«بسم رب الشهدا والصدیقین »
یاٰ عِمادَ مَن لّا عِمادَ لَهْ✓
نام رمان:«مثل حانیه»
پارت چهارم!
🖤✨🖤✨🖤✨🖤✨
یک لحظه هم بیکار نمی نشست
درست برعکس من😁
یه دختر آروم بودن که هیچ شری نداشت ولی صدف میگفت زینب با اینکه آرومه ولی خیلی شوخ طبعه.
اینو راست میگفت
+خب زینب خانوم تعریف کن ببینم چیکارا میکنی؟
_هیچ! نشسته ام به در نگاه میکنم:)
خنده ای کرد و گفت:به در ماشین؟😁
_نوچ، به در خونمون
+وا....الان که تو خونتون نیستیم!
_کُلّی گفتم🙄
#ادامه_دارد
نویسنده📝؟فاطمه بانو✨
#کپی_ممنوع‼️
https://eitaa.com/naarya
قافله ی عاشقی
«بسم رب الشهدا والصدیقین »
یاٰ عِمادَ مَن لّا عِمادَ لَهْ✓
نام رمان:«مثل حانیه»
پارت چهارم!
🖤🌼🖤🌼🖤
+آها
حالا چرا به در نگاه میکنی؟
_چشم انتظارم که یکی بیاد منو ببره
+اوووو
شازده کی باشن😉؟
حمله کردم سمتش و گفتم:صدف مسخره در نیار!!!
شازده کیه😏؟
چشم انتظار حضرت عزرائیلم.
تک خنده ای کرد و گفت:باش.
تو گفتی منم باور کردم
_خو باور نکن چیکار کنم؟
فکر میکنی همه مثل خودتن دیگه
+خیلی خب بابا جَو نده!
حرص نخور عشقم پوستت چروک میشه هااا😆!!!
اینو با شیطنت خاصی گفت.
باخنده "زهرمار" گفتم و
بی خیالِ ادامه ی بحث شدم
#ادامه_دارد
نویسنده📝؟فاطمه بانو✨
#کپی_ممنوع‼️
https://eitaa.com/naarya
قافله ی عاشقی
¹⁰⁰شبه میریم تو خیابون
حالا باهم بخونیم؟
رهبرمون هرچی بگه همونه
اون میگه کِی ماها بریم به خونه 😎