حال غریبیه این روزا ....
صبح که بیدار میشم تا شب از خشم و نفرت و غم قدرت دارم کوه ها رو جابجا کنم و هر کاری که بشه انجام بدم تا یکاری کرده باشم
شب که میشه میشم یه بچه یتیم بیچاره و مضطر که همه کس و کارش رو ازش گرفتن ولی نمیخواد قبول کنه و همش تو انکاره، میشینه یه گوشه خیره میشه به عکس باباش میگه کاش دروغ باشه که کشتنت...