دردش اینجوریه که از کمر تا رگِ پشتِ پارو خواب میکنه؛ کمر دردمو میگم. انگار مجبوری ساعتها چهارزانو جلویِ استادی بشینی که قطرهچکونی حرف میزنه، وسط حرفش خیلی مکث میکنه و از تمومِ جزئیاتی که ارتباطی به موضوع موردِ بحث نداره، اطلاعات میده!
°
°
@naahiit
یکشنبه عصر است و چایَم سرد شد.
تابستان به آفتاب کمجانش افتاده.
صدایِ کتری میآید.
مامان تلفنی با خاله از دوختِ لباسها صحبت میکنند و من مطالعهی کتابِ جدیدی را شروع کردهام.
زندگی همین چیزهاست دیگر!
°
°
@naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
حُسنَت به اتفاقِ ملاحت، جهان گرفت .. ° ° @naahiit
_ چجوریه که اینهمه مدته نیستی؟
پیامک دادم و نوشتم: کجایی؟
نوشته: تو قلبت.
همون جا که تار عنکبوت بسته،
خاکیه،
هیچکی نمیره!
°
°
@naahiit
من همونیام که اگر توی جمع، حرفت به هر دلیلی نصفه موند، میگم خب؟ داشتی میگفتی..
°
°
@naahiit
_ ولی چشمانش را به من انداخت و احساس کردم لبخند محوش دارد مرا مانند قندی که در استکان چای داغ افتاده است ذوب میکند.
📚سرزمین پرتقالهای غمگین
°
°
@naahiit
اذان شده که میگم.
نه فقط به تو، که هزار باره به خودم گفتم.
برا نمازات ارزش قائل شو. حوصله کن. بدون داری چی میگی و رو به کی وایسادی!
°
°
@naahiit
این کتاب داره روزهای آخرِ ورق خوردنش رو میگذرونه!
تمامِ این مدت به عمد آروم آروم خوندمش که روزهامو باهاش کِش بدم؛ و خب حیف که پاییز تو راهه و من نتونستم کاکائوهایِ داغِ ماری به دزیره رو تو سرما حس کنم..
°
°
@naahiit