eitaa logo
نمکدون شعبه ایتا
265 دنبال‌کننده
229 عکس
37 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
از مسیر ظهور دعاگوی یاران نمکدون شعبه ایتا
شماره مرداد ماه نشریه سلام بچه‌ها هشدار این مطلب حاوی مقادیری صدای پدافند و ریزپرنده و لانچر است. احتیاط! محل عبور حیوانات مافوق وحشی! https://eitaa.com/namakdooon
احتیاط ! مسیرعبور حیوانات مافوق وحشی! سمیه رستمی پسر اولیه مدت‌ها بود که فکر می‌کرد باید توازن قدرت در محدوده زندگی‌شان برقرار شود. چه معنی دارد حیوانات نااهلی مثل گرگ و شیر با آن پنجه و دندان‌هایشان، این‌ها را تکه‌پاره کنند؟ پدر اولیه به دیوار غار تکیه زده و با تعجب چشم دوخته بود به خبری که هم‌اینک به دست خودش روی دیوار غار حکاکی کرده بود. طی شب‌های گذشته غارهای دیگر مورد هجوم حیوانات عجیبی واقع شده بودند. حیواناتی که روی دوپا راه می‌رفتند؛ اما سر پلنگ، یال شیر، پوست گوسفند و پنجه گرگ داشتند. پسر اولیه به پدرش گفت: باید برای دفاع از خودمان چیزی شبیه پنجول یا دندان درست کنیم. پدر اولیه گفت: واقعاً دنیا دارد به آخر می‌رسد. پسر اولیه سنگ‌آهنی که کنار آتش نرم شده و به شکل دندان نیش درآورده بود را برداشت و گفت: باید توان دفاعی‌مان را افزایش بدهیم تا دست برتر در منطقه را داشته باشیم. تا کی منتظر باشیم که پسمانده شکار حیوانات دیگر را برداریم؟ دوست دارم خودم چهارتا پرنده شکار کنم و جوجه‌کباب بپزم. مقداری پروتئین که باید در سهمیه غذایی ما باشد. پدر اولیه انگار تحلیل اخبار شبانگاهی را می‌شنید، گفت: اما حیوانات جدیدالتأسیس را چه کنیم؟ غذا و اسباب غارهای دیگر را هم غارت کرده‌اند؟ آخر این دیگر چه جور حیوان وحشی است؟ می‌ترسم سراغ کسب‌وکار ما هم بیایند. کارمان تازه رونق پیدا کرده و از جنگل‌های اطراف سفارش داریم. پسر اولیه گفت: می‌توانیم از این سنگ‌ها که به شکل نوک نی و دندان تیز درست کرده‌ام؛ برای شکار و دفاع استفاده کنیم. البته فقط کاربرد جنگی ندارد. از لبه تیزش برای بریدن و تکه‌کردن می‌شود استفاده کرد تا راحت‌تر زند کنیم. حتی با صادراتشان، درآمد اَرزی داشته باشیم. پدر اولیه برای اینکه کم نیاورد، گفت: البته سرنیزه باید دسته هم داشته باشد. پسر اولیه گفت: دسته‌های‌ بلندِ دوربُرد. پدر اولیه گفت: نه! دسته کوچک، ضریب خطایش کمتر است. پدر و پسر اولیه سرگرم بگومگو بودند که متوجه سایه دو مرد غارنشین شدند. آنها از گوشه ورودی غار سرک می‌کشیدند. آن موقع‌ها هنوز دربازکن تصویری اختراع نشده بود؛ البته چون در ورودی اختراع نشده بود. پس وقتی کسی می‌خواست وارد غار دیگران شود، یکهو وارد می‌شد و تصویر ارگانیکش را نشان صاحب غار می‌داد. پدر اولیه گفت: امری بود؟ یکی از غارنشین‌های غریبه تابی به سبیل‌های پهن و بلندش داد و گفت: مزاحم نمی‌شویم. فقط داشتیم رد می‌شدیم. پدر اولیه گفت: اول مسیر تابلو دارد که این مسیر بن‌بست است. چون کاملاً نوک کوه هستیم. غارنشین غریبه دومی که نیِ نوک‌تیزی همراهش بود، با مهربانی گفت: می‌خواهیم مطمئن شویم، حالتان خوب است و وسایل قیمتی و با ارزشتان را جای امن گذاشته‌اید. می‌دانید که دو حیوان عجیب غارهای دیگر را غارت کرده‌اند! پدر اولیه گفت: بله به فکر دفاع هستیم. پسر اولیه گفت: مخصوصاً بااین‌همه... پدر اولیه پابرهنه دوید توی حرف پسرش. البته آن موقع هنوز کفش اختراع نشده بود؛ ولی حتی اگر اختراع هم شده بود، پدر اولیه باید عجله می‌کرد و پابرهنه می‌دوید. دستپاچه گفت: منظورش این است که با این‌همه خشونتی که دارند! غریبه دومی گفت: حالا چه راهی پیدا کرده‌اید؟! پسر اولیه گفت: سرنیزه آهنی می‌سازیم. نسبت به نیزهٔ ساخته شده از نی مقاوم‌تر است. سر تیزش علاوه بر اینکه در برابر جریان مخالف هوا ثبات دارد و در مسیر موردنظر حرکت می‌کند با شکافتن هوا از اصطکاک کم کرده و سرعت پرتاب را بالا می‌برد که این مربوط به علم آیرودینامیک می‌شود و هنوز کشف نشده. پدر اولیه هرچه با چشم، اَبرو، دماغ و دهان علامت می‌داد؛ اما پسر اولیه ذوق‌زده حرف می‌زد و متوجه نمی‌شد. غریبه اولی عصبانی شد و به پدر اولیه گفت: جلوی بچه‌ات را بگیر! نیزه‌ای که می‌سازد امنیت همه را به خطر می‌اندازد. مثلاً اگر روزی با نیزه‌هایش بزند چش و چال بچه‌های ما را کور کند چه؟ پدر اولیه گفت: چرا بچه‌های شما باید دوروبر غار ما بچرخند؟ مگر غار خودتان به‌اندازه کافی دوروبر ندارد؟ پسر اولیه گفت: شاید می‌خواهند از لباس‌های ساخت ما دیدن کنند. سایزبندی و رنگ‌بندی محصولات ما را هیچ کجا ندارد. چشمان غارنشین دومی مثل آدم بدجنس‌ فیلم‌ها برق زد. پدر اولیه با دست جلوی دهان پسر اولیه را گرفت و گفت: معلوم نیست این بچه چه علفی خورده که این‌طور پرت‌وپلا می‌گوید؟! اصلاً لباس کجا بود؟! غذاهای خوشمزه نداریم ما! غارنشین اولی گفت: اگر بفهمم از این نیزه‌های دوربُرد یا دورنَبُرد ساخته‌اید؛ کوهتان را تبدیل به چاله می‌کنم. برای اطمینان هم که شده هر روز چند نفر را می‌فرستم برای چک و خنثی. اگر حیوانی حمله کرد با سنگ، چوب و آتش بزنیدش.
غارنشین دومی به غارنشین اول گفت: لعنتی تو به نوبتم در حرف‌زدن هم رحم نمی‌کنی؟! نوبت من بود. پدر اولیه گفت: ممنون که زحمت کشیدید از آشنایی‌تان خوشحال شدم. با خیال راحت بروید. اینجا چیزی برای غارت نیست و دست بلند کرد تا راهنمایی‌شان کند. پسر اولیه از فرصت استفاده کرد و گفت: شما که خودتان نیزه چوبی دارید؟ اگر سرنیزه بسازیم، می‌توانیم پرنده شکار کنیم برای رشد ما بچه‌ها مفید است. این اواخر از بس گل‌وگیاه می‌خورم، صدایم شبیه بزغاله شده. غارنشین دومی با شتاب که نوبت گفتگو را از دست ندهد، گفت: فقط ما که حافظان صلح و امنیت هستیم باید پیشرفته‌ترین ابزار را داشته باشیم. چه کلاغ خبرچین رادار گریز باشد یا هسته‌ انداز با کالیبر بالا. غارنشین اولی گفت: در ضمن اگر بیشتر از این چیزی بخواهی جوری می‌زنیمت که صدای جوجه‌خروس نابالغ در بدهی؛ فهمیدی بزغاله! پسر اولیه می‌خواست بگوید حفظ امنیت چه کسی؟ ولی پدرش، دهانش را دوباره بست و با لبخند پت‌و‌پهن به در غار اشاره کرد. غارنشین‌های غریبه با عصبانیت رفتند. واقعاً این صحنه می‌طلبید در را پشت سرشان محکم به هم بکوبند؛ ولی بشر اولیه همچنان از کمبود امکانات اولیه رنج می‌کشید. سومین کاری که پدر اولیه بعد از رفتن غارنشین‌های غریبه انجام داد، اصلاح آخرین خبر روی دیوار بود. او به تصویر حیوانات عجیب‌وغریب، سبیل بلند و تابیده‌ای افزود. البته زیرنویسی را هم برایش حکاکی کرد که از رونمایی نیزه دسته تاشو خبر می‌داد. این نیزه مناسب ارسال جوجه‌خروس‌های بی‌محلی بود که به‌تازگی زبانشان با کاکتوس پیوندزده‌شده بود. https://eitaa.com/namakdooon
یه کانال مخصوص اونایی که دنبال محصولاتی متنوع از جمله نشانگر کتاب(با نام ادایی بوک مارک، ساک دستی(با نام ادایی توت‌بگ) جامدادی( خدا رو شکر این نام ادایی نداره!) و...... همه، منطبق با فرهنگ ایرانی هستند. مخصوصا نقش و نگار منحصر به فرد ایرانی! و البته اجرا توسط هنرمندای نقاش ایرانی! که چاشنی کارشون، نکات آموزشی درباره طرح و رنگ ایرانی هست! اگه هدیه خاص برای عزیزانت میخوای؛ اینجا رو حتما ببین! اصلاً... آریایی نیستی اگه این کانالو نبینی! https://eitaa.com/Book13
محکم نزن دَرو! سمیه رستمی در شبی بسیار طوفانی پدر و پسر اولیه ته غارشان چمباتمه زده و به بیرون غار خیره شده بودند. باد شدید آدمها، حیوانات، اشیا و آت و آشغال‌ها را از زمین بلند کرده و با خود می‌برد. آن صحنه برای پدر پسر اولیه، مثل نمایش فیلم سینمای کمدی کلاسیک بود؛ ولی روی دور تند با اندکی برفک بود. ناگهان مرد غریبه‌ای داخل غار آنها افتاد. از آنجا که باد آتش داخل غار را خاموش کرده بود، مرد غریبه نتوانست پدر و پسر اولیه را ببیند. او کورمال کورمال دست به دیوار غار گرفت و گفت: به‌به! عجب جای خفنی کشف کردم. بیرون غار را نگاه کرد و گفت: چشم انداز ابدی! کلید نخورده که البته مرد درست می‌گفت چون غار هنوز در و پیکری نداشت که کلید داشته باشد. پدر اولیه تک سرفه‌‌ای کرد تا به مرد غریبه حالی کند ما هم هستیم! مرد غریبه به سمت آنها برگشت و وقتی چشمش به تاریکی عادت کرد و آنها را دید، گفت: چه عالی؟! غاری که کشف کرده‌ام سکنه هم دارد. به این می‌گویند غار فول آپشن. پدر اولیه گفت: تازه سندش هم تک سنگ است؛ ولی مطمئنم تو اجداد کریستف کلمب؛ کاشف آمریکا خواهی شد که قاره آمریکا را با بومیانش کشف کرد و صاحب شد. اصلاً چه شد که سر از غار ما در آوردی؟ مرد غریبه گفت: مگر نمی‌بینید باد من را انداخت اینجا. پدراولیه گفت: بله واقعاً بادها فهم و درک ندارند، هر آت و‌ آشغالی را می‌آورند اینجا. شما که جای خود دارید!
پسر اولیه گفت: حتی بعضی حرفهای خصوصی و محرمانه را هم منتقل می‌کنند. پدرم بارها من را تهدید کرده اگر باد به گوشش برساند که ... غریبه توی حرف پسر اولیه پرید و گفت: جا دارد صمیمانه از شما بابت نگهداری این غار تشکر ویژه داشته باشم. ولی دیگر باید از اینجا بروید چون صاحب اصلی غار آمده است.پدر اولیه گفت: ما سند داریم که ثابت می‌کند صاحب اصلی غار خود ما هستیم. غریبه دست دراز کرد تا سند را بگیرد. پدر اولیه دست او را گرفت و روی حکاکی‌های غار گذاشت و گفت: متأسفانه الان آتش ما رفته؛ اما اگر دقت کنید می‌توانید شرح دلاوری و فناوری و بقیه آوری‌ها و ماجراهای ما را روی دیوار ببینید. غریبه طلبکارانه پرسید: آتش غارم را کجا فرستادید؟ پدر اولیه گفت: خودش رفته. لابد همان‌جا رفته که برق آیندگان می‌رود. غریبه گفت: حتماً کاری کردید که آتش رفته. شما صلاحیت داشتن این غار را ندارید. هر چه زودتر تخلیه کنید.پدر اولیه گفت: باد آتش را خاموش کرد، به ما چه؟ غریبه گفت: شما که نمی‌توانید از آتش نگهداری کنید، حتماً نمی‌توانید از این غار هم نگهداری کنید. پسر اولیه می‌خواست حرفی بزند که مرد غریبه اجازه نداد. آن وقت‌ها هنوز آزادی بیان اختراع نشده بود. غریبه گفت: اگر جلوی باد را گرفته بودید و آتش خاموش نمی‌شد و می‌توانستید هویتتان را با این چیزی که بعدها می‌گویند «تاریخ» اثبات کنید. پدر اولیه گفت: تاریخ ؟! غریبه پوزخندی زد و گفت: مگر شنیده‌اید که هر کسی تاریخش را نداند؛ محکوم به تکرار آن خواهد بود. پدر اولیه گفت: نه نشنیده‌ام! غریبه گفت: من هم نشنیده‌ام؛ اما به نظرم حرف صحیحی است. پسر اولیه نالید: وای! دوباره اختراع کلمه آتش!؟ دوباره جریان تولید فکر؟! نه! تست پدافند غیرعامل؟! وای دوباره تهیه پوشاک هایپر جامه؟! پدر اولیه طی نرمشی قهرمانانه گفت: شما درست می‌فرمایید. ما از اینجا کوچ می‌کنیم. ولی دوست دارم بدانم برنامه شما برای حفاظت و نگهداری از غار چیست تا غار بعدی‌مان را همان‌طور محافظت کنیم. غریبه صدایش را صاف کرد و گفت: بعضی قسمت‌های دیوارها را می‌سابم تا داستان و شرح رشادت‌های خودم را روی آن حک کنم. هنوز این جمله گفته نشده که تاریخ را فاتحان می‌نویسند؛ اما بعد از این گفته خواهد شد. پدر اولیه گفت: تبریک می‌گویم. این یک اختراع جدید است که به آن «تحریف تاریخ» خواهند گفت. غریبه گفت: چهارپنج سوراخ در دیوار ایجاد می‌کنم مثلا آتشدان باشد تا باد ناغافل آتش را خاموش نکند. تاریخِ آدم باید جلوی چشمش باشد تا داشته‌هایش را از دست ندهد. پدر اولیه با تحسین گفت: پسر جان یاد بگیر! واقعاً این مرد ما را از تاریکی جهل بیرون می‌کشد.پسرش گفت: و البته از غارمان. پدر اولیه رو به غریبه کرد و گفت: انصافاً لایق این غار هستی. من مدتها زمین اینجا را صاف و صوف کرده‌ام تا راحتتر در آن زندگی کنیم. اینجا نزدیک تمام امکانات زندگی است. ولی چطور جلوی باد را می‌گیری که هر آشغالی را اینجا نیاورد؟! غریبه گفت: «در»! جلوی ورودی غار در نصب می‌کنم. پدر اولیه گفت: چه فکر خوبی! ولی در چیست دیگر؟! غریبه گفت: در چیزی است که بین فضای خارجی و داخلی قرار می‌دهم. از آنجا که به فضای داخلی «در» گفته می‌شود؛ اسم این چیز جدا کننده را در می‌گذارم. پدر اولیه گفت: چقدر عالی؟! حتی می‌شود به افتخار این اختراع؛ اسم در را روی شما بگذاریم و صدایتان کنیم «آقای در»! پسر اولیه گفت: در می‌تواند انقلاب عظیمی در ادبیات به پا کند و معنای آن را ژرف‌تر کند. مثلاً شاعری بسراید هر بار این درُ؛ محکم نبند نرو! پدر اولیه تأیید کرد و گفت: یا حتی حریف تمرینی باشد برای بستن دهان مردم. چون در دروازه را می‌شود بست؛ در دهان مردم را نه ! پسر اولیه گفت: البته بستگی به جنس در دارد. آقای در جنس در مد نظر شما چیست؟ آقای در گفت: می‌شود تنه درخت یا تخته سنگ را هل داد و جلوی ورودی گذاشت. پدر اولیه گفت: حیف که تا بخواهیم به مکانیسم چرخ برسیم، خیلی مانده وگرنه در چرخان اینجا بگذاری خیلی شیک و کلاس بالا می‌شود. مجبور هم نمی‌شوی موقع ورود خروج به همدیگر تعارف تکه پاره کنی. پسر اولیه ذوق زده بالا پرید و فریاد کشید: می‌خواهم با در چرخان، چرخ فلک بازی کنم. پدر اولیه گفت: دربه‌در نشوی بچه! هنوز هیچی نشده، می‌خواهی خرج در چرخان پشت دستم بگذاری؟! خوب شد پیشنهاد در خودکار را ندادم. لابد چشم الکتریکی‌اش را از جا درمیاوردی ؟! آقای در گفت: لطفاً تا پسرتان بیشتر از این به غار بنده خسارت نزده بروید. پدر اولیه گفت: من واقعاً از شیطنت پسرم شرمنده هستم. به فامیل ما که نرفته؛ ولی قبل از رفتن باید رازی را به شما بگویم تا بهتر از این غار محافظت کنید. https://eitaa.com/namakdooon
آقای در گفت: زودتر بگویید که خسته هستم انگار باد به باد شده‌ام. پدر اولیه با دست لبه راه کوهستانی را نشان داد و گفت: اینجا راهی وجود دارد که خیلی سریع شما را از این بالا به پایین کوه می‌برد. آقای در روی لبه رفت و پایین را نگاه کرد. پدر اولیه او را هل داد و گفت: باد آورده را باد خواهد برد. البته پدر اولیه قصد نداشت واقعاً آقای در را به باد فنا بدهد. شاید این پدر اولیه بعدها جزو اجداد نیوتن بود که جاذبه زمین را کشف می‌کرد. اما قطعا پسرش جزو اجداد کسی بود که دربازکن تصویری را اختراع کرد. چون باستان شناسان روی دیوار غار تصویر اولین در با دربازکن تصویری را کشف کردند. دری که از شاخه های نازک درختان ساخته و پسرکی به آن نصب شده بود تا در را باز و بسته کند. https://eitaa.com/namakdooon
لوکیشنی برای جاست مرید سمیه رستمی منتشر شده در دفتر طنز حوزه هنری تهران https://eitaa.com/namakdooon