بماند به یادگار؛
از عجیبترین دیدارِ قرن! : )
به تاریخ ِ:
بیستوچهارِ اردیبهشت، پاسی از شب.
پ.ن : یادم باشه ماجراشو تعریف کنم...
[ ثبتِبیتکرارترینلحظات، درآخرینشبِ سفر! ]
شببیداری در حرم، اشک، دوستی، حرفهای فراوان و در آخر آغوش و خداحافظی : )
بهتاریخِ : بیستوششِ اردیبهشتِ چهارصفرپنج .
•
چگونه وداع بخوانم؟ وقتی تکتک سلولهایم فریاد میزنند میخواهم بمانم!
چگونه بگویم خداحافظ؟ در حالی که تمام روحم اینجا جا مانده است!
چگونه بروم و بگویم به امید دیدار؟
وقتی از همین لحظه دلتنگت هستم🥺
تو بگو چهطور از تو دل بکنم که آخرش به اشک ختم نشود؟
چهطور در آخرین لحظه، تصویری که در چشمهای تو میماند، لبخندهایم باشد، نه اشک جاری روی گونههایم ؟
عزیزِ من؛
روی قلبم دستمال نمدار بکش تا تپشهایش منظم شود و بتواند فراقت را دوام بیاورد.
گرچند میروم، اما تمامِ وجودم در حرمت میماند، تا باز برگردم : )
میروم و زیرلب میخوانم :
« وقت ورود در حرم تو، هواییام؛
وقت خروج باز زمینگیر میشوم :)) »
- گلنار .