بسم رب العشق❤️🩹
شروع رمان حاسین🌝✨
خلاصهٔ رمان:
حسنا دختری که پس از ورشکستگی پدرش قید ادامهٔ تحصیل و اهدافش را زد، با حمایت یکی از اقوام توانست به این راه برگردد و در دانشگاه با استادی آشنا شد که پسر همان خانواده و همبازی بچگی هایش بود...
{به قلم مهنور✍🏻}
#رمـان_حـاسـیـــن🎐
#بـرگ_۱📖🪄
مدتی بود که از حال خندان و خوشحال و مهربان همیشگی اش خبری نبود
دیگر از شیطنت هایش هم نمیشد اثری پیدا کرد
خیال میکرد ترم آخر دانشگاهش را هم با خوبی و خوشی به پایان میرساند
اما اینطور نبود، دست روزگار، دوران بدی از زندگی اش را رقم زده بود
بعد از ورشکستگی پدرش، از آن همه دارایی، فقط خانه ای که در آن ساکن بودند و ماشینی که برای پدرش بود مانده بود
از داشته ها و نداشته های خودش گذشته بود، اما اینکه دیگر نمی توانست به خیریه و پرورشگاه کودکان کمک کند را کجای دلش جا میداد؟
او قرار بود به زودی شرکت کوچکش را به راه بیاندازد، اما با وجود این وضعیت چه میتوانست بکند؟
{به قلم مهنور}
#رمـان_حـاسـیـــن🎐
#بـرگ_۲📖🪄
دلش رضایت نمیداد که دست از رویایش بکشد
سر سجاده نشسته بود و روز های زندگی اش را مرور میکرد
و ذهنش بیشتر از همه، در دورانی که در حال تلاش برای قبولی کنکور بود پرسه میزد
از ریختن اشک هایش جلوگیری کرد، بغضش را فرو برد و از اتاقش خارج شد
مادرش را دید که داشت تلفنی با کسی صحبت میکرد
دیگر حتی برای اینکه چه کسی پشت تلفن هست هم کنجکاو هم نبود
به سمت آشپزخانه رفت و دو لیوان شربت آلبالوی خنک آماده کرد به پذیرایی بازگشت
فاطمه خانم (مادر حسنا) مکالمه اش را به پایان رساند، گوشی را زمین گذاشت و در سکوت، همراه با لبخندی عمیق روی مبل نشسته بود
{به قلم مهنور}
#رمـان_حـاسـیـــن🎐
#بـرگ_۳📖🪄
حسنا یک لیوان از شربت را جلوی او، و لیوان را کنار خودش گذاشت
انگار فاطمه منتظر بود که او بشیند، چون بلافاصله گفت:
_نمیخوای بپرسی کی بود؟
حسنا لبخندی غمگین زد:
+شاید چون دیگه حسش نیست
فاطمه خانم سعی کرد بحث را عوض کند، جرعه ای از شربت نوشید، کمی جا بجا شد، انگار داشت برای گفتن یک سخم مهم آماده میشد، لب باز کرد:
_ترم جدیدتون کی شروع میشه؟
حسنا با تعجب پرسید:
_ترم جدیدِ دانشگاه؟
فاطمه خانم با سر تأیید کرد و "اوهوم"ی گفت
{به قلم مهنور}
#رمـان_حـاسـیـــن🎐
#بـرگ_۴📖🪄
حسنا نگاه متعجبش را به مادرش دوخت، آبرویی بالا انداخت:
+من که با این وضعیت فعکک نکنم بتونم این ترم برم دانشگاه :/
فاطمه خانم خندید، از آن خنده های دلگرم کننده اش:
_چرا نتونی بری؟ یه موقعیت پیش اومده که اگه بخوای میتونی این ترم رو هم به راحتی تموم کنی!
تعجب بیشتر شد، کمی به جلو متمایل شد:
+چه موقعیتی؟
_زهرا خانم رو که میشناسی، مادر حسین و زینب، دختر خالهٔ من، همونی که وقتی بچه بودی چند سال باهاشون همسایه بودیم
حسنا با سر تأیید کرد؛ فاطمه خانم ادامه داد:
{به قلم مهنور}
#رمـان_حـاسـیـــن🎐
#بـرگ_۵📖🪄
_امروز زنگ زده بود، فهمیده بود که برای ادامه تحصیل و دانشگاه به مشکل خوردیم، گفت که همسرش چند وقتی برای کارش خونه نیست، اگه راضی باشی این ترم آخری رو بری خونه شون و اونجا ساکن بشی
حسنا، بهت زده، پس از چند لحظهای مکث، گفت:
+من نمیخوام چند ماه مزاحم کسی باشم، برای اسکان خوابگاه هست، ولی، هزینه ها رو چی کار کنیم؟
_اتفاقا گفت که اصلا این فکرا به سرت نزنه، چون حتی اتاق خالی هم دارن، البته که یه سوئیت کوچیک هم توی حیاطشون دارن و گفتن که با هر کدوم راحتی، فکر هزینه ها هم نباش، خداروشکر یه چیزهایی داره جور میشه
جملهٔ آخر، تمام حواسش حسنا را به خودش جمع کرد و با خوشحالی گفت:
+از کجا جور میشهه؟
فاطمه خانم اخم ظاهری کرد و گفت:
_تو کاریت نباشه بچه، برو سر درس و مشقت!
{به قلم مهنور}
#رمـان_حـاسـیـــن🎐
#بـرگ_۶📖🪄
و بعد هر دو خندید
•••
حسنا پس از بسی تفکر و تعقل و تفأل، موقتی رفتن به خانهٔ دخترخالهٔ مادرش را پذیرفت
البته اینکه آن خانواده یک نوزاد دختر چند ماهه داشت هم در تصمیمش کم اثر نداشت
حسنا عاشق کودکان بود و قبل از این اوضاع، همیشه به شیرخوارگاه و پرورشگاه ها سر میزد و حامی مالی آنها بود
دو چمدان و یک ساک و کوله، شد کوله بارِ سفر موقت اش به آنجا
بعد از خداحافظی مفصلی با اعضای خانواده، بغض دار سوار ماشین پدرش شد و شهرش را به مقصد تهران ترک کرد
تمام طول راه را دودل بود، هنوز هم بین رفتن و ماندن گیر کرده بود، اما ترجیح داد عواقب تصمیمی که گرفته را بپذیرد و فکر و خیال های بیهوده را کنار بگذارد..!
{به قلم مهنور}