این روزها هیچچیز در مخیلهام نمیگنجد..
تنها دلم میخواهد نوجوانی پانزده شانزده ساله بودم؛
پاییز باشد،
جورابِ پشمی بپوشم و کفِ پایم را تکیه بدهم به بخاری،
شب باشد،
با مامان منتظر باشیم تا بابا از سرکار برگردد،
شام، کباب تابهای با گوجهی سرخ شده داشته باشیم و
دل دل کنم تا فردا برسد،
از مدرسه برگردم و مامان که خانهی همسایه باشد،
تلفنی با زهرا راجع به سریالِ جدیدِ
لیمینهو صحبت کنم!
°
°
@naahiit
بالاخره باید به یه دستاویزی چنگ بزنی که
گرفتگیِ غروبِ جمعهت رو بشوره ببره!
°
°
@naahiit
آدمها درگیرِ مکافاتِ خودشونن.
کسی اینجا نیست تا یه لیوان آب پرتقال دستت بده و
بگه فدایِ سرت.
خودتی که باید دستِ خودتو بگیری ..
°
°
@naahiit
هدایت شده از اَمواج | فاطِمِه بُسْحاق
من تعلق بشيءٍ عُذبَ بهِ..
هر كه وابسته ى چيزى شود؛
با همان چيز ،
شكنجه مى شود..!
@amvvaj
هوا داغ بود و
آفتاب، بخار از دستگیرههای موتور بلند میکرد!
مرد رفته بود باگتهایِ تازه بخرد.
دلم میخواست برایِ ناهارِ امروز کاهو هم داشته باشند!
کاهو کنارِ ژامبون و خیارشور، ساندویچشان را خوشمزهتر میکرد.
حتما تنها نیست.
آدم که در این انجیر پزانِ مرداد،
رانیاش را رها نمیکند برود نان بخرد.
حتم دارم رانی برایِ زنیست که شاید حالا مشغولِ خرد کردن کاهوهاست ..
°
°
@naahiit
• برنامهای میبینم که راجع به
شرایطِ فعلیِ غزه صحبت میشه؛
و مثلِ خیلی وقتهایِ دیگه به این فکر میکنم
که چه بلایِ بزرگی سرِ این سرزمینِ
زیبا، فاخر و خوش آبهوا آوردن ..
خاطرهها زنده نگهت میدارن.
لبخند یا دردِت میشن.
آدمِ بیخاطره آدمِ بدونِ حرفه؛
آدمهام که بدونِ معاشرت، مردهن!
°
°
@naahiit
خدایِ بزرگم ..
این یه دستور نیست؛ این یه خواهشِ پر اشکه.
عربیات
°
°
@naahiit