eitaa logo
« ناجه »
182 دنبال‌کننده
129 عکس
2 ویدیو
0 فایل
در گویـش مـردمـان گیـلان، ناجه آرزو‌یــی‌ست ڪه به حسرت بدل شده. لکن اندکی امید تحقق در آن نهفته است. زیـنب کریمــی👇(یـک فقره مـادر تمـامـ وقت_ عضوی از مدرسه‌ی نویسندگی مبنا) @Zeinab_karimi_n
مشاهده در ایتا
دانلود
هوالصبور زنی که سراپا سفید پوشیده بود، شانه‌های هفت سالگی‌ام را تکان داد:" درد داری خاله؟ ببخشید تقصیر من نیست، این آمپولش دردناکه..." لب‌های سفیدم را روی هم فشار دادم و نفسم را توی سینه‌ام حبس کردم. مامان کنارم ایستاده بود. لباسم را درست کرد و وقتی همه چیز تمام شد، آرام توی گوشم گفت:" آفرین مامان، چقدر شجاع بودی". نمی‌دانستم شجاعت دقیقا چیست. اما از لحن مامان مطمئن شدم چیز خوبیست و برگشتنی مثل همیشه برایم ساندیس هفت‌میوه می‌خرد. حالا ولی می‌دانم که کارم شجاعت نبود. خجالت کشیده بودم. خجالت از این که گریه کنم. آن هم جلوی آن دو زن سرتاپا سفید پوشیده‌ای که نمی‌شناختم. چرایش را نمی‌دانم. تنها چیزی که یادم مانده این است که چند ثانیه بعد از فتح قله‌های شجاعت، دنیا دور سرم چرخید، دست‌هایم سِر شد و گردنم بی‌حال روی بالش ماند. بعدش صدای خوردن قاشق فلزی روی دیواره‌ی شیشه‌ای لیوان بود و تصویر محو زنی سفیدپوش که آب به صورتم می‌پاشید. مایع شیرین که روی زبانم سُر خورد صدای زن را شنیدم:" چیزی نیست. ترسیده. ولی عجب بچه تو داریه". آهسته چشم باز کردم و دیدم که مامان پاهایم را بالا گرفته و انگشت‌های سردم را نوازش می‌کند. زن که خیالش راحت شد زنده‌ام، مهربان و کمی شاکی نگاهم کرد:" یه وقتایی ایرادی نداره گریه کنی خاله جون..." و رفت... حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که سال‌های زیادی از زندگی‌ام را در نگاه دیگران شجاع بوده‌ام و صبور. خودم اما بهتر از هر کسی از تکه شکسته‌های وجودم با خبرم. تکه‌هایی که هر بار بی‌رحمانه زیر لایه‌ای از صبر پنهانشان کرده‌ام تا کسی نبیندشان. تکه‌هایی که امروز دوباره با لبه‌های تیزشان، برگشته بودند. درست همان لحظه که دخترکم توی کلاس شنا زمین خورد و از شکاف عمیق زیر پایش خون جاری شد. این بار هم تکه شکسته‌ها را زود جمع کردم و دست به کار شدم. هر چه می‌شد، من باید همان آدم صبور و مسلط همیشگی می‌ماندم. این شد که دخترک را حمام کردم، لباس پوشاندم، زخمش را پانسمان کردم و منتظر نشستم همسرم برسد تا او را دکتر ببریم. عجیب‌تر آن که دخترک هم در تمام این مدت با آرامش و صبر همراهی‌ام کرد. آرامشی که می‌دانستم به بهای سنگینی حفظش کرده. دو بارش را خودم شاهد بودم. یکی وقتی نفس‌هایش در بغل بابا بریده بریده شد و دیگری وقتی روی تخت مطب دراز کشید تا زخمش را شستشو دهند. دستش توی دست‌هایم بود که فشرده شدن لب‌‌ها، چشم‌ها و پیشانی‌‌اش را دیدم و تلاشش را برای نریختن قطره‌ای اشک. یکباره پرت شدم به سال‌ها پیش و زن سفیدپوش با آن نگاه شاکی‌اش مقابل چشم‌هایم جان گرفت. سرم را نزدیک گوش دخترک بردم و آهسته گفتم:" اگه دوست داری گریه کن مامانی. اصلا ایرادی نداره ". لحظه‌ی بعد این من بودم که با سر انگشتانم قطرات داغ اشک را از دو طرف صورتش برمی‌داشتم. قطراتی که می‌دانستم هم قلب کوچک او را آرام می‌کند و هم تکه شکسته‌های جان من را به هم بند می‌زند. ✍️زینب کریمی _ ۱۴ مرداد ۰۴ @naajeh3
هوالخالق زن‌دایی که شب توی گروه خانوادگی نوشت:" تولدت مبارک" هنوز شب از نیمه نگذشته بود و نرسیده بود به امروز. چند ثانیه‌ای فکر کردم تا یادم آمد مخاطبش منم. خسته و کوفته بعد از چند ساعت نشستن توی مطب دکتر برگشته بودم خانه و تنها چیزی که یادم نبود تاریخ روزهای پایانی شهریور بود که زندگی را گذاشته‌ روی دور تند خودش. خندیدم و برایش شکلک تشکر گذاشتم. به همسرم گفتم:" تولدمه، یادم نبود" و او که با چشم‌های درشت نگاهم کرد:" وای. مگه چندمه؟" ساعت گوشی‌ام می‌گفت از دوازده گذشته و حالا دیگر واقعا بیست‌وپنجم بود. همسرم دستی به سرش کشید و با قیافه‌ی پسربچه‌های پشیمان گفت:" این که تو یادت نبود ایراد نداره ولی این که من یادم‌ رفته...بَده که". و این بار هر دو خندیدیم. بیخیال تاریخ و تقویم روزها. و من به این فکر کردم چه طنز تلخی دارد روزی که آدم بابت تمام شدن یک دورِ دیگر توی تقویم زندگی‌اش، تبریک می‌شنود. روزی که هم‌زمان یادت می‌آورد یک قدم به پایان زندگی‌ نزدیکتر شده‌ای. همینقدر ساده. همین‌قدر عجیب. ✍️زینب‌کریمی ۰۴/۶/۲۵ @naajeh3 پی‌نوشت: عکس، شهریورِ بارانیِ رشت است، جایی حوالی خانه.
هوالحکیم تهِ خیلی از دویدن‌ها رسیدن نیست. گاهی دویدن‌ آدم را فقط از مقصدش دورتر می‌کند. دقت کن کدام سمتی می‌دوی رفیق. دوربرگردان حتی اگر چاره باشد، بدون شک جبرانِ عمر رفته نیست. شهریور ۰۴ @naajeh3
(هوالغنی) یه نفر اینجا صبح با بیست هزار تومن پول رفته مدرسه و ظهر با سی هزار تومان برگشته خونه. در حالی که یه شیر کاکائو هم از بوفه‌ی مدرسه خریده و نوش جان کرده. و در جواب سوال من که :" پس با کدوم پول خرید کردی؟" فرموده :" دفعه‌ی اول با پولم رفتم بوفه که گفت کمه. اما بعد که برگشتم تو جیب کیفم یه پول نارنجی دیگه (بخونید پنجاه تومنی) پیدا کردم. و خب بعد از پیگیری‌های فراوان کاشف به عمل اومده که طهورا خانوم، بغل دستی ایشون وقتی می‌بینه به پول توجیبی خودش احتیاجی نداره تصمیم می‌گیره اونو بذاره تو کوله‌ی ریحانه چون حدس زده شاید اون احتیاج داشته باشه. ایشون هم با خیال راحت پولی که یهو تو کیفش سبز شده، خرج کرده و کِیفشو برده، بدون این که اصلا براش سوال باشه از کجا اومده... به همین راحتی... به همین خوشمزگی... پی‌نوشت: بیاین بگین فقط من نیستم که یاد دوران ظهور افتادم🥺 ۳۰ مهر ۰۴ زینب کریمی @naajeh3
(هوالحکیم) چهارشنبه‌ی دو هفته قبل، وقتی همسرم تلفنی گفت ویلای آخر هفته جور شده، برخلاف انتظارش قند توی دلم آب نشد. تازه پس از یک هفته دویدن، کارهای عقب‌افتاده‌ام را سرو سامان داده بودم و خیز برداشته بودم برای دو روز استراحت و به قول خودم لش کردن. حالا اما باید بی‌خیال فکرهایم می‌شدم و چک لیست جدیدی از کارها می‌نوشتم. چک لیستی که دست به کمر، گوشه‌ی لبش را داده بود بالا و پوزخندزنان می‌گفت:" استراحت کجا بود بابا؟ حالا حالاها باید بِدَوی دختر جون". البته این" دختر جون" را محض خوشایند خودم نوشتم و اِلّا چک لیست کارها چندان هم رفتار دوستانه‌ای ندارد. همسر که از سکوتم بو برده بود یک جای کار می‌لنگد، با تردید پرسید:" مشکلی پیش اومده؟ لازمه بازم کنسل کنم؟" و این "بازم" را جوری با تاکید گفت که بلافاصله یاد دو دفعه‌ی قبلی افتادم که به دلایلی مجبور شدیم سفر را در دقیقه‌ی نود کنسل کنیم. فکر قیافه‌ی ناله‌ی بچه‌ها و غرغری که می‌دانستم چند روزی چاشنی زندگی‌مان می‌شود باعث شد فوری به حرف بیایم که:" نه. نه. میریم ایشالله". تماس را که قطع کردم شروع کردم به لیست کردن کارهای جدید توی ذهنم. کارهایی که شبیه نوزاد تازه متولد شده یک ریز ونگ می‌زدند و تا مرتبشان نمی‌کردم زبان به دهن نمی‌گرفتند. کارهایی که هیچ وقت به چشم بقیه نمی‌آید. چون باید زن باشی تا بفهمی وقتی قرار است شب خانه‌ی خودت نمانی، فرقی نمی‌کند سفرت یک روزه باشد یا چند روزه. همیشه کلی ضروریات هست که باید بهشان فکر کنی و حتی ناچاری بیشترشان را دست تنها انجام بدهی‌. همین هم شد. به لطف دیرخوابی شب و سحرخیزی روز توانستم حوالی ده صبح، چندین سبد و کوله و بقچه‌ی آماده را بدهم دست مردان ریز و درشت خانه تا بار ماشین کنند. وقت بیرون رفتن همان‌طور که دسته کلید، شارژر، موبایل، عینک دودی و هندزفری را پرت می‌کردم توی کیف نگاهم را چرخاندم به اطراف. لحظه‌ی خاموش کردن لامپ اتاق بود که چشمم ماند روی کتاب قطوری که دو سه هفته می‌شد دست گرفته بودم و با وجود جذابیتش، کند پیش می‌رفت. کمی این پا و آن پا کردم. ساک را داده بودم پایین و کتاب هم برای گذاشتن توی کیف گردنی‌ام زیادی بزرگ بود. به ناچار تصمیم گرفتم بی‌خیالش شوم و با این فکر که" کلش یه روزه دیگه. کی می‌رسه با این همه کار اونجا کتاب بخونه آخه ؟" پا تند کردم سمت در.‌‌ فرصتی هم اگر دست می‌داد، اشتراک طاقچه و نوار و فیدیبو را گذاشته بودند برای همین وقت‌ها دیگر. هنوز اما کلید را توی قفل نچرخانده بودم که پشیمان شدم. سال‌ها بود بدون کتابی در کیف حتی برای یک ساعت هم از خانه بیرون نرفته بودم. حس کسی را داشتم که یکی از بچه‌هایش را توی خانه جا گذاشته. از پایین صدای تک بوق ماشین آمد و بعد صدای کشیده‌ی "مااامااان، قمقمه‌مو بردار". وقت زیادی نداشتم. فکری مثل جرقه دوید توی رگ‌های سرم. کتاب را از صفحه‌ی نشانگرش باز کردم روی تخت و با عجله از صفحاتش عکس انداختم. عکس‌هایی که ته دلم می‌دانستم فقط برای راحتی خیالم گرفته‌ام و به کارم نخواهد آمد. عصر اما وقتی در اتاق خواب طبقه‌ی بالای ویلا، خودم را توی دولا پتوی پشمی پیچیده بودم و دستمال به دست، با چشمانی سرخ، گالری گوشی‌ام را بالا و پایین می‌کردم بلکه صفحات بیشتری از کتاب را پیدا کنم و بخوانم فهمیدم همیشه ممکن است فرصتی برای کتاب خواندن پیش بیاید. خصوصا اگر آدم بی‌هوا سرما بخورد و رمقی برای هم‌نشینی و گشت و گذار با بقیه برایش نمانده باشد. پی‌نوشت ۱: درسته تیر خورده بودم اما دلیل نمی‌شد عکس نگیرم. پی‌نوشت ۲: عکس آسمان صبح کوهستان است، جایی میان ابرها. ✍️زینب کریمی ۱۰ ابان ۰۴ @naajeh3
هو... " ...آخه می‌دونی، آدم برای شناختن خودش لازم نیست زیاد فکر کنه، فقط باید ببینه به چه چیزهایی زیادتر فکر می‌کنه". @naajeh3
یا واسع الاوقات... همین پریشب بود که نشستم و برای عزیزی نیم ساعت منبر رفتم که این سپر دفاعی و محافظتی مغز توست که فعال شده. این که یک دنیا کار عقب افتاده داری و با این که می‌دانی باید بروی سراغشان، نشسته‌ای به فیلم دیدن و تخمه خوردن. سراغ این‌ها هم اگر نروی، مغزت یک کاری می‌کند بروی بخوابی. چون فکر می‌کند اگر حواست را از مشغولیت اصلی ذهنت دور کند، آرامش و امنیت خاطر بیشتری خواهی داشت. بعد نسخه‌ی عالمانه‌ای برایش پیچیدم که بلند شو عوض تن دادن به دلسوزی‌های بی‌جای مغزت، از دستش فرار کن و نگذار به این بهانه کارهایت عقب بیفتد. بگذریم که پلک‌های آن عزیز بعد از شنیدن نسخه‌ام از شدت تاثیرپذیری روی هم آمد و به ثانیه نکشیده نفس‌های منظمش حکایت از خوابی مرغوب داشت. القصه که حالا دو روز است یکی باید برای خودم منبر برود. کاری را باید تمام می‌کردم که مغزم برای انجام ندادنش تا جایی پیش رفته که حتی به خانه تکانی هم متوسل شده. حالا هم که اینجا نشسته‌ام به شعر بافتن و چیپس گاز زدن، قیافه‌ی خواب‌آلود آن عزیز و دیالوگ ماندگارش ولم نمی‌کند:" یعنی می‌خوای بگی مغز آدم این قدرررر بی‌عقله". طفلکی چندان هم بیراه نمی‌گفت. کاش یکی پیدا می‌شد من را از دست مغز بی‌عقلم نجات می‌داد بلکه زودتر بروم سراغ کارم. همین... ✍️زینب کریمی_۱۳ ابان ۰۴ @naajeh3 پی‌نوشت: عکس را بهار در جاده‌ی جنگلی سراوان گرفته‌ام. از مردی که جایی میان آسمان و جنگل، نقطه شده بود.
بسم‌الله... " سال‌هاست اینجا شبا قلمروی منه." این را به پسرم گفتم. همین پریشب. وقتی که بی‌خوابی زده بود به سرش و آمده بود توی پذیرایی خانه تا راه برود و فکر کند. عادت راه رفتن و فکر کردن یک عادت کم و بیش ارثی‌ست که‌ نمی‌شود طفلک را بابتش سرزنش کرد. درست مثل شب‌بیداری. ساعت حدود ۲ و نیم بامداد، یا همان نصف‌شب خودمان بود. من زیر نور ملایم شب‌خواب نشسته بودم و کتابی ورق می‌زدم که چشم در چشم شدیم. یکی دو دور که محیط سالن را متر کرد، با حالتی کلافه ولی مظلومانه گفت:" مامان میشه من اینجا تنها باشم؟ آخه اون‌جوری راحت‌ترم". چند ثانیه‌ای به چشم‌هایش نگاه کردم. پرت شدم به گذشته‌ها. چقدر شبیه خودم شده بود. یک شب زیِ تمام عیارِ خلوت دوست. همانطور که انگشتم در نقشِ نشانگر، لای صفحه‌ی کتاب را باز نگه می‌داشت گفتم:" سال‌هاست اینجا شبا قلمروی منه. حالا توی جوجه می‌خوای بیرونم کنی؟" کم رمق خندید و من در حالی که توی دلم قربان صدقه‌‌‌اش می‌رفتم، تلاش کردم با نیمچه اخمی، نقش مادر مقتدر را تمام و کمال ایفا کنم:" دیره. یه کم دیگه برو بخواب". بعد کتاب به دست وارد اتاق شدم و کورمال کورمال دنبال دکمه‌ی چراغ مطالعه‌ام گشتم. تا دیر نشده باید فکری به حال قلمروی بر باد رفته‌ام بکنم. یا شاید هم فقط فکری به حال باطری چراغ مطالعه‌‌ام... ✍️زینب کریمی_۱۱ دی ۰۴ @naajeh3
هدایت شده از انباری و اتاق کناری
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای همه حرفِ وصیت‌نامه‌اش...