آموزش داستان نویسی:
دیالوگ داستانی
انتخـاب دقــیق
دیالــوگ ها در داســتان برخلاف جهـان واقعـی بسیار گزیده تر و
با معنی تر است و انتخاب هر کلمه باید بسیار با دقت صورت گیرد.
#سید_احمد_مدقق
#امام_حسن_مجتبی علیهالسلام
#غزل
🔹ای کاش...🔹
نمیشد خالی از عَمّارها دور و برت، ای کاش
یلی همتای اشتر داشتی در لشکرت، ای کاش
سکوت محض اگر شد پاسخ هل من معین تو
ملامتها نمیشد پاسخ چشم ترت، ای کاش
تو را باور نخواهد کرد این شهر فریبآلود
مدینه بیپناهت خواست اما همسرت، ای کاش...
برادر کوه بود و شانهاش از اشک تو لرزید
خدا تسکین شود بر قلب خون خواهرت، ای کاش
چگونه جسم تو تشییع شد سربسته میگویم
شبیه فاطمه شب دفن میشد پیکرت، ای کاش
📝 #حسین_عباسپور
@nahal313
نمایشگاه انجمن باغ گردو
#داستاعکس68
شما هم به باغچهی داستانک نویسی دعوتید.
https://eitaa.com/joinchat/2725249121Ce386fc8779
لینک ناشناس و پل ارتباطی با انجمن باغ گروه👇
https://harfeto.timefriend.net/16298087548899
#سیدجلال_آل_احمد
دیگر اینکه امروز بعد از ظهر چرت که میزدم (گرما نمیگذارد تا غروب آفتاب بیرون بروی) همسفرها از معجون "سمنقور"(؟) حرف میزدند و از فایدهاش در "قدرت الجماع" که بالای در دکانی اعلان شده بوده. تعریف میکردند که این معجون را از ماهیای میگیرند که وسط ریگ روان صحرا از شن میپرد بیرون. و شکارچیها پتو با خودشان می برند که وقتی پرید بیرون دیگر نتواند برود فرو! (کذا) اینها را حاجی پادنگ کار میکند و آسیاب موتوری نیاورده. تازه پز هم میدهد. او هم کچل است. و همان است که معروف شده به "مخ نداری" - به نقل از خدمتکار عرب بساط حمله داریمان. بعد نقل کردند که پریروز زنی هنگام طواف رفته زیر دست و پا - که من از جا پریدم به پرس وجو... که کدامشان دیدهاند؟ هیچ کدام ندیده بودند. عين سمنقور.
دیگر اینکه درین سفرنامهی فرهاد میرزا آمده در تفلیس
ص۱۵۵
مترجمش فتحعلی آخوندزاده بوده. با همان حرف و سخنهای عجایب غرایبش؛ برای زمانه (بفهمی نفهمی) ؛ و الفبای پیشنهادی و غیره... هم موقع رفتن هم موقع برگشتن. دوبار او را دیده و لابد از دیگر مدعیات او هم باید خبر شده باشد... از سوسیال دمکراسی و دیگر قضایا... ولی انگار نه انگار. همان مرد چشم بسته ولی متفاضل قاجار. و قانع به اسب و علیق و استر و پیشواز و بدرقه!
دیگر اینکه حال و حوصلهی یادداشت کردن را دارم از دست میدهم. تازگی سفر گذشته. بی خوراک ماندن هم کمک میکند به این بیحالی. و مرتب نشستهام دارم این سفر نامهی فرهاد میرزا را تمام میکنم. و ناچار هی مقایسه و مقایسه! و هی لعن به هر چه جهالت است.
چهار شنبه ۹ اردیبهشت
مکه
باز مزاج مبارک خراب شده. به زحمتی رفتم بیرونو "آنزروویوفورم" خریدم. از آن شب پیادهروی که به آب و عطش افتادم عاقبت کار معلوم بود. با این پرتقال های لبنانی که دیگر اقم نشسته. موقع خرید دوا، سری هم زدم به بازار حراج مکه. رادیو - ساعت - قالیچه - دوچرخه - چرخ خیاطی - موتور سیکلت - تفنگ - دوربین -
عبا - جاجیم - خنجر و... اجناسی بود که خرید و فروش میشد. و دخترک خوشگلی با مادرش می گشت - سوریهای مانند - و سر تا پا سفید پوش.
بعد ایستاد به چانه زدن با فروشندهی دوره گردی سر یک قالیچهی ابریشمی بته جقهای. معاملهشان نشد. ولی به تماشای قالیچهی ابریشمی مدتی جماعت وسط بازار را گرفته بودند و رفت و آمد بند آمده بود. به علت این آنرا میپاییدم یا بعکس.
101
سلام و صلوات
مداد مشکی و کاغذ باطله و چند برگه سفید آماده کنید.
إن شاالله به زودی باهاشون کار داریم😊
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۲۷ شهریور، روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد شهریار گرامی باد