هدایت شده از اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
از «خواهیم دید چه خواهد شد»
رسید «به دیگر تکرار نخواهد شد!»
| @amvvaj
حالا ماندهاست؛
بیشتر از این ناوها و اِف سیوپنجها باید بخورید و در بُهتش بمانید که سخت جگری از ما سوختید..!
°
°
@naahiit
اینجای قصه دیگر من دست به قبضهی چمدانم.
در غم فرو رفتهام و
دنیا با همهی دنائتش دارد احاطهام میکند.
اشک، خاطره و مناجاتم جایی همین حوالی ریخته و
تو ایستادهای برای بدرقه؛ با ظرفِ آبی در دست.
بغلت میکنم که بغض در گلویم چمباتمه میزند و نمیتوانم بگویم کاش بخشیده باشیام ..
°
°
@naahiit
امشب کجا بودی عزیزِ من؟
ما با اینهمه حیرت و دلتنگی چه کنیم اگر دردِ همهاش را نزدِ پدرت علــی نبری؟!
°
°
@naahiit
• سالِ پُرخیری براتون باشه.
سالِ ظهور و نابودی اسرائیل و اشکهای از سرِ شوقمون ..
علیاکبر به پدر عرضه داشت که:
جز این است مگر، که ما بر حقیم؟!
پس تفاوتی نمیکند اگر ما بر مرگ فائق آییم
یا او بر ما چیره شود..
°
°
@naahiit
آقای ترامپ قمارباز!
بدان در آنجایی که فکر نمیکنید، ما نزدیک شما هستیم.
°
°
@naahiit
بگذار ببینیم تپهی روبهرو چه میکند. آنها هم پشتشان آتش روشن است. حالا جنگِ حوصله است که ما درگیرِ آنیم؛ بمان ببینیم کدام طرف از بیحوصلگی مرتکب خطا میشود، ما یا آنها! پس به چیزهای خوب فکر کن!
طریقِ بسمل شدن/ محمود دولتآبادی
°
°
@naahiit
مبعوث شدیم آقا!
یک ماهی میشود.
شبگرد و پرچمچرخان و دادخواه.
فریادمان بلند است؛ گرچه درد میانِ قلبمان خانه ساخته که شما زندهاید، نزدِ پروردگارتان روزی میخورید و ما دیگر نمیبینیمتان ..
°
°
@naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
• بعد از ۴۷ سال باز هم آری به جمهوری اسلامی ایران
امروز دیدمش؛ در آن تیغِ مستقیم آفتاب.
وسط خیابان ایستاده بود و برای ما که بینِ آمدن، رفتن، پرچم چرخاندن و تکبیر گفتن معلق بودیم، با صدای رسا و دلسوخته، فریادِ افتخار سر میداد.
پلاکاردی سر دست گرفته و بالابرده بود که ردِ اشکِ کنجِ چشمهاش، بیحواسم کرد از آن همه شعارات و عبارتِ پیدا و پنهانِ تو در تو!
پیرمرد بود، با سری خلوت و سفید. زانوهایی لرزان که دست به گُردهٔشان نداشت و هرچند کمی تا قسمتی خمیده اما، سینه سپر، قد عَلَم کرده بود برای وطن. کهنه صدایی داشت که میخواست از سربازان بگوید، از نیروها، خدمتگزاران، جوانترها و آن مادرِ خسته و باحوصلهی کالسکه به دست.
سخت، اما ایستاده بود تا فخر بفروشد به اهالیِ آن ممالک جعلی و بَزَک کردهی بیآبرو.
سی و سه روز اشک جمع کرده بود برایِ امروز که فریادی شود به حمایت از آری به انقلابِ خمینیِ کبیر و دادخواهیِ مظلومیتِ قائدِ شهید.
آفتاب چتری بود بالای سرم و من، تنها برای دقایقی ایستاده تماشایش کردم و دستِ آخر، چکه عکسی نگرفته گذشتم.
پیرمرد را همانجا وسطِ خیابان، در مسیرِ رفت و آمد آدمها، با همهی فکرهام و احساساتِ بی دست و پایی که میگفت: تو برای این نظام و انقلاب چه کردی؟
تنها گذاشتم و رفتم ..
°
°
@naahiit