eitaa logo
نمایشگاه انجمن باغ گردو
72 دنبال‌کننده
397 عکس
53 ویدیو
30 فایل
اطلاع رسانی ها * نمونه کارها * موفقیت درختان باغ * نکته هایی برای نویسندگی
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از خالقی
خوشگلش نکن محمد بدو بدو سراغ کمد لباسسش رفت. ریحانه عروسکش را بغل کرد. دنبال محمد رفت. محمد از بین لباسها، لباس مشکی‌اش را در آورد. لبخند زد و آن را روی بدنش گرفت. گفت:« آخ جون! اندازه است.» ریحانه گفت:« کجا می‌خوای بری؟ لباس سیاه برای چی می‌خوای؟» محمد به او نگاه کرد. در کمد را بست:« از فردا شب هیئتمون راه میفته. خواستم ببینم لباسم خوبه یا نه.» ریحانه خواست سؤال بعدی را بپرسد. محمد لباس مشکی را روی صندلی انداخت. با عجله بیرون رفت. ریحانه عروسک را توی بغلش جابجا کرد. کنار صندلی ایستاد. به لباس خودش نگاه کرد. لباس مشکی محمد را هم نگاه کرد. به عروسک گفت:« لباس داداشی هیچی نداره.» *** صبح ریحانه با صدای داد محمد از خواب پرید. محمد با بغض داد زد:« مامان ببین چیکارش کرده؟ حالا من چیکار کنم؟» ریحانه با موهای به هم ریخته از جایش بلند شد. توی پذیرایی رفت:«سلام» به محمد نگاه کرد:« چی شده داداشی؟» محمد ابروهایش را توی هم گره زد. به ریحانه نگاه کرد. رفت توی اتاق و در را محکم کوبید. ریحانه با بغض به مامان گفت:« چی شده مامانی؟ چرا داداش این‌جوریه؟» مامان کنار ریحانه نشست. با دستش موهای او را صاف کرد:« سلام عزیزم. شما روی لباس داداش با مداد شمعی نقاشی کشیدی؟» ریحانه لبخند زد:« آره. دیدین چه خوشگلش کردم؟» مامان گفت:« نباید می‌کشیدی جانِ مادر. لباس داداش که دفتر نقاشی نیست.» ریحانه سرش را پایین انداخت:« آخه هیچی نداشت. خواستم خوشگل بشه.» مامان بلند شد:« اون لباس باید همون طوری ساده باشه گلم. حالا اشکال نداره...» محمد از اتاق خارج شد. با بغض گفت:« حالا اشکال نداره مامان؟ امشب همه‌ی بچه‌ها لباس مشکی می‌پوشن و میان. من با چی برم؟» ریحانه گریه کرد و توی اتاقش رفت. مامان آهسته گفت:« مامان جان آروم باش. برات درستش می‌کنم. بچه خواسته خوش‌حالت کنه» محمد روی مبل نشست. تکیه داد و پاهایش را توی سینه جمع کرد:« اه‌. اگه بزرگ بودم خودم می‌رفتم بازار و یه لباس دیگه می‌خریدم. بابا هم که نیست با هم بریم. چیکار کنم؟» ریحانه چادر مشکی کوچکش را به محمد داد:« بیا داداشی من اینو نمی‌خوام. تو بپوش برو هیئت...» محمد ابروهایش را بالا برد. بلند گفت:« پسر هشت ساله با چادر دختر بچه‌ی ۳ ساله بره هیئت؟» بلند گریه کرد. ریحانه هم دوباره گریه‌اش گرفت. مامان کنار ریحانه نشست:« ممنون گلم. من خودم درستش می‌کنم.» ریحانه رفت توی اتاق. مامان لباس محمد را برداشت و برد. محمد گریه‌اش قطع شد. ریحانه دوباره برگشت:« بیا داداشی قلک منو بگیر. من اصلا پول نمی‌خوام. برو باهاش لباس بخر.» محمد به ریحانه نگاه کرد. به قلک نگاه کرد. ریحانه گفت:« چرا نمی‌خوای؟ من خواستم خوشگلش کنم.» محمد ریحانه را بغل کرد:« چقدر تو خوبی آبجی.» ریحانه را ول کرد:« آخه چرا ازم نپرسیدی؟ تو که این‌همه سؤال می‌پرسی. » ریحانه سرش را پایین انداخت. بغض کرد:« خواستم بپرسم، بدو بدو رفتی.» محمد سر ریحانه را بوسید:« باشه. ولی دیگه بدون اجازه کاری نکن باشه؟» ریحانه سرش را کج کرد:« باشه داداشی. حالا لباست خوب شد؟ دیگه گریه نمی‌کنی؟» محمد لبخند الکی زد:« نه درست نشد. ولی اشکال نداره.» مامان پیش بچه ها رفت. لباس محمد را باز کرد:« دی‌دی‌دی‌دین! ببین مامان‌جون‌ . پاک شد بالاخره. هی می‌گم هر کاری یه راهی داره. باز عجله می‌کنی.» محمد از جایش پرید. لباس را خوب نگاه کرد:« آفرین مامان. دستت درد نکنه. حالا خشک میشه تا شب؟» مامان خندید:« معلومه که خشک میشه گلم. مگه اینجا قطبه؟» ریحانه پای مامان را بغل کرد:« آفرین مامان» مامان دستش را روی سر ریحانه کشید:« دختر گلم یادش باشه که ...» ریحانه وسط حرف مامان پرید:« روی لباس داداش نقاشی نکشه. شلوارشو خوشگل کنه.» مامان و محمد به هم نگاه کردند. ریحانه خندید:« الکی گفتم. دیگه نمی‌کشم. »
پرچمت خانه ی من را چه مُزیَّن کرده روزیَم را کرمُ لطفِ نگاهِ تو مُعَیّن کرده
ص . م . فراهانی🥀: ومردی زخمی و تنها به روی بام می خواند نیا ای هستیم بر هستی تو خورده پیوند در این شهر صدای کوبه ی آهنگران می ایدو حدیث جنگ نیا کوفه نیا من ترس دارم از تمام طفل های کاروانت نیا من در هراسم از قد رعنای سقایت نبا اینجا علی را می کشد چشم زخم نیا اصغر نمی خوابد دگر ارام در بستر نیا نیا ای نور چشمم نیا و زینب و آن دختران ناز دانه نیا ای هستیم با هستی تو خورده پیوند 🥀🥀🥀🖤🖤🖤😔😔😔
هدایت شده از آرشیو
Ali FaniAli-Fani-Ziyarate-Ashura.mp3
زمان: حجم: 11.5M
زمزمه زیارت عاشورا ‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام و صلوات جلسه‌ی باهم نویسی هم‌اکنون در حال برگزاری است. https://eitaa.com/joinchat/1899233377C2cdba55893
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ص ۱۰۲ است) چه تماشایی می کردند از سر بریدن مرغ‌ها و پرپر زدن‌هاشان. امشب شام مرغ پلو داشتیم‌. و میان خدمه‌ی دستگاه حمله داری یک نفر عرب هست که چندتا کلمه‌ فارسی یاد گرفته‌؛ و سر شوخی را بند کرده با یکی از همسفرهامان که آرد برنج فروش است در بازار معیر. و کله‌اش بد جوری کچل است. بهش می‌گوید "تو مخ نداری" و همه قش‌قش می‌خندند. و دم به دم. روزی صد دفعه هم که او را ببیند از نو: "مخ نیست" او خنده‌ی جماعت. دیگر اینکه پرچم به دست گرفتن از حالا شروع شده. چاره‌ی گم شدن در منی و عرفات. هر غافله‌ای پرچم ملت خود را، با اسم و رسم حمله دار و غیره... بر رویش و آن یک نفر از عمله‌ی حمله داری ما که از مدینه با جناب سرگرد بازنشسته رفته است جده، هنوز بر نگشته. و کارمان هنوز لنگ است. دوشنبه ۲۱ فروردین مکه امروز صبح من هم افتادم به خرید. چنين بازاری هیجان خرید به آدم می دهد. به گمانم اغلب چیزهایی که مردم به عنوان سوغات می‌خرند اول همین جوری می خرند. یعنی به تبعیت از همین هیجان بازار. و بعد که به وطن برگشتند روی هر کدام اسم می گذارند که سوغاتی برای فلان خویش و قوم، یا فلان دوست و آشنا. دوتا چفیه خریدم - سه تا عصای خیزران - چند بسته عود شاخه‌ای - و چهارتا خودنویس. و حضرات همسفرها پرس و جو کنان که توجه خریده‌ای؟ از قلم خوششان آمد. و چند نفری سراغ گرفتند که بخرند. اما از خیزران خوششان نیامد. کسی چیزی نگفت. ولی می شد فهمید چرا. آخر تیری که گلوی "علی اصغر" را ص۱۰۳ درید از چوب خیزران بود... مگر می شود سفرنامه‌ی حج بنویسی و گریز به کربلا نزنی؟ دیگر اینکه امروز حرکت کاروان به سمت منی شروع شده. و خیابان‌ها چنان شلوغ است که نگو. آی بوق می‌زنند این رانندگان‌‌! همان روز، همان جا داشتم قلم می زدم که دایی هوس کاغذ نوشتن کرد. خودش یک عمر میرزا بنویسی کرده، ولی حالا دستش می لرزد و نمی تواند. الان از کاغذش فارغ شدم. خودش خواست امضا کند. قلم را توي مشت گرفت و گذاشت روی کاغذ. عين چاقویی که در مشت می‌گیری و می خواهی عمودی بزنی روی میز. و به همان زحمت. و یک "محمد" امضا کرد به درشتی یک سکه‌ی یک تومنی. و خط به دورش 67