eitaa logo
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
764 دنبال‌کننده
148 عکس
4 ویدیو
1 فایل
" النَّـحیط " همان بغضِ فروخورده ایست، که اجازه‌اش ندادی اشک شود. • از همه چیز نوشتم؛ چون ذهن و دست‌هایَم کلمه را زودتر حس کردند.
مشاهده در ایتا
دانلود
شصت‌وسه سالگیِ مَرد، حالا مهربانی‌هایش را کرده؛ تمام مردان مدنی و بدوی را دست‌کم یک‌بار سفت بغل کرده و بوی عطر مسحورکننده‌ از یقه پیرهنش زیر دماغ همه خزیده؛ همه پسربچه‌ها و دخترکان مسیر خانه تا مسجد را چندباری روی‌ شانه‌های گرمش نشانده؛ با باقلوا و شیر تازه به‌ عیادت اویی که تف به صورتش انداخته بود رفته، با اعوان و انصارش در مجلس ختم کودکانه‌ی گنجشک مرده آن دختربچه که در نخلستان برگزار شد حاضر شده و به دخترک تسلیت گفته. همه حصیرهای پیرزن مشرک بادیه‌نشین را یک‌جا خریده که زیر آفتاب داغ مکه اذیت‌ می‌شوی مادر. دختران قنداق‌پیچ عربی را از گور برداشته که حیف‌ است؛ ببین چه ریحانه خندانی است من ضمانتش میکنم. شصت‌وسه سالگی مرد، حالا سرد و گرم‌هایش را چشیده، زباله و خونابه‌ها از چهره‌ زدوده، از بیست‌نفره سق‌زدن یک خرما توسط یاران غریبش در شعب به‌تمامه شرمندگی شده؛ مرد شمشیرهایش را زده، فتح‌هایش را کرده، یک دندان شکسته و چند زخم و جراحت مردانه بر نازکای تن ظریفش به یادگار برداشته. شصت‌وسه سالگی مرد، ریز بافتن موهای لطیف دخترکش را خوب یادگرفته، به سپیدجامه‌ به خانه بختش فرستاده، داماددار شده، نوه‌های قد و نیم‌قد دارد، مغزبادام؛ مرد، حسابی ریشه‌دوانده. حالا جانشین حکمرانی و هدایت و پیش‌برد امور مملکت وسیعش را هم به‌ مردمش معرفی‌کرده. غسل کرده، کفنش را آماده روی رف گذاشته، دخترش را بوسیده و زرد و بی‌حال رو به‌قبله دراز کشیده. شصت‌وسه سالگی مرد، کارِ ناکرده ندارد. یک ورق وصیت‌نامه هم که بنویسد، خیالش از گمراه نشدن امتش تخت می‌شود و بازدم آخر را هم بیرون می‌دهد و جاری می‌شود. گستاخ‌مرد سیاه‌رویی میگوید رهایش کنید هذیان می‌گوید پیرمرد. چه وصیتی چه کشکی، کسی کاغذ و قلم نیاورد. لازم نکرده. خستگی شصت‌وسه سال توی تن پیرمرد می‌ماند؛ مرد حالا شصت‌وسه سال خستگی است، شصت‌وسه سال بی‌حوصلگی، شصت‌وسه سال بغض؛ میگوید علی جان خسته‌ام، همه‌ این مردم را بیرون کن؛ با خودت دوکلام حرف مردانه دارم... «مهدی مولایی» @m_molaie110
ببین، نمی‌تونی باور کنی چقدر کتابِ خوبیه! تو متروام و منو با خودش برده به روزایی که نورِ آفتاب و گردِ خاکش به صورتم نخورده. این عکس اینجا باشه تا بعد بیام و ازش حرف بزنم. ° ° @naahiit
• کو آنچنان کسی که نرنجـد زِ حرفِ راست؟
وقتایی که باهم حرف زدیم و چایی خوردیم، چندتا فرشته برامون کارِ خوب نوشتن؟! ° ° @naahiit
نمیتونی بفهمی انگشت کوچیکه‌ی دستت چقدر به‌ درد بخوره، تا وقتی انگشت کوچیکه‌ی دستت زخم نشه یا از کار نیفته! ° ° @naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
• آره من اونقدر فکرای تو سرم بلنده که نذاره بخوابم.
فکر‌ها سکوت ساختند و سکوت در کلمات و راه رفتن‌های طولانی، سرریز شد. در چایِ عصر ریخت و اضافه‌اش پس داده شد به شب.. ° ° @naahiit
• صدا کن مرا؛ صدایِ تو خوب است..
میگن: برات مهم نباشه، کارِت پیش خدا گم نشه! دست می‌ذارم رو دستت و قایمکی درِ گوشِت میگم: گمش نمی‌کنی دیگه؟ امروز که خودمو خوردمو تموم شدمو پیدام نشد، فردا میای بگی ایناهاش؟ میگی دستِ منه؟ لایِ پروندته؟ حواسم بهش بود؟ دیدم اینکارو کردی! دیدم کسی ندید! دیدم غصه‌ت شد؟! ° ° @naahiit
تو همه‌ی این بیست و چندسال، این جمعه غمِ غروبش برام خیلی سنگین بود.. ° ° @naahiit
طاقِ کسرا شکاف برداشت و‌ چهارده کنگره‌ از آن شکست و‌ فروریخت. آتشِ آتشکده‌ی‌ فارس خاموش شد. دریاچه‌ی شهرِ ساوه خشک شد و بت‌‌های درونِ خانه‌ی کعبه شکسته شد؛ و این‌ها همه از برکت و رحمتِ این نوزاد بود .. _ این عبارات، بخشی از کتابی بود که تو روزای ده یازده سالگیم اغلبِ اوقات می‌خوندم. سه جلد بود. از تولد تا بعثت، از بعثت تا هجرت و از هجرت تا وفات پیامبر(ص)؛ دوسش داشتم خیلی، و خب هنوز که هنوزه یادمه! ° ° @naahiit
• تا آمدی انسان به انسان گل تعارف کرد؛ قبل از تو انسان حرفِ انسان را نمی‌فهمید..
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
ببین، نمی‌تونی باور کنی چقدر کتابِ خوبیه! تو متروام و منو با خودش برده به روزایی که نورِ آفتاب و گرد
قرار بر این بود بیام و از این کتاب بگم؛ چه روزی بهتر از امروز برایِ از امیـن گفتن؟! از تمامِ سطوری که می‌خوندم فقط یه جمله تو ذهنم داشتم که: _الّٰلهُمَّ نَشکو إلیكَ فَقْدَ نبیِّـنا_ و کاش کسی بود و همون‌طور نزدیک، به محمدِ عزیز می رسوند که دوستش دارم! کتاب حزن‌آلود، لطیف و دلتنگ کننده‌ای بود. باهاش اشک ریختم، کتاب رو بستم و فقط فکر کردم. باهاش لبخند زدم، حسرت خوردم؛ و ناراحت شدم که چنین کتابی با این حجم از زیباییِ نگارشی و روایی تا این حد گمنام و ناشناخته‌ست. باید نشست و با همه‌ی آدم‌های شناخته و آشنای این زندگی یا ناآشنا و گذرای این زندگی، از دوست داشتنِ امین گفت! نویسنده‌ بقدری ماهرانه تموم مستندات تاریخی رو شرح داده که به دستِ فراموشی سپرده نمیشه و سیر منظمی از وقایع تاریخی رو پیش چشم خواننده ترتیب داده. قصه از حامیانِ عزیز و بلندمرتبه‌ی پیامبر روایت‌شده و هم‌پایِ رسول _علی(ع)_ که حضورش نه شاید تو سطر به سطر ماجرا بصورت علنی، که کاملا مشهوده و حس می‌شه! از عبدالمطلب گفته و مقامِ علی. از ابوطالب و جایگاهِ رفیع علی. از حمزه و دریایِ بیکران علی و از جعفر و چشم‌های علی! وقتی به اینجای نوشته‌م میرسم کسی کنارِ گوشم میگه: قسم به وعده‌ی شیرینِ مَـن یَمُت یَرَنــي که ایستاده بمیرم به احترامِ علــي.. ° ° @naahiit