" ناجــه "
آبمهمنیست عباسِجانودلم، خودترادریاب :)
گم شدهام لابهلای حسینیهی واژهها...
کلمات برایم روضه میخوانند و من مجسم میکنم و دریادریا اشک میشوم برایِ سقایِ کربلا :)
گفته بودم مگر نه؟
من بندهی واژههایم...
آنقدر که ترجیح میدهم واژهها، بهچشمهایم اشک ببخشند و مرا در عمق خود، بسوزانند!
بس که هر جمعه غروب آمد و دلگیرم کرد،
دل به دریایِ غم و غصه سپردم بیتو : )
#صبحبخیرگفتنبهامامزمانروترندکنیم ؟
" ناجــه "
غروبهایِ جمعه، بیش از همیشه به تو فکر میکنم : )
به تو و روزهای منتهی به آمدنت. به تو و خال سیاهِ گوشهی لبت. به تو و عطرِ خوش حضورت. به تو و دنیایِ با تو !
به این فکر میکنم که من، کجایِ دنیایِ در کنار تو هستم؟ در چه زمانی از چندمین سال زندگیام؟ اصلا زندهام، یا در زیر خروارها خاک دفن شدهام؟
و بیشتر به این فکر میکنم که اصلا من توفیق دیدارت را دارم؟ لایق خدمت به تو هستم؟ یا اینکه تو مرا بهعنوان یار و مریدت قبول داری؟ : )
و در دل دعا میکنم کاش تا جوانم، بیایی!
کاش تا شور زندگی، در وجودم شعله میکشد و جسمم، توانِ دویدن برای تو را دارد، بیایی...
میترسم دیر شود و تو را ندیده باشم!
میترسم راه دورتر از عمر من باشد و در حسرتِ یاریات بمیرم ! :)
کاش زودتر بیایی آقا جان...
اللهم عجل لولیک الفرج🌱