صبحِ شنبه، ۲۱ شهریور؛ پائیز بیمقدمه رسید.
آسمون قلمبه قلبمو ترکوند و دلِ آسمون بدجوری شکست. نبودی ببینی چه بوی خاکی تو اتاق پهن کرد و چه بارونی بارید..
°
°
@naahiit
اهل کتاب بود و خواندن و خریدن کتاب و گشتن در کتابفروشی برایش تفریح جذابی محسوب میشد.
°
°
@naahiit
دردش اینجوریه که از کمر تا رگِ پشتِ پارو خواب میکنه؛ کمر دردمو میگم. انگار مجبوری ساعتها چهارزانو جلویِ استادی بشینی که قطرهچکونی حرف میزنه، وسط حرفش خیلی مکث میکنه و از تمومِ جزئیاتی که ارتباطی به موضوع موردِ بحث نداره، اطلاعات میده!
°
°
@naahiit
یکشنبه عصر است و چایَم سرد شد.
تابستان به آفتاب کمجانش افتاده.
صدایِ کتری میآید.
مامان تلفنی با خاله از دوختِ لباسها صحبت میکنند و من مطالعهی کتابِ جدیدی را شروع کردهام.
زندگی همین چیزهاست دیگر!
°
°
@naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
حُسنَت به اتفاقِ ملاحت، جهان گرفت .. ° ° @naahiit
_ چجوریه که اینهمه مدته نیستی؟
پیامک دادم و نوشتم: کجایی؟
نوشته: تو قلبت.
همون جا که تار عنکبوت بسته،
خاکیه،
هیچکی نمیره!
°
°
@naahiit
من همونیام که اگر توی جمع، حرفت به هر دلیلی نصفه موند، میگم خب؟ داشتی میگفتی..
°
°
@naahiit