سهم مهربانی من کو؟!
شماره ویژه با رونمایی از چهره مادر اولیه!
سلام بچه ها شماره دی ماه!
تا ایتا وصل شده بخونید!
https://eitaa.com/namakdooon
سهم مهربانی من کو؟!
سمیه رستمی
یکی از بازیهای پسر اولیه با بچههای غارهای اطراف «مثلاً بازی» بود. آنها دور هم جمع میشدند و حدس میزدند بشر آینده ممکن است چه کارهایی انجام بدهد. چند روزی بود که «مدرسه بازی» میکردند؛ اما خیلی که زور زدند فقط توانستند زنگتفریح و تغذیه را بفهمند و بازی کنند.
آن روز هم مثل روزهای گذشته زیر سایه درختی نشسته بودند و تغذیه میخوردند که باز پسر کوه پشتی گفت: من تغذیه ندارم و باز هم پسر اولیه تخممرغی که مادرش داده بود را به او داد. پسر اولیه از تخممرغ خام بیزار بود. ولی امیدوار بود روزی در مدرسه بازی، ناظم داشته باشند و سر صف تشویقش کند. پدرش روی دیوار غارشان، تصویرش را بهعنوان حاتم طايی زمان نقش بزند. پسر غار پشتی تخممرغ را در کیسهاش گذاشت و گفت: دیگر مدرسه بازی بس است. پسر اولیه گفت: هنوز که از من بهخاطر مهربانیام تقدیر نشده!
پسر غار پشتی گفت: از فردا مرغداری بازی کنیم. مثلاً من سلطان مرغ هستم و شما کارگرانم. پسر اولیه گفت: چرا تو سلطان باش؟ پسر غار پشتی گفت: چون بهزودی تخممرغهایم جوجه میشوند و آنها هم برایم جوجه میآورند و همینطور ادامه پیدا میکند. پسر اولیه گفت: از تخممرغهایی که داده بودم جوجهکشی کردی؟! پسر غار پشتی گفت: نه! تخممرغهای خودمان است. متأسفانه، هنوز بشر به علم ژنتیک و شباهت بین مرغ و جوجه پی نبرده بود و پسر اولیه نمیتوانست چیزی را ثابت کند. با عصبانیت گفت: اصلاً از فردا پلیسبازی میکنیم. تو کلاهبردار بزرگی هستی و من مثلاً پلیس هستم و با نیروهایم زندانیات میکنیم. پسر غار پشتی گفت: اوهوک! اینها را من قبلاً استخدام کردهام و الان دستور میدهم بچهها مثلاً بهحساب پلیس قلابی را برسند. پسر اولیه فهمید بچههای اولیه، «مثلاً بازی» را خیلی جدی گرفتهاند، پس مثل وقتهایی که حیوانات وحشی حمله میکنند، خودش را به بیهوشی زد.
چند ساعت بعد وقتی پسر اولیه هوشیاریاش را به دست آورد بهسختی از جایش بلند شد. لنگلنگان به سمت غارشان رفت. هنوز به غار نرسیده بود که بوی خوب و عجیبی را حس کرد. به دنبال بو تا غار خودشان رفت. وارد غار که شد دید پدرش مشغول حکاکی است. در تصویر پدرش با یک شیء عجیب در حال دویدن بودند. البته چون تصویر کامل نشده نبود پسر نفهمید دنبال چه هستند. پسر اولیه سلام کرد و پرسید: این دیگر چیست که کشیدهاید؟!
پدر اولیه به سمت او برنگشت؛ ولی جواب سلامش را داد و گفت: «این!» به درخت میگویند. در مورد مادرت درست صحبت کن. این نورتاب یا همان آباژور خودمان است. سپس چند لحظه دست از کار کشید و عقب، عقب آمد و نگاهی به دیوار کرد و گفت: هنوز از لحاظ پوشش خیلی پیشرفته و متمدن نیستیم. جلوی آیندگان مجبورم تصویر مادرت را با آباژور بهینهسازی کنم. پسر اولیه گفت: فهمیدم پس بشر آینده قرار است درباره نور پند بگیرد؟!
پدرش گفت: نخیر میبینی که خاموش است، چون برق ندارد. پسر اولیه گفت: آها! فهمیدم پس موضوع پرداخت بهموقع قبض برق است! پدر اولیه گفت: نخیر استاد! موضوع تأثیر سانتریفیوژهای نسل شش در تولید برق نیروگاه اتمی است. پسر اولیه که هنوز نمیدانست استاد در اینجا فحش مؤدبانه است، گفت: اختیار دارید استاد شما هستید. درس پس میدهم خدمتتان.
پدر اولیه پوفی کرد و گفت: اگر من تصویر مادرت را نکشم، گذشته از اینکه بشر آینده خیلی چیزها را یاد نمیگیرد و نمیفهمد نقش خانمها در زندگی بشر چقدر مهم است؛ حتی ممکن است متهم به زنستیزی بشوم و بگویند چرا در این تصاویر زن نیست؟! اگر هم تصویرش را کامل و واضح بکشم، ریشبلند سردبیر مجلهای که میخواهد سرگذشتمان را رسانهای کند، میتراشند و او نفرینمان میکند.
پسر اولیه گفت: پدر شما خیلی با بشر آینده مهربان هستید. چرا اینقدر برای آگاهی آنها زحمت میکشید؟ بالاخره خودشان این چیزها را میفهمند. تازه هیچوقت یادشان نمیماند شما برایشان چهکار کردهاید؟
پدر اولیه برای تنوع هم که شده سیس ژولیوس سزار را گرفت و گفت: پسر عزیزم هرچند وقتی به تو نگاه میکنم از اینکه آیندگان متوجه تجربیات و پندهایم بشوند، ناامید میشوم؛ اما وقتی مهربان هستم، حس مفیدبودن دارم. از تلاش برای ساختن دنیایی بهتر، احساس شادی میکنم.
او میخواست برای محکم کردن چفتوبست حرفهایش، شعر و یا ضربالمثلی مثل «تو نیکی میکن، و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز» و یا حتی «هرچه کنی به خود کنی، گر همه نیک و بد کنی» را هم اضافه کند؛ اما حافظهاش یاری نکرد.
پسر اولیه گفت: من هم خیلی مهربان هستم. چند روز است که تخممرغهایم را به پسر کوه پشتی دادهام. پدر اولیه چشمهایش را ریز کرد و گفت؛ چون همه میدانیم تخممرغ دوست نداری؛ ولی پسرم مصرف تخممرغ به تقویت عضلات پا هنگام فرار از حیوانات کمک میکند!
پسر اولیه بهسختی تلاش کرد که نگوید: اگر تخممرغ قوی است چرا مرغها گیر شما میافتند؟ و شکارشان میکنید و حتی نمیتوانند از تخم و لانهشان محافظت کنند. ولی میدانست هنگامی که پدرش کم بیاورد؛ کسری جوابش را با ابزار دیگری پروپیمان جبران میکند. پس ترجیح داد بگوید؛ چون بلد نیستم مثل شما فقط یک سوراخ ریز درست کنم. هر بار تخممرغ میشکند، اسراف میشود.
پدر اولیه گفت: اشکالی ندارد چند تا تخممرغ برای شام آوردهام، امروز یادت میدهم. تقصیر مهربانیهای مادرت هست که بیدستوپا شدهای. پسر اولیه گفت: بله واقعاً مادرم خیلی مهربان است و بیشتر کارهای غار را انجام میدهد. مثلاً...
در این لحظه از سمتی بهصورت نورتاب مشاهده میشود، سنگی بهسوی پدر اولیه پرتاب شد. پدر اولیه جاخالی داد. متأسفانه بشر اولیه حتی از ضربات دمپایی مادرانه هم بیبهره بود. پدر اولیه دستپاچه گفت: من بروم برای دورچین ناهار امروز سبزی و قارچ بچینم. مادرت میخواهد غذای امروز را که تازه اختراع کرده، استوری کند چشم و چال دروهمسایه از جا کنده شود. پسر اولیه پرسی: استوری یک سلاح جدید دفاعی است که با غذا کار میکند؟ پدرش گفت: این هم نوعی ابراز محبت و مهربانی است. مادرت میخواهد کسی نگران شرایط تغذیه ما نباشد. پسر اولیه فکر کرد چقدر راه برای مهربانی وجود دارد. پدر گفت: تا برگردم، تصویر چند تا جوجه مثل مرغ خودمان را جلوی من و نورتاب بانو حک کن. فقط باید سیاه و زرد باشند. فعلاً از زغال برای رنگ سیاه استفاده کن.
پسر اولیه سری تکان داد و به تصویر نگاه کرد. پدر اولیه مثل یک نقشهکش ماهر موقعیت کوههای پشتی را ترسیم کرده بود. پسر نقش چند جوجه گوگولی را روی دیوار حکاکی کرد. برای تهیه رنگ زرد فکری به سرش زد. تخممرغهای گوشه غار را شکست و با زردهشان جوجهها را رنگآمیزی کرد. با خودش گفت: پدر آنقدر مهربان هست که از چند تخممرغ برای آگاهی بشر آینده گذشت کند.
کارش که تمام شد از مادرش پرسید ناهارمان چیست؟ مادرش خیلی در نقش نورتاب فرورفته بود، جواب نداد. پسر اولیه گفت: کاش برق بود با خاموش روشنشدن جوابم را میدادی. مادرش گفت: جوجه داریم. میدانی پسرم امروز فهمیدم اگر آنها را روی آتش بگذاریم خوشمزهتر میشود؟! اسمش را گذاشتهام جوجهکباب. پسر اولیه گفت: چقدر عالی؟! دستور تهیهاش را باید روی دیوار حک کنیم، آیندگان هم یاد بگیرند.
بعد درست وقتی که مادرش سخت سرگرم تولید پالتوی نو از پوست شترمرغ بود، سیخهای چوبی جوجهکباب را برداشت و کوه بغلی رفت. چون پیش خودش فکر کرد لابد بوی غذا به غار آنها هم رسیده و دلشان میخواهد. البته مثل تخممرغ نیست که خودش نخواهدشان.
وقتی برگشت دید پدر و مامان نورتابش دنبال چیزی میگردند. بیتوجه به آنها سینهاش را جلو داد، ژست ژولیوس سزار گرفت و گفت: پدر! الان ما مهربانترین بشرهای اولیه روی زمین هستیم. چون ناهار خودمان را که خیلی خوشمزه بود به دیگران بخشیدیم و حتی شام خودمان را هم به آیندگان اهدا کردیم و به دیوار غار اشاره کرد. آز آنجا که سهم مهربانیکردن پدر اولیه تمام شده بود، چند لحظه بعد پسر اولیه حس کرد نسبت خانوادگی نزدیکی با تکههای مرغ برشته سالاد سزار دارد.
پدر اولیه آن شب تا صبح نخوابید و بر دیوار کوه مرکزی با کلمات بزرگ نوشت «دیوار مهربانی» و زیرش اضافه کرد. این پسر باقابلیت حکاکی روی دیوار، مغز در حد نو، بسیار کممصرف، تجربه طعمه بودند در چندین شکار موفق. اگر نیاز داری بردار. اگر نیاز نداری هم بردار جانعزیزت. اشانتیون یک چماق خوشدست برای راهاندازی مجدد.
https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
تذکره پرنس ریضا سمیه رستمی آن کبار الحُمقا، آن دلقک الاشقیا، آن تخموترکه رضا پالانچی، آن بدل اسطور
و باز هم آخرین نبرد و بازگشت شازده پهلوی
نمکدون شعبه ایتا
و باز هم آخرین نبرد و بازگشت شازده پهلوی
شایدم منظورشون آخرین «نَبُرد» باشه!
لعنتیا قمارباز حرفهای هستنها!
هی نمیبرن ولی میگن بازم یه دست دیگه بازی کنیم شاید این دفعه بُردیم!
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد از اغتشاشات سال ۴۰۱ و نقش عجیب نسلz در آن اتفاقات؛ رویکرد مدیران فرهنگی به تولید اثر برای این نسل تغییر کرد. دغدغهای که به جان بنده هم افتاد و ناگزیر سر از ادبیات نوجوان درآوردم.
نسلی که در حال ساخت هویت و شخصیت اصلی خودش به سر میبرد و حقیقتا آتشی است که نه میشود در دست نگهش داشت و نه میشود رهایش کرد.
نسلی در مرحله گذار از کودکی به جوانی.
و آمارهای میگویند باز هم حدود ۶۰ درصد افراد فعال در اغتشاشات اخیر نوجوانها بودند.
آیا از سال ۴۰۱ تا ۴۰۴ فکری برای آشنایی نوجوان با تاریخچه هویتیاش شده بود که به طرفدار فردی به نام جاوید شاه پای در آتش آشوب گذاشته؟
کدام نهاد و مرکز و مرجعی «شیوه تفکر صحیح» را به فرزند این جامعه آموزش میدهد ؟
مگر نه اینکه در احادیث بسیاری به تفکر توصیه شده و یکساعت تفکر با هفتاد سال عبادت برابری کرده است.
آیا در هییتها، مساجد و اعتکافها «روش اندیشیدن پویا » تبیین میشود؟
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی!
https://eitaa.com/namakdooon
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اعلیحضرت پهلوی شماره ۳ رفته شکار
اولا
رفته خرس بزنه ....تهش قوچ دیده که تازه قوچ شاخ خوبی داشته ....
خوب معلومه که به گوشت و شیر پشم قوچ اهمیت نده وقتی فرح از رستوران ماکسیم فرانسه غذا سفارش میداده...
غذای ایرونی با معده شون سازگار نبوده ...
بعد اینکه شازده کلی دوربین کشیده
مواظب بوده دره ها و تپهها به خوبی «پاک کرده!» تا اینکه شکاری در بین راه نباشه
هلاک جمله بندی ش شدم ...
خلاصه یه قوچ زده که معلوم نیست چرا فیلمبردار نتونستن این لحظه حماسی رو ثبت کنن ....
و گوله خورده به پای قوچ ....ولی قوچ خر حالیش نبوده وقتی گوله خورده نمیتونه زیاد دور بشه ....زیاد دور شده شازده پیداش نکرده ...ینی اینکه شازده به جای خرس؛ قوچ زده به پشم قوچ هم نبوده ....
و در نهایت پس از تلاش بسیار شازده نتیجه میگیره ناهار بخوره ....
https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
اعلیحضرت پهلوی شماره ۳ رفته شکار اولا رفته خرس بزنه ....تهش قوچ دیده که تازه قوچ شاخ خوبی داشته ..
البته بعدش میگه قوچ رو پیدا کردیم
خرس رو هم زدیم
اون میگه زده
شمام بگید زده
اگه پهلوی از ایران فرار نمیکرد ...تنها چیزی که برای شکار شازده مونده بود فقط همین بود...
https://eitaa.com/namakdooon