𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊🩸
یزید مهدیس و اذیت نکنید بچهها عیبه گناهه زشته دلشون میشکنه😃
دخترم شما به پیوی بنده مراجعه کن
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 17
#حامی
اسلحه روی سرم بود و انگشت علی رضا روی ماشه
رز التماس علی رضا میکرد و من هم التماس رز
رز از ترس عقب رفت که پاش لغزید و از تراس طبقه ۵ پرت شد
دست علی رضا رو پس زدم و دستم و به نرده گرفتم و اسم رز و فریاد زدم
دانیال از پله ها پایین رفت منم پشت سرش رفتم
علی رضا هم سوار ماشین شد و فرار کرد
شونه های رز و گرفتم و تکون دادم
×دورت بگردم چشاتو وا کن ، ببین من حالم خوبه باز کن چشماتو
دانیال میلرزید و اشک میریخت فریاد زدم : زنگ بزن اورژانس
آمبولانس اومد و بدن بی جون رز و روی برانکارد قرار داد
دستش و گرفتم و اشک ریختم
حال دانیال خیلی بد بود
دستش و گرفتم و بغلش کردم که دوتامون یه هق هق افتادم
وقتی رسیدیم بیمارستان فریاد زدم: کسی تو این خراب شده نیستت؟
چند تا پرستار اومدن و از دانیال چند تا سوال پرسیدن و رز و بردن اتاق عمل
از استرس بدنم میلرزید
انقدری نگران رز بودم که به هیچی نمی تونستم فکر کنم
همش تو فکر رز بودم
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 18
#حامی
روی صندلی نشستم
دانیال هم کنارم آروم گرفت
توی چشم هاش نا امیدی موج میزد
× دانیال داداش ، تا خدا هست امید هم هست نگران نباش
جوابم و با لبخندی پر از درد داد
تلفن دانیال زنگ خورد
× جانم مامان! نگران نباش ....آ..آره بیاید بیمارستان
تلفن و قطع کرد و کمتر از یک ربع رسیدن بیمارستان
مامان رز فقط فریاد میزد و همشون مشکی پوشیده بودن و اشک میریخت
منو دانیال با تعجب بهشون خیره شده بودیم
دانیال منو بهشون معرفی کرد و بعد فهمیدیم پدر بزرگ رز بعد از این که رز
عقد و بهم زده سکته کرده و فوت شده
بهشون تسلیت گفتم و رفتم توی حیاط تا راحت باشن
روی یه نیمکت توی حیاط لم دادم
چهره رز از جلوی چشم هام کنار نمیرفت
دلم برای خنده هاش
خجالت کشیدناش تنگ بود
کاشکی چشماشو باز کنه و بهم بگه که حالش خوبه
𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊🩸
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊" Part: 18 #حامی روی صندلی نشستم دانیال هم کنارم آروم گرفت توی چشم هاش نا امیدی موج میز
الان که پدر بزرگش مُرد دیگه کسی نیست این رز بدبخت رو زور کنه که زنه اون علیرضا بشهههه؟🚶🏻♀️😍😍😍🗿
𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊🩸
الان که پدر بزرگش مُرد دیگه کسی نیست این رز بدبخت رو زور کنه که زنه اون علیرضا بشهههه؟🚶🏻♀️😍😍😍🗿
دیدید یزیدیشم قشنگه بچمممم
𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊🩸
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊" Part: 18 #حامی روی صندلی نشستم دانیال هم کنارم آروم گرفت توی چشم هاش نا امیدی موج میز
وای خدارو شکر. از دست اون ظالم راحت شدن . دیگه کسی نیست که مجبورش کنه که با علیرضا ازدواج کنه