4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساعت ۱۰:۳۰ صبح روز حادثه، تماسی از اصفهان به پدر ماکان خبر داد که تهران هدف قرار گرفته است.
او بلافاصله نگران شد، اما با یک دروغ مصلحتی گفت که پسر بزرگترش را برای آوردن بچهها فرستاده است.
ساعت ۱۱:۱۶ از مدرسه تماس گرفتند و خانواده با راننده سرویس هماهنگ کردند تا ماکان را زودتر به خانه بیاورد.
اما پیش از رسیدن راننده، مدرسه هدف قرار گرفت و والدین سراسیمه و پیاده از میان ترافیک خود را به محل رساندند.
صحنهای که با آن مواجه شدند تنها ویرانی مطلق بود؛ مدرسهای که دیگر شباهتی به جای قبلیاش نداشت.
از آن روز به بعد، هیچ خبری از وضعیت ماکان نشد و پدر هنوز در انتظار بازگشت اوست.
او امیدوار است پسرش همان لحظه از ترس فرار کرده باشد و روزی خودش به خانه برگردد.
۳۸ روز پس از حادثه، پدر با پیگیریهای فراوان اجازه پیدا کرد تا دوباره وارد محوطه تخریب شده مدرسه شود.
او به همراه برادر و برادر همسرش، وجب به وجب خاک و آوار مدرسه را برای یافتن ردی از پسرش جستوجو کردند.
سرانجام در میان فضای سبزِ نزدیک به آبخوری، برادر همسرش یک لنگه کفش متعلق به ماکان را پیدا کرد.
پیدا شدن کفش در آن نقطه، کورسوی امیدی در دل خانواده روشن کرد که شاید پیکر او همانجا باشد.
آنها تقاضا کردند تا درختان بریده شود و فضای سبز را برای یافتن نشانهای دیگر کاملاً پاکسازی کنند.
اما جستوجوها بینتیجه ماند و به جز همان لنگه کفش، هیچ اثر دیگر�
@Naba24
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناواستوار یکم احمد جوادینیا متولد ۲۷ خرداد در معزآباد جابری بود.
او در ۲۴ سالگی ازدواج کرد و در ۲۷ سالگی هنوز در آغاز جوانی و ساختن زندگی مشترک قرار داشت.
در همان روزها مرخصی گرفته بود تا تدارکات عروسیاش را انجام دهد و کنار همسرش باشد.
قرار بود چند روزی از فضای مأموریت فاصله بگیرد و به خانه و زندگیاش برسد.
اما وقتی فهمید ناو جماران برای مأموریتی ویژه به نیرو نیاز دارد، تصمیم دیگری گرفت.
مرخصی را رها کرد و داوطلبانه به محل مأموریت بازگشت.
او خودش انتخاب کرد به جای ماندن در خانه، دوباره روی عرشه ناو بایستد.
این انتخاب، آخرین تصمیم مهم زندگیاش شد.
در ۹ اسفند ۱۴۰۴، در منطقه چابهار و کنارک، موشکی به ناو اصابت کرد.
احمد جوادینیا در میان شعلهها جان باخت و دیگر به خانه برنگشت.
او در روزهایی رفت که باید سرگرم آمادهکردن مراسم و ساختن آیندهاش میبود.
از احمد، علاوه بر خاطره این انتخاب، نوشتهای در دفترش به جا مانده است.
در آن نوشته، از ثانیههایی گفته که آدمها ساده از کنارشان میگذرند و بعد حسرتشان را میخورند.
او نوشته بود باید قدر عزیزانی را که نگران ما هستند بیشتر دانست و کینهها را کنار گذاشت.
احمد در پایان یادداشتش گفته بود رفتن همیشه با خداحافظی نیست؛ گاهی کسی میماند، اما در حقیقت رفته است.
@Naba24
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبح آن روز برای زهرا جباری همهچیز مثل همیشه عادی و آرام شروع شد.
او موهای حنانه را شانه زد، زیپ کیف ریحانه را بست و آنها را راهی کرد.
ساعت ۱۰:۵۸ بود که معلم حنانه تماس گرفت و خواست برای تحویل گرفتن بچهها بیایند.
تماس معلم کوتاه و معمولی بود و هیچ هشدار خاصی از وقوع فاجعه در آن نبود.
اما نیم ساعت بعد، تمام دنیای این مادر در میان دود و آوار مدرسه فرو ریخت.
زهرا خودش را سراسیمه به مدرسه رساند، جایی که صدای جیغ و فریاد فضا را پر کرده بود.
والدین نام فرزندانشان را فریاد میزدند و زخمیها در میان گرد و غبار جابهجا میشدند.
مادر حنانه در آن میان به دنبال دخترش میگشت، اما هیچ ردی از او پیدا نمیکرد.
امیدوار بود خبرِ دیدن حنانه در حیاط مدرسه توسط اطرافیان، نشانه سلامت او باشد.
فکر میکرد شاید کسی او را به جای امنی برده باشد، اما این امیدواری دیری نپایید.
فردای آن روز، نام حنانه رسماً در لیست شهدای سردخانه میناب ثبت و تایید شد.
وقتی مادر برای وداع رفت، پیکر دخترش نه سوخته بود و نه نشانی از آوار داشت.
لباسهایش تمیز بود و تنها یک لک کوچک به اندازه عدس روی گونهاش دیده میشد.
انگار موج سنگین انفجار، قلب کوچک حنانه را هدف گرفته و او را درجا از پا درآورده بود.
تصویر آن چهره آرام و بدون جراحت، تلخترین خاطرهای شد که در ذهن مادر باقی ماند.
@Naba24