiit
Mohsen Chavoshi 1_5014810785541522472.mp3
زمان:
حجم:
10M
به هر مسافری که جز،
من از لبِ تو سهم داشت؛
بگو جهان جدید نیست!
°
°
@naahiit
یه کتابی هست با عنوان
"خدیجه، امینِ محمد" از خانمِ فریبا انیسی؛
به قدری جامع، زیبا، غمناک، حیرتانگیز
و عزیزِ که نشه شرحش داد؛ و البته بسیار کمیاب!
یادمه سالها گوشهای از کتابخونهم خاک میخورد
بیاینکه حتی برایِ گردگیری جابهجاش کنم!
و خب حیف از همهی روزهایی که بیتوجه بهش بزرگ شدم..
پیداش کنید، بخرید و بخونیدش؛
باهاش اشک بریزید و هراز گاهی روایتِ پر مهرش رو مرور کنید ..
°
°
@naahiit
هدایت شده از آنـــاشید | آنا نعمتی
•
سپاس خداى را كه به او چشم اميد دارم نه به غير او.
آن روز که گفتیم همسرِ یتیم عبدالله نشوی برای همچین روزهایی بود! حالا بگو همان عشقِ وصفناشدنی برایت قابله پیدا کند. ما نمیآییم.
صدایشان را شنید و سکوت کرد. درد نفسش را بند آورده بود. بریده بریده زیر لب گفت: خدایِ محمد را دارم.
جملهاش تمام نشده بود که چهار زنِ معطر و بلندبالا و خوشرو، به او لبخند میزدند...
| @ianashid
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
خدایا ما رو در این نبرد آخرالزمان ثابتقدم کن!