3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*پسرش دستفروش بود* ...
کلانتری محل را که میزنند شهید میشود
تمام وقتش یا کاسبی میکرده یا خادمی پدر
قرص و غذا و لباس حاجی را سر و سامان میداده
خیلی هوای بابا را داشته
*از آن با معرفت های " حاجی نوکرتم" پائین شهر که مثل کوه پشتت را میگیرند*
که وقتی نیستند انگار چند نفر نیست
پدرهای قطعه ۴۲ خیلی مظلومند ...
در گریبان گریه میکنند
غرورشان اجازه نمیدهد چشم های گریانشان را کسی ببیند!
اما به وسعت دریا تنها هستند
*که لبخند رضایتشان چه پای لانچر باشی چه پای بساط کاسبی تو را تا عرش خدا بالا میبرد و رزق شهادت را نصیبت میکند*
#پدر_شهید_مهرداد_قربانی
✍پگاه نادی
راوی : مصطفی راسخی نژاد
https://eitaa.com/nahbgroup
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*چه حسرت ها که جایش در دل ماست
تو رفتی ، قاب عکست مانده اینجا*
https://eitaa.com/nahbgroup
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در ایام جنگ همینکه صدای انفجارها از ما فاصله داشت خیالمان راحت میشد
گوشی را برمیداشتیم زنگ میزدیم به دوست و آشنا که حالت خوب است.
اما نمیدانستیم شاید در میانه ی همین صداها پدر و مادری خانه و فرزندانشان را با هم از دست داده باشند... !
*و پدر و مادر حالا که سقفی هم برایشان نمانده بیشتر وقتشان را زیر سقف قطعه ۴۲ به مرور خاطرات دو فرزند عزیزشان میگذرانند*
*پسرهایی که هم دختر بودند هم پسر* !
حالا که حتی خاطرات هم زیر آوار از بین رفته تمام قد مراقب هستند تا درمرور چند سال زندگی شیرینشان چیزی را از یاد نبرند
و با گفتن تمام جزئیات یاد شهدایشان زنده بماند
*و چه تلخ است جمع خانوادگی را در حالی برگزار میکنند که نیمی زیر خاک هستند و باقی روی مزار*
.
پدر و مادر شهیدان *علیرضا و محمدرضا خمسه*
✍ پگاه نادی
مجری : مصطفی راسخی نژاد
https://eitaa.com/nahbgroup
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما خیلی زن نظامی نمیشناسیم !
چه برسد به شهیده ی نظامی ...
البته چند فریمی در فیلم های سینمایی نشانمان داده اند ، در حال دستگیری متهم خانوم یا پای چوبه ی اعدام زنی متهم به قتل !
خواهر دارد قصه ی خواهر شهیده و دوستانش را روایت میکند ؛
میگوید :
*ما خانواده شهدا اصرار داریم بگوییم عزیزان ما نظامی بودند و در محل کار در حال خدمت به شهادت رسیدند*
۴ نفر از یک خانواده در این جمع شهید شد
دو دختر عمو و یک مادر و دختر !
دو تن از این خانوم ها باردار بودند و سمانه گودرزی را از روی جنینش پیدا کردند !
*در تنهایی هم به خودم میگویم یادت نرود بگویی "مرگ بر اسرائیل!"
اینها حتی به کودکانی که پا به این دنیا نگذاشتد هم رحم نکردند* !
لعنت خداوند تا روز قیامت بر صهیونیست ها و طرفدارانش
🥀*خواهر شهیده سمیه سادات بکائی*
✍ پگاه نادی
مجری : زینب اکبری
https://eitaa.com/nahbgroup
سمانه خانوم ؛
*شاید مظلومیت تو و فرزند به دنیا نیومده ات تونست کمی از سختی هایی که زن های نظامی پاسدار دارن تحمل میکنن رو نشون بده* ...
برای ما دعا کن ، ای سرباز وطن
https://eitaa.com/nahbgroup
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخواستم روزی ساده،
بیهیاهو،
در میان یکی از همین غروبهای آرام
که جهان هنوز بوی نانِ گرم و باران میداد،
نامت را صدا بزنم ...
و بگویم: دوستت دارم.
اما ناگهان جنگ از راه رسید!
با قدمهایی سنگین و صدایی که
تمام سکوتهای لطیف دنیا را میشکست.
و میان لبهای من
و آن جملهٔ کوچکِ روشن
دیواری از آتش کشید.
از آن روز
آن کلمه هنوز در سینهام مانده است!
مثل پرندهای که راه آسمان را گم کرده باشد.
هر بار که نامت از خاطرم میگذرد
دل من دوباره
تا آستانهٔ همان اعتراف میرود…
✍پگاه نادی
مجری: مریم یوسفی
https://eitaa.com/nahbgroup
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اولین بار در معراج شهدا دیدمش
از پشت دوربین !
قاب را بسته بودم منتظر بودم وارد شود
از میان نوری که تمام چهارچوب را پر کرده بود زنی سوار بر ویلچر وارد اتاق شد
با همان صدای یکم بلند مامان ها پشت هم میگفت *امید جان کجایی مامان* ؟
متوجه حضور کسی در اتاق نبود فقط امید را صدا میزد
هیچ چیزی آرامش نمیکرد ...
نوحه خوان تا آمدن پسرش کمی برای دل داغدارش خواند !
اما ! امان از لحظه ای که امیدش را آوردند
محشر کبری شد ...
*امید قنبری محافظ شهید خطیب بود*
و همراه ایشان به شهادت رسید
بعضی از پسرها انقدر تکیه گاه خانواده و امید پدر مادر هستند که بعد از رفتنشان انگار دیواری فرو ریخته باشد یا سقفی پائین آمده باشد...
چند وقت بعد در بهشت زهرا دیدمش
هنوز هم همینقدر بیقرار است
از مزار امیدش دل نمیکند !
میرود برمیگردد دوباره که میرود وسط راه سرمیچرخاند ...
در قطعه ۴۲ گاهی زمان از حرکت می ایستد !
و نفس بند میآید
چه مرهمی این دلسوختگی ها را درمان است؟
*مادر شهید امید قنبری*
✍ پگاه نادی
https://eitaa.com/nahbgroup
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"مامان با رفیق مُردن خیلی حال میده!"
همان دیالوگ جذاب در فیلم روز سوم است وقتی توی کانال محاصره بودند و یکی یکی دارند وصیت میکنند
این روزها در قطعه ۴۲ چیزهایی که همیشه از قاب تصویر میدیدیم یا در لابلای ورق های تاریخ میخواندیم را واقعی تر میتوان دید !
*رفیق بچگی هم بودند
دیدید مادر ادم همیشه میگوید با فلانی بگرد؟
اینجور بودند با هم
بودنشان کنار هم دل مامان ها را آرام می کرد*
شهادتشان هم همینجور شد
تابوت رفیقش روی دوشش بود و مادر احسان را قسم میداده که تو رو خدا دعا کن منم شهید شم...
همان روز چند ساعت بعد از خاکسپاری احسان شهید شد و باز رفت همان جایی که مامان میگفت "پسرم با احسان باش، این احسان خیلی بچه ی خوبیه ... "
مزارشان یک ردیف و چند قبر فاصله دارد
*مادرهایشان جوری میسوزند که انگار هرکدامشان دو پسر از دست داده ...!*
✍پگاه نادی
راوی : مریم یوسفی
https://eitaa.com/nahbgroup
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایت امشب ۴۲ در حوالی عشاق میچرخد ...
بعضی شهدا چقدر شبیه شخصیت های عاشق پیشه فیلم ها بوده اند !
*انگار از دل قصه بیرون آمده اند*
*تا هنوز هم زمین زیر پای دخترکانی را گلباران کنند و بدون او زیر باران نروند* ...
اما نمیدانند بعد از رفتنشان چه بر سر دل سوخته ی گل باغشان می آید
مثل این همسر شهید که نمیداند در دنیایی که کسی اینقدر مهربان نیست چگونه باید زندگی کند ، این باغ خزان زده را چه کسی قرار است مراقبت کند ؟
بعضی آدم ها گاهی داغدار دو داغ میشوند
یک برای جانی که از دست رفته
و دیگری عشقی که ادامه ندارد ...
و گاهی دومی میتواند جانفرساتر از اولی باشد
✍ پگاه نادی
مجری : مریم یوسفی
https://eitaa.com/nahbgroup
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀*روایت امشب قطعه ٤٢ از یک سید مجید است*
یک سید مجید نقطه زن دیگر از جنس حسینی
که پای پدافند هنگام زدن پهباد هرمس به شهادت رسیده
*یک مهندس هوافضای درس خوانده ی نخبه ی بی ادعا*
از همان هایی که نرفتند و ماندند و ساختند و ...
ساختند و ساختند و ساختند و ... جان دادند
بی هیچ سر و صدا و ادعایی
پدرش میگفت انقدر این بچه مکتوم بود و صدایش در نمی آمد گاهی خواهرش میگفت مجید جان من گمونم تو آبدارچی ای چیزی باشی ...
اما ما از حالاتش می فهمیدیم کارهای مهمی انجام میدهد.
ایام جنگ علاوه بر مسئولیت های سنگینی که داشت حواسش جمع بود جاهای خالی از نیرو را هم پر کند.
*میدانید جای خالی از نیرو یعنی چه ؟
یعنی شهیدی جای شهید دیگر را بگیرد*...
آنروز تا شنیده بود آن نقطه را زده اند و تعداد زیادی شهید و زخمی برجای مانده داوطلبانه و خارج از شیفت کاری با موتور اش خود را به محل رسانده بود ...
تا جای خالی رفقای شهیدش را پر کن
مادر با آرامشی از جنس ایمان میگفت :
همش بهش میگفتم من تو رو برای اسلام تربیت کردم
*میگفت مادر دعا کن شهید بشم*
میگفتم انشاءالله به آرزوت میرسی صبر کن ببین خدا کجا برای کنار گذاشته
ما هاج و واج نگاه صلابت و آرامش پدر و مادرش شده بودیم
دلتنگی از پرده چشمانشان میبارید
بغض که میآمد ردش نمیکردند ولی سر بالا و شانه ستبر گریه میکردند ...
*میگفتند : ما در راه اسلام فرزندمان را دادیم
خدا به ما لیاقت مادر و پدر شهید بودن را عطا کرد*...
🥀*شهید سید مجید حسینی*
@nahbgroup
#گروه_رسانه_ای_نَحب
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیکر مطهرش نشانی روشن از مجاهدتی جانسوز داشت...
از ناحیه پهلو زخمی عمیق برداشته بود!
هر دو دستش از ناحیه کتف جدا شده بود!
و تمام بدنش سوخته بود...
با گردنی شکسته و صورتی درهمریخته، به دیدار پروردگار شتافت
و چه تصویر غریبی…
آدم بیاختیار یاد وفاداری بی دست می افتد که تا آخرین نفس پای عهدش ماند ، همان علمداری که تنش زخمخورده بود، اما دلش تکان نخورد!
و تا اخرین نفس ایستاد
گاهی بعضی عشقها آنقدر عمیقاند که آدم را تا آخرین لحظهی عمر، به همان راهی میبرند که دلش از اول برایش میتپید.
پدرش میگفت از ۱۵ سالگی برای این روز و این لحظه برنامهریزی کرده بود.
همیشه تلاش میکرد بدنی ورزیده و قدرتمند داشته باشد تا اگر روزی میدان نبرد فرا رسید، بتواند شجاعانه در برابر دشمن بایستد.
با این همه، در کنار خانوادهاش همیشه آرام، متین و محجوب بود؛ کسی که قدرتش را فریاد نمیزد، اما در وقت نیاز، مردانه میایستاد.
شهید سید مجید حسینی از شهدای پرافتخار صنعت هوافضای کشور، از همان مردانی بود که زندگیشان را برای لحظهای بزرگتر از خودشان معنا کرده بودند.
او در میدان نبرد، به دعوتی پاسخ داد که سالها پیش در دلش شنیده بود؛ و حالا وقت اجابت و وفای به عهد الهی بود ...
🥀شهید سید مجید حسینی
@nahbgroup