eitaa logo
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
764 دنبال‌کننده
148 عکس
4 ویدیو
1 فایل
" النَّـحیط " همان بغضِ فروخورده ایست، که اجازه‌اش ندادی اشک شود. • از همه چیز نوشتم؛ چون ذهن و دست‌هایَم کلمه را زودتر حس کردند.
مشاهده در ایتا
دانلود
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
الرسائل: رقم۴ تو که هیچوقت اینجا نبودی، حالا چقدر جایَت خالی‌ست. می‌بینمت و گریه‌ام می‌گیرد عزیزم. ک
الرسائل: رقم۵ دیگر کفِ دمپایی‌هامان لِخ لِخ می‌کرد و مای بارد و دوغ و آن آبمیوه‌های رنگی کارساز نبود. تشنگی به چند قدمیِ گنبدِ عباس رسیده بود تنها با دیدنش بود که رفع می‌شد. سر به زیر انداخته بودم. عباس هنوز هم سپر است و محامی، باید در کمال تواضع او را دید. دست را رویِ سینه‌ام گذاشتم، دور بود و در آن گرما درخشنده. چه باید می‌خواستم از مردی که حسین خواست فدایش شود؟ اصلا مگر باید چیزی می‌خواستم؟ مگر نیامدیم که سلامی داده، عرض ارادتی کنیم و برگردیم؟ چقدر کوتاه بود این دیدن و چقدر خنکای مطبوعی داشت ورودیِ ضریحِ طلایی رنگش. همان‌جا ایستادم و چند خطی زیارت‌نامه خواندم و از همه یاد کردم و اسم بردم و صلوات فرستادم. خودم گم بودم. زیارت ام‌البنین خواندم و زینب، خیلی گریه کردم و دستمالم خیس شد، مچاله و اندازه‌ی گردویی. زیر پایم انگار کوره روشن بود و رطوبتِ مه پاش‌ها دست‌هایم را نوچ کرده بود. همان‌جا نماز ظهرم را خواندم. رو به ورودی‌ای که بر طاقِ بالاسرش نوشته: -السلام‌علیك‌یا‌مَـن‌وَفـیٰ‌ببیعتـه- فرصتی نبود، قدرِ دیدن هم فرصت نبود چه برسد به آرزوی دل که می‌خواست در حرم حسین جامعه کبیره بخواند، با ناحیه مقدسه اشک بریزد و بعدش فقط بنشیند و در بهشت بودن را ذخیره‌ی تبعیدگاهش در تهران کند! باید بلند می‌شدم. زیارت اربعینم را گذاشته بودم رو به مرمل‌بالدماءِ پارچه‌نویس شده‌‌یِ بالای ضریحِ حسین بخوانم. قلب آدم‌ها را جایی کنجِ سینه‌ جا داده بودم و باید می‌رساندمشان به صاحبش. چه سلام‌ها و مناجات‌ها و بیادم باش‌‌ها که نداشتم! از آقاجون گرفته تا کاظمِ لپ‌چاقالو‌ی عمودِ ۱۲۲۰ که ما را به خانه‌ی ساکت و بزرگشان برد و گفت تبرید موجود. از خودم باید به حسین چه می‌گفتم؟ چه بودم وقتی باز‌هم حسین خواسته بود اینجا باشم! چقدر آشفته و خاک‌آلود بودم، تازه جایی بینِ مسیر زد و آبدو‌غ خیارِ دخترکی هم به سر و صورت و لباس‌هایم پاشید‌! نورٌ علی نور بودم. اشک بودم و خستگی و بی‌سامانی. همانطور بودم که بابا می‌گفت. همانطور نزار و بهم ریخته. همه‌اش قدرِ یک زیارت اربعین و سه تا نمازِ دورکعتی مهمانِ حسین بودم. باز هم باید می‌رفتم. دست رویِ سینه گذاشتم، تا کمر خم شدم و کیسه‌ی آن‌همه حرف و فکر و به‌درنخوری‌هایم را همان گوشه‌ که خادمی ایستاده بود و یک ریز حرّک زائر می‌گفت خالی کردم. کِی وداعِ با حسین راحت بود که این‌بار باشد؟ سرِ این‌همه دلتنگی سلامت عزیزم .. فاطمه کاشانی‌/ ذکریـاتِ اربعینِ ۱۴۰۵ ° ° @naahiit
بعد از همه‌ی آن چند روزِ خوب، تو بگو بلندم کردند و باز هم انداختنَم وسطِ برزخ. دوباره کِی بشود وقت خواب صدایِ بلندگوی مرکز مفقودین را بشنوم معلوم نیست! ° ° @naahiit
روزهای انتهایی صفر است، گریه‌ی عامِ بر حسین تمام می‌شود و باید اشک‌هایم را جایی کنجِ اتاق برای خودم نگه دارم.. دلم برایَت تنگ می‌شود عزیزم. ° ° @naahiit
• باید حرف بزنی، وگرنه سرت تبدیل به گورستان می‌شود.
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
- ارزش آدما بعد از مرگشون مشخص میشه. 📽️ وقتی زندگی بهت نارنگی می‌ده ° ° @naahiit
- چرا همیشه انقد مهربونی؟ جایزه‌ای چیزی میدن؟ 📽️ وقتی زندگی بهت نارنگی می‌ده ° ° @naahiit
• رها کن فاطمه! روزایی که خیلی فکر کردیَم تموم شدن.‌.
بزرگ‌تر که میشی، جمع کردنِ خاطرات غنیمته‌. ° ° @naahiit