eitaa logo
نمکدون شعبه ایتا
265 دنبال‌کننده
229 عکس
37 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پسر اولیه گفت: حتی بعضی حرفهای خصوصی و محرمانه را هم منتقل می‌کنند. پدرم بارها من را تهدید کرده اگر باد به گوشش برساند که ... غریبه توی حرف پسر اولیه پرید و گفت: جا دارد صمیمانه از شما بابت نگهداری این غار تشکر ویژه داشته باشم. ولی دیگر باید از اینجا بروید چون صاحب اصلی غار آمده است.پدر اولیه گفت: ما سند داریم که ثابت می‌کند صاحب اصلی غار خود ما هستیم. غریبه دست دراز کرد تا سند را بگیرد. پدر اولیه دست او را گرفت و روی حکاکی‌های غار گذاشت و گفت: متأسفانه الان آتش ما رفته؛ اما اگر دقت کنید می‌توانید شرح دلاوری و فناوری و بقیه آوری‌ها و ماجراهای ما را روی دیوار ببینید. غریبه طلبکارانه پرسید: آتش غارم را کجا فرستادید؟ پدر اولیه گفت: خودش رفته. لابد همان‌جا رفته که برق آیندگان می‌رود. غریبه گفت: حتماً کاری کردید که آتش رفته. شما صلاحیت داشتن این غار را ندارید. هر چه زودتر تخلیه کنید.پدر اولیه گفت: باد آتش را خاموش کرد، به ما چه؟ غریبه گفت: شما که نمی‌توانید از آتش نگهداری کنید، حتماً نمی‌توانید از این غار هم نگهداری کنید. پسر اولیه می‌خواست حرفی بزند که مرد غریبه اجازه نداد. آن وقت‌ها هنوز آزادی بیان اختراع نشده بود. غریبه گفت: اگر جلوی باد را گرفته بودید و آتش خاموش نمی‌شد و می‌توانستید هویتتان را با این چیزی که بعدها می‌گویند «تاریخ» اثبات کنید. پدر اولیه گفت: تاریخ ؟! غریبه پوزخندی زد و گفت: مگر شنیده‌اید که هر کسی تاریخش را نداند؛ محکوم به تکرار آن خواهد بود. پدر اولیه گفت: نه نشنیده‌ام! غریبه گفت: من هم نشنیده‌ام؛ اما به نظرم حرف صحیحی است. پسر اولیه نالید: وای! دوباره اختراع کلمه آتش!؟ دوباره جریان تولید فکر؟! نه! تست پدافند غیرعامل؟! وای دوباره تهیه پوشاک هایپر جامه؟! پدر اولیه طی نرمشی قهرمانانه گفت: شما درست می‌فرمایید. ما از اینجا کوچ می‌کنیم. ولی دوست دارم بدانم برنامه شما برای حفاظت و نگهداری از غار چیست تا غار بعدی‌مان را همان‌طور محافظت کنیم. غریبه صدایش را صاف کرد و گفت: بعضی قسمت‌های دیوارها را می‌سابم تا داستان و شرح رشادت‌های خودم را روی آن حک کنم. هنوز این جمله گفته نشده که تاریخ را فاتحان می‌نویسند؛ اما بعد از این گفته خواهد شد. پدر اولیه گفت: تبریک می‌گویم. این یک اختراع جدید است که به آن «تحریف تاریخ» خواهند گفت. غریبه گفت: چهارپنج سوراخ در دیوار ایجاد می‌کنم مثلا آتشدان باشد تا باد ناغافل آتش را خاموش نکند. تاریخِ آدم باید جلوی چشمش باشد تا داشته‌هایش را از دست ندهد. پدر اولیه با تحسین گفت: پسر جان یاد بگیر! واقعاً این مرد ما را از تاریکی جهل بیرون می‌کشد.پسرش گفت: و البته از غارمان. پدر اولیه رو به غریبه کرد و گفت: انصافاً لایق این غار هستی. من مدتها زمین اینجا را صاف و صوف کرده‌ام تا راحتتر در آن زندگی کنیم. اینجا نزدیک تمام امکانات زندگی است. ولی چطور جلوی باد را می‌گیری که هر آشغالی را اینجا نیاورد؟! غریبه گفت: «در»! جلوی ورودی غار در نصب می‌کنم. پدر اولیه گفت: چه فکر خوبی! ولی در چیست دیگر؟! غریبه گفت: در چیزی است که بین فضای خارجی و داخلی قرار می‌دهم. از آنجا که به فضای داخلی «در» گفته می‌شود؛ اسم این چیز جدا کننده را در می‌گذارم. پدر اولیه گفت: چقدر عالی؟! حتی می‌شود به افتخار این اختراع؛ اسم در را روی شما بگذاریم و صدایتان کنیم «آقای در»! پسر اولیه گفت: در می‌تواند انقلاب عظیمی در ادبیات به پا کند و معنای آن را ژرف‌تر کند. مثلاً شاعری بسراید هر بار این درُ؛ محکم نبند نرو! پدر اولیه تأیید کرد و گفت: یا حتی حریف تمرینی باشد برای بستن دهان مردم. چون در دروازه را می‌شود بست؛ در دهان مردم را نه ! پسر اولیه گفت: البته بستگی به جنس در دارد. آقای در جنس در مد نظر شما چیست؟ آقای در گفت: می‌شود تنه درخت یا تخته سنگ را هل داد و جلوی ورودی گذاشت. پدر اولیه گفت: حیف که تا بخواهیم به مکانیسم چرخ برسیم، خیلی مانده وگرنه در چرخان اینجا بگذاری خیلی شیک و کلاس بالا می‌شود. مجبور هم نمی‌شوی موقع ورود خروج به همدیگر تعارف تکه پاره کنی. پسر اولیه ذوق زده بالا پرید و فریاد کشید: می‌خواهم با در چرخان، چرخ فلک بازی کنم. پدر اولیه گفت: دربه‌در نشوی بچه! هنوز هیچی نشده، می‌خواهی خرج در چرخان پشت دستم بگذاری؟! خوب شد پیشنهاد در خودکار را ندادم. لابد چشم الکتریکی‌اش را از جا درمیاوردی ؟! آقای در گفت: لطفاً تا پسرتان بیشتر از این به غار بنده خسارت نزده بروید. پدر اولیه گفت: من واقعاً از شیطنت پسرم شرمنده هستم. به فامیل ما که نرفته؛ ولی قبل از رفتن باید رازی را به شما بگویم تا بهتر از این غار محافظت کنید. https://eitaa.com/namakdooon
آقای در گفت: زودتر بگویید که خسته هستم انگار باد به باد شده‌ام. پدر اولیه با دست لبه راه کوهستانی را نشان داد و گفت: اینجا راهی وجود دارد که خیلی سریع شما را از این بالا به پایین کوه می‌برد. آقای در روی لبه رفت و پایین را نگاه کرد. پدر اولیه او را هل داد و گفت: باد آورده را باد خواهد برد. البته پدر اولیه قصد نداشت واقعاً آقای در را به باد فنا بدهد. شاید این پدر اولیه بعدها جزو اجداد نیوتن بود که جاذبه زمین را کشف می‌کرد. اما قطعا پسرش جزو اجداد کسی بود که دربازکن تصویری را اختراع کرد. چون باستان شناسان روی دیوار غار تصویر اولین در با دربازکن تصویری را کشف کردند. دری که از شاخه های نازک درختان ساخته و پسرکی به آن نصب شده بود تا در را باز و بسته کند. https://eitaa.com/namakdooon
لوکیشنی برای جاست مرید سمیه رستمی منتشر شده در دفتر طنز حوزه هنری تهران https://eitaa.com/namakdooon
لوکیشنی برای جاست مرید نویسنده: سمیه رستمی از دیرباز مردم اعتقاد داشتند که زن و شوهر باید مهارت اقامه دعوا در خلال تعاملاتشان را آموزش ببیند. این آموزش نباید ضمن خدمت باشد؛ بلکه باید از پایه و در دوران کودکی در وجود انسان نهادینه بشود. داستان‌های کهن حکم بسته کمک‌آموزشی امروزی را داشته‌اند. این داستان‌ها نحوه تعاملات و ارتباطات بشری را با زبانی ساده و پندآموز به خورد کودک می‌دادند. از جمله‌‌ داستان خاله‌سوسکه که دعوای زن‌وشوهری محور اصلی داستان است. داستان نسخه‌های متعددی دارد و هر کسی از ظن خودش آن را ویرایش کرده؛ اما محتوایش نحوه تعامل زوجین در چالش‌های فراروی زندگی متأهلی است. در قدیمی‌ترین نسخه داستان پدر خاله‌سوسکه می‌گوید: «دختر جان! برو همدون، شوهر کن به رمضون.» مشخص نیست این داستان را اهالی همدان بازآفرینی کرده‌اند یا رمضانی از اهالی همدان. شاید اقتضا شاعری بوده. مثلاً نمی‌شده بگوید «برو شیراز، شوهر کن به یه بابا لنگ‌دراز.» چون هنوز بابا لنگ‌دراز معروف نبوده. چیزی که مشخص است دختر ازخداخواسته تیشان‌فیشان می‌کند در حد در و داف‌ها. نویسنده با تأکید بر تولید داخل تیشان‌فیشان وی را این‌طور به تصویر می‌کشد: پیراهنی از پوست پیاز، روسری پوست سیر، کفش‌ها پوست سنجد و چادر پوست بادمجان. استایل خاله‌سوسکه به گواه راوی چنان مَکش‌مرگ‌ما می‌شود که نظر کلیه اهالی بازار را به خود جلب می‌کند. بازهم مشخص نیست اهالی بازار همدون بوده‌اند یا اسم همه اهالی بازار همدون، رمضون بوده که خاله‌سوسکه به آنجا رفته یا کلاً شوهر بازاری مدنظر سرکارعلیّه بوده؟! در اینکه کدام یک از کسبه دل به دریازده و برای بازکردن صحبت پیشقدم می‌شوند، اختلاف وجود دارد. در بعضی نسخه‌ها قصاب، بعضی دیگر می‌گویند بقال، جویای هدف خاله‌سوسکه می‌شود. احتمالاً در این اختلاف روایت‌ها ردپای انگیزه شخصی راویان را می‌توان جست. در واقع یک تسویه‌حساب شخصی‌ است با کاسبی که چوب‌خط راوی نزدش پر شده و دیگر نسیه نداده است. چرا که آغاز گفتگوی کاسب‌ها با لحن نامناسبی‌ است. نویسنده به این نکته هم اشاره دارد که گفتگو نیازمند مهارت است. مثلاً بقال می‌گوید: «خاله‌سوسکه پاکوتاه! سوسک سیاه! کجا میری؟» این احتمال که بقال با مقوله برنزه کردن غریبه باشد کاملاً منتفی است؛ چون آن زمان‌ها اصلاً برنزه نمی‌کردند. علاوه بر این پاکوتاه برای هم قافیه با سیاه آورده و تا وزن شعر دربیاید. خاله‌سوسکه در واکنش تکانشی ابراز می‌کند، اسمش خاله قزی است. او مثل بعضی دخترخانم‌های امروزی اسمش را تغییر داده بود. لوکیشنی برای جاست مرید این گفتگو بارها با کسبه مختلف تکرار می‌شود تا اهمیت مهارت کلامی برای مخاطب کاملاً شیرفهم بشود. آقایان متوجه باشند نباید آن‌طور که با فری سبیل و چنگیز دسته بیل چاق‌سلامتی می‌کنند با همسرانشان معاشرت کنند. خانم‌ها مثل گل لطیف‌اند و اگر با آنها درست برخورد نشود از گل به کاکتوس شیفت می‌کنند. برخورد شلاقی و چکشی بانوسوسکه به کسبه یاد می‌دهد برای دلبری باید زبان نرمی داشته باشند. آنها طی نرمشی قهرمانانه با عباراتی مثل «خاله قزی! کفش قرمزی! چادر یزدی! کجا میری؟» سر سخن را می‌گشایند. جواب خاله‌سوسکه مختلف به دست ما رسیده. در نسخه اولیه؛ خاله‌سوسکه صادقانه اعلام می‌کند عازم همدان به‌قصد زوجیت و جاست مرید با رمضان است. شاید دهن‌کجی به مجردان و بازارگرمی بوده. به‌هرحال در نُسَخ دیگر وی مقصد نهایی‌اش را گردش اعلام می‌کند که با آن تیپ و لباس بعید به نظر می‌رسد. رنگ رخساره خبر می‌دهد این بانوی مکرمه کاملاً قصد تحصیل یک فقره شوهر از بازار را دارد.  به هر صورت وی به نتیجه غایی خود می‌رسد و اهالی بازار برای جلب نظرش ترغیب می‌شوند. عباراتی که برای پیشنهاد ازدواج مطرح می‌کنند چنان حکیمانه و اندیشمندانه است که آدم دلش می‌خواهد به راوی بگوید ما را اسکل فرض نموده‌ای؟! کسبه همه شاعر تشریف داشتند؟!چرا که بقال، قصاب، بزاز و نانوا با این کلمات خواستگاری می‌کنند: «خاله قزی زنم می‌شی؟ وصله تنم می‌شی؟ دگمه پیرهن می‌شی؟» جاست مرید در تمام لایه‌های این گفتگو دیده می‌شود. بعد از مقدمه‌چینی بالاخره نویسنده می‌رود سراغ اصل قضیه. یعنی دعوای زن‌وشوهری. بانو می‌پرسد آقایانی که سبیل در سبیل صف‌کشیده و عرض ارادت دارند؛ اگر از وی عصبانی بشوند، چگونه عصبانیتشان را به مَنَصه ظهور می‌گذارند؟ نویسنده قصد دارد این نکته را کاملاً گل‌درشت بیان کند در امر ازدواج باید واقع‌بین بود و حقایقی چون اختلافات همسران را پذیرفت. ضرب‌المثل «زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند» را قدیمی‌ها برای اطرافیان  زن و شوهر گفته‌اند که آتش‌بیارمعرکه نشوند. https://eitaa.com/namakdooon
جایی هم که گفته‌اند دعوا نمک زندگی است برای زن و شوهر گفته‌اند تا با کوچک‌ترین اختلافی نیفتند دنبال ریش‌سفیدها که همین قدیمی‌ها بوده و سن و سالی ازشان گذشته بود و حوصله داد و دعوا نداشته‌اند. خاله‌سوسکه با اشراف کامل به این حقایق و ظرایف سؤالش را مطرح می‌کند. سؤالی که از تویش چهارتا تز دکتری درمی‌اید. پرسش بانو از اَبزارِ ابِرازِ خشمِ خواستگاران، نوعی شخصیت‌شناسی است. بالاخره آن زمان‌ها که تراپیست و روان‌درمانی نبوده. قدیمی‌ها هم حس انتقال تجربه نداشتند یک ضرب‌المثل ول می‌دادند وسط سؤالات اساسی. در جواب بقال می‌گوید: همسرش را با سنگ ترازو ادب می‌کند. این ابزار نشان می‌دهد او از مقایسه با سایرین هراس داشته و با مقیاس رایج توزینِ زمان احساس هم‌ذات‌پنداری بیشتری دارد. قصاب بدون تأمل می‌گوید خاله‌سوسکه را با ساتورش کاملاً خورشتی بدون چربی خرد می‌کند. رفتار تکانشی روی شاخ شخصیت قصاب حرکات موزون انجام می‌دهد. بزاز اگرچه کارش با پارچه است و انتظار لطافت بیشتری از وی می‌رود؛ ولی برش‌های دالبری با قیچی را برمی‌گزیند. این واکنش می‌تواند ناشی از روان‌بُنه ترس از رهاشدگی و تنهایی باشد. البته می‌شود نشانه‌های بخل و خست را در رفتارش مشاهده کرد. وی از خفه کردن خاله‌سوسکه با توپ و طاقه‌های پارچه‌ها امتناع می‌کند. نانوا همسرش را هنگام خشم تنوری می‌کند. وی اعتقاد دارد «احساس سوختن به تماشا نمی‌شود/ آتش بگیر تا که بدانی چه می‌کشم» و می‌خواهد گوشه‌ای از آتش خشم را به همسر بچشاند. کمال‌گرایی منفی در رفتارش زبانه می‌کشد. در همه نسخ داستان و بر اساس پایان خوش خاله‌سوسکه جواب مثبت به آقاموشه می‌دهد که هنگام عصبانیت او را با دم نرم و نازکش تازیانه می‌زند. به نظر می‌رسد وی تحت‌تأثیر تعالیم مرحوم نیچه و جناب شوپنهاور بوده. یا از اختلالات خودآزاری لذت می‌برده. نتیجه اخلاقی داستان برای کودکان این است که  قبل غذا دست‌هایشان را بشورند و وقتی پدرشان می‌گوید برو همدون شوهر کن به رمضون، لابد چیزی می‌داند. پایان https://eitaa.com/namakdooon
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خدا ازت نگذره پزشکیان الان دغدغه م اینه که سود سهام عدالتم رو کجا سرمایه‌گذاری کنم... اسراف نشه ؟! 😅
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بالاخره در سایه حمله اسراییل و دست خالی بودن صدا و سیما برای همچین شرایطی ... انیمیشن کهکشان مشاهیر که سالها پیش چند قسمتی شو نوشته بودم و به خاطر تنگ‌نظری مدیران سیما خاک میخورد به آنتن پخش شبکه امید رسید الحمدالله https://eitaa.com/namakdooon
بابا مشق داد. سمیه رستمی تاریخچه پیدایش تکلیف نشریه سلام بچه‌ها شماره مهر ماه https://eitaa.com/namakdooon
بابا مشق داد. سمیه رستمی یک روز آرام و دلپذیر در زمان بشر اولیه بود و پدر و پسر اولیه کاری برای انجام‌دادن نداشتند. در واقع آن روز اولین روز تعطیل بشریت بود؛ اما هنوز روز تعطیل اختراع نشده بود. البته اینکه بشر هنوز تقویم مخصوصاً روز شنبه را اختراع نکرده بود هم بی‌تأثیر نبود. پدر اولیه با لبخند پت و پهن، حاکی از رضایت بر گوشه لبش چشم دوخته بود به حکاکی‌های روی دیوار غار و فکر می‌کرد جای چه چیزی آنجا خالی است که تا تاریخ، تاریخ است روی همه دیواره‌های غارها بنگارند. او اطمینان داشت رسالت انتقال تجربیات بشر اولیه بر عهده اوست و بعدها می‌توان او را معلم اولیه بشر دانست. ناگهان با اینکه آن روز، روز تعطیل بود، سلول‌های خاکستری مغزش دچار اضافه‌کاری شدند و این فکر به ذهنش خطور کرد که پسرش باید مسئولیت انتقال تجربیاتشان را به آیندگان برعهده بگیرد. اما او تابه‌حال قلم و چکش حکاکی را به پسرش نداده بود. پسر اولیه بی‌خبر از همه‌جا وارد غار شد و هنوز کمربند ماری‌اش را باز نکرده بود که پدرش گفت: پسرم به نظرم وقتش رسیده است برای انتقال تجربیاتمان به نسل‌های بعد، حکاکی تصاویر روی دیوار غار را تمرین کنی. بهتر است هر شب یک تصویر را کف غار رونویسی کنی تا طریقه کسب تجربیات را با تمام وجودت تحصیل کنی. پسر اولیه سرش را بلند نکرد، چون حسابی درگیر بازکردن کمربندش بود و مواظب بود مار دستش را نیش نزند. او مار زنده به کمربسته بود چون پدرش معتقد بود مار زنده بهتر است و هم‌زمان با رشد دور کمر پسر اولیه رشد می‌کند. پسر اولیه همان‌طور که سرش پایین بود، گفت: اما پدر من قصد ادامه تحصیل ندارم. پدر اولیه خیلی تعجب کرد. به نویسنده نگاه کرد که این چه جمله‌ای بود برای پسرم نوشتی؟ آن‌قدر تعجب کرد که تمام کلماتی که برای رساندن منظورشان اختراع کرده بود از ذهنش پرید و برگشت به تنظیمات کارخانه. پس گفت: گویا نیاز به ابزار گفتگوی سازنده داریم و دوروبرش را نگاه کرد تا چماقش را پیدا کند. پسر اولیه دست از باز کردن کمربندش برداشت و طوری که پدرش متوجه نشود با پشت‌پا باقیمانده دسته چماق را درون آتش اجاق انداخت و گفت: اتفاقاً حالا که فکر می‌کنم خیلی هم قصد ادامه تحصیل دارم. تحصیل باعث رشد فکری می‌شود. مثلاً روزها فکر من این است و همه... پدر اولیه گفت: لابد ز کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟! پسر اولیه گفت: بله! پدر اولیه گفت: این فکرها برای ما زود است. او تکه‌ای از زغال داخل اجاق برداشت و نگاهش کرد. به نظرش خیلی آشنا بود؛ اما اهمیت نداد، گفت: همین‌الان شروع می‌کنیم. پسر اولیه گفت: درست است که در ابتدای دنیا و با کمبودهای زیادی به سر می‌بریم. مثلاً حتی شنبه نداریم که کارهایمان را برای شنبه بیندازیم؛ اما قرار بود امروز، روز بدون کار باشد. پدر اولیه خیلی زور زد که جمله حکیمانه‌ای درباره اهمیت علم و تحصیل بگوید. جوری که عرق‌هایش روی تکه زغال روی دستش چکید و صدای جیزی بلند شد. پسر اولیه منتظر نشد تا نویسنده جمله حکیمانه‌ای در دهان پدرش بگذارد و کار دستش بدهد؛ با قیافه یک مدیر رده‌بالا گفت: پدر شما فکر می‌کنید نسل آینده فقط باید همین تجربیات را تکرار کند؟ پدر اولیه که خیلی تحت‌فشار بود چشم گرداند تا ابزار گفتگوی سازنده را پیدا کند. واقعاً بشر اولیه داشت به کجا می‌رفت که بچه‌ها به تکالیفشان چون‌وچرا بیاورند؟ پسر اولیه وخامت اوضاع را فهمید و گفت: راستی پدر شما هم که صاحب تجربیات گران‌بهایی هستید؛ فکر می‌کنید وقتی بشر کاری را انجام بدهد یا ندهد نتیجه متفاوتی در پی دارد؟ پدر اولیه تلاش کرد سیس اندیشمندانه‌ای بگیرد و گفت: البته. در واقع این حرفت سرآغاز کشف قانون علیت و حتی قوانین نیوتن و هزاران ضرب‌المثل و شعر خفن خواهد بود؛ اما برای ما که هنوز الفبای ثبت تجربه را کشف نکرده‌ایم زود است. مثلاً ما باید فرایند اختراع آتش را تمرین کنیم تا به اختراع گُداخت هسته‌ای برسیم؟! در این لحظه سکوت کل هستی را در برگرفت. پدر اولیه با بهت به نویسنده نگاه کرد واقعاً این چه چیزی بود که نویسنده در دهانش گذاشته بود؟ پسر اولیه اما مشتاق شد تا بداند گداخت هسته‌ای چیست؟ شاید بشود با آن پَک‌وپوز بچه‌های غار بغلی را بزند. پدر اولیه تصویری که کشف آتش توسط او با استفاده از رعدوبرق را نشان می‌داد اشاره کرد و گفت: پنج بار از روی این تصویر، کف غار می‌کشی. وای به حالت اگر واوی را جا بیندازی یا اَشکال را بزرگ بکشی که جا نشود و از همه بدتر غلط املایی داشته باشی. آن وقت می‌گویم پدرت را بیاوری ببینیم با تو چه باید کرد؟ پسر اولیه گیج شده بود. پدر اولیه سریع کنار پسرش قرار گرفت و در گوشش گفت: غصه نخور پسرم آنها پدرها را می‌خواهند تا پول بگیرند. ولی هنوز پول اختراع نشده. من با ابزار گفتگوی سازنده‌ام می‌آیم. البته اگر تکلیفت را انجام ندهی میدهم همین مار دور کمرت سیاه و کبودت کند.
کمبودهای زیاد بشر اولیه باعث شده بود، در آن لحظات پدر اولیه دچار گم‌گشتگی جایگاهش در هستی شده و مجبور باشد هم‌زمان دو مسئولیت را انجام بدهد. پسر اولیه حس کرد تمام سلول‌های خاکستری مغزش به تعطیلات بلندمدت رفته‌اند. پرسید: واوش کجاست؟ پدر اولیه دست‌به‌کمر ایستاد و گفت: خودت باید پیدایش کنی! کشیدن این تصاویر کمک می‌کند از فکرهای پرت‌وپلا دوری کنی. می‌ترسم اگر ولت کنم کار به جایی برسد کسب تجربه زندگی را بسپری به هوش مصنوعی و یا حتی تکالیف رونویسی این تصاویر را. پسر اولیه سکوت کرد؛ چون ترجیح می‌داد در پایان یک روز تعطیل جان سالم به در ببرد. پدر اولیه بعد از سر‌مشق دادن به فرزند عزیزتر از جانش با شعفی بسیار که تمام‌اندام‌هایش خصوصاً کمرش را به گردش و چرخش‌های متناوبی انداخته بود؛ مشغول حکاکی مهم‌ترین تکلیف بشریت یعنی کشف روش‌های نوین آموزشی نسل آینده شد. او تصویر پدری را حک کرد که در حال اهدای توپی قل‌قلی به‌عنوان جایزه نوشتن مشق پسرش بود. پشت سر پسرش تمام متفکران و عالمان و دانشمندان جهان چمباتمه‌زده بودند تا تجربیات پسر را کسب کنند. به‌ویژه انیشتین، کنفوسیوس و حتی ابن سینا و عده‌ای از دانشمندان ایرانی که به دلایل امنیتی نمی‌شود چهره‌هایشان را نشان داد. https://eitaa.com/namakdooon