رمان"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"🤍
به قلم " یاسی"
رمانی از جنس کینه
عشق و دوراهی
سرنوشت عشق و مرگ.....🖤🤍
رمانی با ژانر : عاشقانه ، جنایی
خودم قفل کردم در و🖤 :)))
خودم عاشقت کردم و خودم بی تفاوت شدم:))
با ما همراه باش
https://eitaa.com/nabzeman
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تیزر رمان " دوراهی"🖤🤍
رمانی عاشقانه و جنایی🤍🖤
با مآ همراه باشید..
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part:1
هوففف
رسیدم خونه
کیف و لباس هام و پرت کردم رو مبل
از پله ها رفتم بالا و بلند بلند داد زدم
×دانییییی،دانیالللل
رفتم سمت اتاقش و در و محکم باز کردم
×سیلوممم...
یهو نفسم حبس شد
یکی از دوستاش هم توی اتاق بود
گونه هام از خجالت سرخ شد
دانیال ابرو هاش بهم گره خورد و گفت
+برو توی اتاقت در هم ببند
در و بستم و رفتم تو اتاق
واییی چقدر بد در و باز کردممم
خدای مننن
از خجالت آب شدم
دانیال هم که برام داره
بزار دوستش بده قشنگ به خدمتم میرسه
رسما نابودم
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 2
بعد چند دقیقه دانیال اومد داخل
فاتحه خودم و خوندم
ولی آروم کنارم نشست
×خواهر گلم من به شما نگفتم انرژیت و کنترل کن؟
+خب نمی دونستم دوستت تو اتاقه:(
×چون امشب خاستگاریته دعوات نمیکنم ( خنده)
+ خ..خاستگاری؟
×مامان بهت نگفت؟ علی رضا امشب میاد خاستگاریت
بغض کردم
تمام ذوقم کور شد
سر یه خرافات قدیمی میخواستن زندگی منو دستی دستی نابود کنن
بابا بزرگم میگفت عقد دختر عمو و پسر عمو رو توی آسمون ها بستن
ولی من علی رضا رو دوست نداشتم
خب مونآ هم دختر عموشه چرا من؟
سرم و انداختم پاین اشک هام روی دست دانیال ریخت
به دست اشک هام و پاک کردم گفت
×قشنگم با گریه حل نمیشه هااا
چیزی نگفتم
چیزی نداشتم بگم ، چون نظر من برای کسی مهم نبود
همه طبق علاقه خودشون در باره من تصمیم میگرفتن
پس من چی؟
منم میخوام زندگی کنم با کسی که دوسش دارم نه با علی رضا
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 3
×د.ا.داش
+جانم
×اون دوستت کی بود توی اتاق
+حامی بود
×خیلی جاذاب بودااا😂
+حواسم بهت هستاا
×داداش ، م..من علی رضا رو دوست ندارم به مامان هم میگم ک بهشون بگه نیان
+چی بگم...
دانیال بلند شد و رفت
دستم و روی صورتم گزاشتم و هوف بلندی کشیدم
بلند شدم و یه لباس بیرون آوردم و با بی میلی پوشیدم
فکر کردن به ازدواج با علی رضا دیونم میکرد
چند ساعت بعد زنگ در به صدا در اومد
عمو و زن عمو با یه دسته گل وارد خونعدشدن و علی رضا هم پشت سرشون اومد داخل
عمو لب زد
×ما که همدیگه رو میشناسیم و فامیل هستیم بهتره رز و علی رضا برن ت اتاق و باهم صحبت کنن
بابام با سر تایید کرد
+دخترم برید توی اتاق
رفتیم توی اتاق
نشستم روی تخت و با دست به صندلی جلوم اشاره کردم
×بشین!
ولی علی رضا اومد کنارم نشست
ازش فاصله گرفتم که بیشتر نزدیک شد
دستش و روی صورتم گزاشت و صورتش و جلو آورد
خیلی جلو
چشماش و بست و هر لحضه جلو تر اومد
جیغ بلندی کشیدم و بلند شدم
که دانیال در اتاق و با شتاب باز کرد
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 4
نفسم توی سینه حبس شده بود
نمی تونستم حرف بزنم
رنگم پریده بود
دانیال یقه علی رضا رو گرفت و به دیوار چسبوند
توی صورتش غرید
×چه غلطی کردی مرتيکه
لبخند حرس داری زد و با کنایه لب زد
+رز ماله منه دانیال دست از سر غیرت زیادت بردار
چشم های خونی دانیال درشت شد
دستش و مشت کرد و توی صورت علی رضا کوبید
بدون صدایی اشک هام روی گونه هام چکیدن
گوشه دیوار رفتم
دست های یخ زدم و جلوی دهانم گرفتم
التماس دانیال میکردم که بس کن
،در مادراشون با شتاب بالا اومد
بابا لب زد
×چخبره اینجا ( داد )
با صدای بابا دنیا ایست کرد
مشت دانیال توی هوا موند و همه به بابا خیره شدن
مامان کنارم اومد و با ترس پرسید
+چیشده دخترم؟
میخواستم چیزی بگم ولی نمیشد
نمیشد چون ترس داشتم
از تَرد شدن میترسیدم
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 5
علی رضا دست دانیال و پس زد و یقه لباسش و مرتب کرد
بعدم با لحن پرویی گفت : بریم!
همونجا روی زانو افتادم
دانیال و مامان بابام رفتن پایین
در اتاق و بستم و برق ها رو خاموش کردم و به هق هق افتادم
صدای دعوا دانیال و مامان بابام و میشنیدم
میشنیدم که دانیال بخاطر من تو روی بابا مامانم وایساد
میمیرم که بابام سرش داد میزد به جه حقی سر علی رضا دست بلند کردی
گریه هام شدید تر شد
توی آینه خودم نگاه کردم
یه آدم رنگ پریده با لب های زخم میدیدم:)))
لب هایی زخم چون میخواست لب هاش و بهم بدوزه
بهم بدوزه که سکوت کنه در مقابل ظلم
که نخنده!
نتونه آواز بخونه
که قَهه قَهه نزنه واسه دل خودش
سکوت کردم که کسی ناراحت نشه ولی خودم و بیشتر از همه اذیت کردم:)
از امشب
خوشید دیگه طلوع نکرد
قهر کرد و رفت..
بر نگشت...
واسه همین همیشه شبه!
منم یه روح غمگین با چشم هایی خون آلودم که نشستم روی این تخت خاک گرفته و میزارم تاریکی با قی مونده جونم و بِبَلعه
بزار سیاهی در و دیوار اتاق و بگیره!
دیگه مهم نیست
خورشید رفته!اونی که خورشید من بود نیست:)
تاریکی ترسناکه ...
من اینجا نشستم و برای زندگی کردن خیلی پیر شدم
اونقدری که بند بند جونم وا رفته و نمی تونم جم بخورم
انگار محکوم شدم به نفس کشیدن اجباری
من شاید ظاهرم میر نشده باشه ولی از درون یه آدم ۹۰ ساله رو به مرگم
من دیگه اون دختر شاد و پر انرژی نیستم:))