"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊"
Part: 27
مادر پدر رز خیلی بی قراری میکردن
انگاری نمی دونن ای پسره با روح و روان دخترشون چیکار کرده
انگار نمی دونن رز روانی شده بود
من که از مردنش خوشحالم، خیلی خوشحال
پدر مادرش و بردم توی ماشین و دانیال هم نشست کنارم
دانیال هم این خیللش نمیومد و لبخند رو لبش بود
ماشین و روشن کردم و رسوندمشون خونه
+ دانیال داداش
×جان
+خاکسپاری ساعت چنده
× نمی دونم دادا بهت پیام میدم
+ باشه عزیزم خدافز
دانیال رفت و منم رفتم خونه
لباس هام و عوض کردم که صدای پیامک اومد
گوشیم و برداشتم
دانیال بود
× حامی فردا ساعت ۲ ظهر
+ باشه داداش مرسی
گوشی و خاموش کردم و ولو شدم روی تخت
𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊🩸
"𝑫𝒐 𝒓𝒂𝒉𝒊" Part: 27 مادر پدر رز خیلی بی قراری میکردن انگاری نمی دونن ای پسره با روح و روان دخترشون
حالا این وسط حامی میخواد چکار کنه بستگی به یزید بازی های یاسی خانم داره