آنروزیکهدیگرنیستم.
گمان من این است که اُردیبهشت در واقع آوردیبهشت بوده است. اما به مرور و عبورِ زمان حرف "واو" آن به ضمهای رویِ الف تبدیل شده است. البته، این تنها یک نظریه در خیالاتِ خودم است که ریشهاش برمیگردد به تو. بله، به تو.
مگر غیر از این است که بهشت و جنتِ آدمیزاد در این دنیا، آنجاییست که حال آدم خوب شود و قلبش شکوفه دهد؟
چشمانِ تو برایم نهر عسل، خندههایت آواز چکاوکهای عاشق و آغوشت، سرایِ حیاتِ کامل است.
تو در بزنگاهها، در پستی و نشیبها، در هبوطِ وجودیتم پناه و حالِ خوب من بودی. تو آنقدری به من نزدیکی که به هنگامِ غم دل گفتن با تو، مرا هیچ حاجتی به واژه نیست. تو صدایِ مردمکهایم را خوب میشنوی، به هندسهٔ اندوهم مسلطی و غبارِ غمهای روی لبخندم را متوجه میشوی.
من تا ابدالدهر، تا ازلیتِ جهان کنونی، تا بیکرانِ کهکشانها به بودن تو نیاز دارم.
کنارم بمان، برایم چای هلو بریز، بخند و صدایم کن.
تولدت مبارک "بهشتِ برینِ "سیارهی رنجها.
دلقکِ درون ادامینِ ایتا، به صورت مستقل توی بله چنل زده. اینطوریه که میای ایتا همه خانوما چیتان پیتان میری بله هموناها نوک دماغا رو قرمز کردن دارن طنز میپاچن تو صورتت.
هدایت شده از رآدیو سکوت ؛
زمان تنها فقط در برابر عاشقو معشوق سرِ تعظیم فرو میآورد. دقت کن عزیزم، ببین چطور ثانیهها به وقتِ بوسهها و نوازشها و نگاههای عاشقانه به تماشا مینشینند و کُند میشوند، کند و کند و کند ...
در آستانهی فروپاشی از ریشه و بنیان هستم. پس لطفاً به نیازمندیهام رسیدگی بشه.