از اینکه همش باید بپذیرم خسته شدم؛
بپذیرم نمیشه،
بپذیرم نخواست،
بپذیرم نشد،
بپذیرم دوسم نداشت،
بپذیرم شرایط بده.
تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که برای نبودنت و نداشتنت و ندیدنت و تمام بلاهایی که سرم آوردی گریه کنم.
دیگه هیچ جایی تو قلبم نداری، همه چی تموم شد، به همین سادگی. ازم میپرسن چیشد که یهو اینجوری شد؛ راستش خودمم نمیدونم، یه شب خوابیدم، یادمه خیلی ناراحت بودم، خیلی گریه کردم. بیشتر از همیشه. صبح که بیدار شدم دیگه دوست نداشتم، انگار اون شب تو و حسی که بهت داشتم با اون اشکا از چشمم افتادید. انگار بدنمم دیگه از اون حجم از درد و غم خسته شده بود. مغزم و قلبم یه شبه تصمیم گرفتن دیگه جایی برات نزارن. خودمم نمیدونم که چجوری اینطوری شد، اما میدونم دیگه هیچوقت مثل قبل نشد حسم بهت.
تو غروب جمعهای، چایی سرد شدهای، اساماس “شما ۸۰٪ بستهی مصرفی خود را استفاده کردهاید”ای، نوتیفیکیشن ۱۵٪ شارژ گوشیمی، هندزفریای هستی که یه گوشش خرابه، دلیل قطع شدن خنده هام تو شاد ترین لحظه هامی، همیشه همینطوری بودی ولی اولا جور دیگه ای میدیدمت، تو غروب جمعه آهنگ شاد پخش میکردم، لیوان چایی رو دوباره پر میکردم، گوشی رو میزدم به شارژ، یا یه گوش آهنگ گوش میدادم. اشتباه میکردم.
هیچ نخی ازم به زندگی وصل نیست. با بحران بعدی میتونم بزنم زیر تمام میزهای جهان و جلوی باز شدن هیچ گره ای رو نگیرم گره هایی که تا قبل از این با دندون نگهشون داشته بودم.
شمارو نمیدونم ولی روان من به کل نابود شده.
یکی حرفمو نمیشنوه عصبی میشم، یکی دیر میرسه عصبی میشم، یکی دیر جواب پیام میده عصبی میشم یا یکی بیشتر از دوبار صدام میکنه بازم عصبی میشم. امیدوارم درنهایت قاتل نشم.