eitaa logo
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
764 دنبال‌کننده
148 عکس
4 ویدیو
1 فایل
" النَّـحیط " همان بغضِ فروخورده ایست، که اجازه‌اش ندادی اشک شود. • از همه چیز نوشتم؛ چون ذهن و دست‌هایَم کلمه را زودتر حس کردند.
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد از همه‌ی آن چند روزِ خوب، تو بگو بلندم کردند و باز هم انداختنَم وسطِ برزخ. دوباره کِی بشود وقت خواب صدایِ بلندگوی مرکز مفقودین را بشنوم معلوم نیست! ° ° @naahiit
روزهای انتهایی صفر است، گریه‌ی عامِ بر حسین تمام می‌شود و باید اشک‌هایم را جایی کنجِ اتاق برای خودم نگه دارم.. دلم برایَت تنگ می‌شود عزیزم. ° ° @naahiit
• باید حرف بزنی، وگرنه سرت تبدیل به گورستان می‌شود.
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
- ارزش آدما بعد از مرگشون مشخص میشه. 📽️ وقتی زندگی بهت نارنگی می‌ده ° ° @naahiit
- چرا همیشه انقد مهربونی؟ جایزه‌ای چیزی میدن؟ 📽️ وقتی زندگی بهت نارنگی می‌ده ° ° @naahiit
• رها کن فاطمه! روزایی که خیلی فکر کردیَم تموم شدن.‌.
بزرگ‌تر که میشی، جمع کردنِ خاطرات غنیمته‌. ° ° @naahiit
شصت‌وسه سالگیِ مَرد، حالا مهربانی‌هایش را کرده؛ تمام مردان مدنی و بدوی را دست‌کم یک‌بار سفت بغل کرده و بوی عطر مسحورکننده‌ از یقه پیرهنش زیر دماغ همه خزیده؛ همه پسربچه‌ها و دخترکان مسیر خانه تا مسجد را چندباری روی‌ شانه‌های گرمش نشانده؛ با باقلوا و شیر تازه به‌ عیادت اویی که تف به صورتش انداخته بود رفته، با اعوان و انصارش در مجلس ختم کودکانه‌ی گنجشک مرده آن دختربچه که در نخلستان برگزار شد حاضر شده و به دخترک تسلیت گفته. همه حصیرهای پیرزن مشرک بادیه‌نشین را یک‌جا خریده که زیر آفتاب داغ مکه اذیت‌ می‌شوی مادر. دختران قنداق‌پیچ عربی را از گور برداشته که حیف‌ است؛ ببین چه ریحانه خندانی است من ضمانتش میکنم. شصت‌وسه سالگی مرد، حالا سرد و گرم‌هایش را چشیده، زباله و خونابه‌ها از چهره‌ زدوده، از بیست‌نفره سق‌زدن یک خرما توسط یاران غریبش در شعب به‌تمامه شرمندگی شده؛ مرد شمشیرهایش را زده، فتح‌هایش را کرده، یک دندان شکسته و چند زخم و جراحت مردانه بر نازکای تن ظریفش به یادگار برداشته. شصت‌وسه سالگی مرد، ریز بافتن موهای لطیف دخترکش را خوب یادگرفته، به سپیدجامه‌ به خانه بختش فرستاده، داماددار شده، نوه‌های قد و نیم‌قد دارد، مغزبادام؛ مرد، حسابی ریشه‌دوانده. حالا جانشین حکمرانی و هدایت و پیش‌برد امور مملکت وسیعش را هم به‌ مردمش معرفی‌کرده. غسل کرده، کفنش را آماده روی رف گذاشته، دخترش را بوسیده و زرد و بی‌حال رو به‌قبله دراز کشیده. شصت‌وسه سالگی مرد، کارِ ناکرده ندارد. یک ورق وصیت‌نامه هم که بنویسد، خیالش از گمراه نشدن امتش تخت می‌شود و بازدم آخر را هم بیرون می‌دهد و جاری می‌شود. گستاخ‌مرد سیاه‌رویی میگوید رهایش کنید هذیان می‌گوید پیرمرد. چه وصیتی چه کشکی، کسی کاغذ و قلم نیاورد. لازم نکرده. خستگی شصت‌وسه سال توی تن پیرمرد می‌ماند؛ مرد حالا شصت‌وسه سال خستگی است، شصت‌وسه سال بی‌حوصلگی، شصت‌وسه سال بغض؛ میگوید علی جان خسته‌ام، همه‌ این مردم را بیرون کن؛ با خودت دوکلام حرف مردانه دارم... «مهدی مولایی» @m_molaie110
ببین، نمی‌تونی باور کنی چقدر کتابِ خوبیه! تو متروام و منو با خودش برده به روزایی که نورِ آفتاب و گردِ خاکش به صورتم نخورده. این عکس اینجا باشه تا بعد بیام و ازش حرف بزنم. ° ° @naahiit
• کو آنچنان کسی که نرنجـد زِ حرفِ راست؟