وقتی هنوز پنیک شدن مد نبود!
سمیه رستمی
بشر اولیه در حال سپریکردن یکی از آرامترین شبهای دوران خودش بود. پدر و پسر اولیه در جای خود خوابیده بودند و در نور کمسوی آتشدان کوچک غار به اتفاقات آن روز چشم دوخته بودند که از قضا اتفاق خاصی نبود. فقط شکار ناموفق یوزپلنگ.
چشمان پسر اولیه در حال گرمشدن و شرفیابی وی به حضور پادشاه اول از هفتپادشاه اقلیم خواب بود که ناگهان صدای خشخشی از انتهای غار به گوششان رسید. پسر اولیه بلند شد و نشست با اینکه بسیار وحشتزده شده بود؛ اما دقت کرد لرزش بدنش باعث ریزش خالهای پوست یوزپلنگی که به تن داشت، نشود. با صدای لرزانی از پدرش پرسید: چه بود؟ پدر اولیه پشمهایی که از لباسش میریخت را زیر بسترش پنهان کرد و گفت: لابد صدای همسایه طبقه بالاست. اینها فرهنگ غارنشینی ندارند.
پسر اولیه با اینکه میدانست هنگام خواب نباید زیاد سربهسر پدرش بگذارد بااحتیاط گفت: ولی فقط غار ماست که از همه غارها بالاتر است. پدر اولیه خمیازه کشید و بیحوصله گفت: پس صدای باد است. پسر اولیه گفت: از ته غار؟! پدر اولیه دراز کشید و گفت: باد که شعور ندارد. نمیفهمد کجا سروصدا راه بیندازد؟ شنونده باید عاقل باشد.
پسر اولیه در این لحظات تمام علائم پَنیک شدن را دارا بود؛ اما چون هنوز پنیک شدن مد نبود کمی هول کرده بود. پس گفت: پدر عزیزم! شاید زبانملال! حیوان نااهلی وارد غارمان شده باشد. پدر اولیه که کمکم خلقش تنگ شده بود، گفت: تا زبان بدنت را لال نکردهام بخواب! چون خودم در را محکم بستهام! پسر اولیه گفت: شاید روز حیوانی آمده باشد داخل غار و از آن حیواناتی باشد که شب به شکار میروند. پدر اولیه گفت: مگر فراموش کرده بودی در را ببندی؟
پسر اولیه ترجیح داد برای خطر قطعی و قریبالوقوع نگران باشد تا صدای مبهم ته غار پس با تتهپته گفت: اوووم... بسته بودم. او در این هنگام متوجه پدیده عجیبی شد. بعدها به این پدیده، بارش ابرهای بارانزا در رختخواب میگفتند. این پدیده در اثر اشتباه مکانیاب ابرها رخ میداد وگرنه توجیه دیگری ندارد.
پدر اولیه گفت: اورثینگر بازی درنیاور و بخواب! فردا باید برویم دنبال شکار یوزپلنگی که بزرگتر بود و پوست مرغوبی داشت. ولی بهخاطر دستوپاچلفتی بودن شما عزیز دل بابا فقط پوست یوز کوچک نصیبمان شد که گویا زیاد اهل روتین پوستی هم نبوده! خیلی پوستش خالمخالی است.
پسر اولیه به لباس تازهاش نگاهی کرد و گفت: دست خودم نیست با اینکه میدانم شما بالای درخت منتظر هستید تا ضربه بزنید؛ اما وقتی حیوان وحشی ببینم آرامشم را از دست و پایم را گم میکنم نمیتوانم درست ضربه بزنم.
پدر اولیه توی جایش نیمخیز شد و گفت: اصلاً فرض میکنیم صدای ته غار متعلق به حیوان وحشی باشد با این اوضاعی که تو داری قبل از شکار به فنا میروی و نسل بشر منقرض میشود. پسر اولیه ساکت بود؛ چون به آبگیر بودن یا نبودن پوست یوزپلنگ میاندیشید. پدر اولیه نشست و متفکرانه گفت: باید راههای کنترل آرامش را در شرایط بحرانی را یاد بگیری. چون هنوز دوره پاکسازی کوانتومی اختراع نشده. البته اگر اختراع هم شده بود پولش را نداشتم؛ چون هنوز پول اختراع نشده. اگر اختراع هم شده بود من پول پای این چیزها نمیدادم. در ضمن ما بهعنوان بشر اولیه ادایی نیستیم که مدیتیشن و یوگا بزنیم و حتی لیوان نداریم که آب جوش نبات درست کنیم؛ بس باید راهی برای آرامش پیدا کنیم.
راهی برای رسیدن به صلح درونی. در واقع آنچه آرامش را از انسان میگیرد... چیز است... پدر اولیه تلاش کرد تا جملهاش را تکمیل کند؛ اما هنوز اینستاگرام و دیگر شبکههای مجازی اختراع نشده بود که جملات حکیمانه را منتشر کنند. پس با دلخوری ساختگی گفت: وقتی اینطور نگاهم میکنی حواسم پرت میشود؛ ولی یادت باشد، باید در حال زندگی کرد.
پسر اولیه سری تکان داد که یعنی فهمیده و گفت: ترجیح میدهم روش شما را برای کسب آرامش داشته باشم. پسر اولیه را بهجرئت میتوان پاچهخوار اعظم نامید اگرچه هنوز حتی پاچه اختراع نشده بود. اساساً نیاز انسان به پاچهخواری باعث اختراع پاچه شد.
پدر اولیه ایستاد و صدایش را صاف کرد و گفت: روش ابداعی من برای تخلیه هیجانات روزمره، حککردن آنها روی دیواره غار است. این کار به من امیدواری میدهد که هنگام مواجهه با مشکلات یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت. پسر اولیه ایستاد و پدرش را تشویق کرد بعد گوشه لباس یوزپلنگیاش را چلاند و گفت: تا وقتی که دانشمندان بالاخره کشف کنند ورزشکردن باعث میشود مغز خوششانس شده، دو سه تا قاشق سر پُر دوپامین، اَندروموفین و سِروتونین ول کند در بدن انسان و استرس و اضطرابش را کاهش بدهند، مجبوریم از این روش استفاده کنیم.
پدر اولیه سینه جلو داد و گفت: این روش چنان در آرامش من تأثیر داشته که اگر این صدای خشخش از یک حیوان وحشی هم باشد میتوانم با ضربه چماقم حتی تاکسیدرمیاش کنـ... که یکهو پسر اولیه دید چشمهای پدرش گرد شد و کف سفیدی از دهانش بیرون ریخت و بیهوش پخش زمین شد. چماقش حین افتادن به آتشدان روی دیوار برخورد کرد و روی زمین افتاد. پسر اولیه سریع هیزم روشنی را برداشت تا آتش خاموش نشود. بعد پشت سرش را نگاه کرد، ببیند پدرش چه دیده؟
او یوزپلنگ بزرگی را دید که سایز خالهای پوستش با خالهای لباس خودش کاملاً ست و هماهنگ بود. فقط یکی دو سایز بزرگتر. پسر از ترس به دیدار غار چسبید که ناگهان چیزی شعلهور شد. آتش آتشدان به لباسپشمی پدر اولیه رسیده بود.
پسر اولیه باعجله در غار را باز کرد تا فرار کند؛ اما یوزپلنگ زودتر از خارج شد. بشر تازه آتش را کشف کرده بود. اخلاق آتش را نمیدانست که با رسیدن هوای بیشتر شدیدتر میشود. او سعی کرد آرامشش را حفظ کند تا راهحلی بیابد. پس با تکه چوب سوختهای تصویر پدرش را میان شعلهها کشید.
اگرچه مشخص نیست پسر اولیه پس از کسب آرامش از چه چیزی برای اطفا حریق استفاده کرده ولی روی دیوار غار تصویر ابرهایی حک شده بود که برای بارش شبانه، غار آنها را انتخاب میکردند و البته تصویر پدر اولیه که چشمبسته و چهارزانو در برابر شعله کوچک آتشدان به دنبال یافتن یا ساختن و حتی یاختن راهی برای رسیدن به صلح درونی بود.
https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
الان
ینی این عزیزی که لفت داد
دوست داشت بترسه؟!
غصه پِرسن بود؟!
(: معادل فارسیاش میشه خاله غمخورک)
با خدا کات کرده بود؟!
مشکلش چی بود؟😄
حدود ۸ سال پیش
اینو درباره زیبا کلام گفته بودم
اما هنوز هم هستند کسانی که با او مناظره میکنند و نمیدانند این یعنی کمک به استمرار حیات سیاسی زیباکلام.
#زادبر دقت کن بَبَم!
https://eitaa.com/namakdooon
در اهمیت کتاب نخواندن
نویسنده: سمیه رستمی
ممکن است با دیدن عنوان «در اهمیت کتاب نخواندن»، رگ روشنفکریتان به جنبش درآید؛ مثل خیلیهای دیگری که حتی شاید تا کنون در افزایش سرانه مطالعه کشور بهاندازه خواندن سرسری کاغذ دستورالعمل داروهای مسهل هم وقت نگذاشته باشند.
اینقدر توصیه به نخواندن کتاب و کتاب نخواندن، ناراحتتان کند که بخواهید بدون فوت وقت، قسمت ارسال نظر را مزین کنید به چهار پنج تا فحش فرهنگی گلدرشت که هم غنای ادبیات کشور را هندل کند و هم پکوپوز نویسنده این مطلب را در همه جهات مورد عنایت قرار دهد؛ اما باور بفرمایید اگر مطلب پیش رویتان را تا آخر بخوانید بهاندازه مطالعه همان کاغذ دستورالعمل داروی مسهل برایتان مفید فایده و مثمرثمر واقع خواهد شد.
جوری که انگار جانشین بلافصل رئیس فرهنگستان زبان و ادب پارسی هستید؛ کف و خون و آب و روغن قاتی کرده و حتی در انتهای همین مطلب ریپلای میزنید و خشک، خشک فحش فرنگی کامنت میگذارید که «بیسوات! «مفیدفایده» و «مثمرثمر» حشو دارد و از بیخ غلط است.»
در اهمیت کتاب نخواندن
میدانیم که البته این غلطِ متداول خیلی غلط باحالی است و حس فرهیختگی خاصی به بشر میدهد. یکجور غلط دوستداشتنی و رایج؛ مثل خواندن کتابهای زرد و بازاری با ترجمههای دوزاری.
کتابهایی که حتی در بساط دستفروشهای دم مسافربریهای جنوب شهر؛ کنار تیزی دسته استخوانی و پنجهبوکس و دستمالیزدی ارائه میشود؛ ولی باز در سطر به سطرش جملات پرطمطراق، فخیم و فاخر موج میزند؛ عین همین عبارت «مثمرثمر» و «مفید فایده». صدالبته که خوراک استوری کردن با بکگراندِ لِپلِپِ لَته آرت و پتپت شمع و فِرتفِرت دود سیگار قرمز سه خط است.
از همان دست کتابهایی که معلوم نیست در جوهر چاپ، زینک و کاغذش چه چیزی قاتی کردهاند؛ بعد از مطالعهشان حتی رگ وطنپرستی هر انسانی روی دور 2X و بهصورت حرکات بندری، جنبیدنش را به منصه ظهور میرساند و انسان حس میکند واقعاً به کُنه جملهای دست پیدا کرده است که میفرماید: «هرگز نمیتوان سر و کلهٔ ملتی که اهل مطالعه باشد را گول مالاند.»
شاید تصور شود که خواندن کتابهای زرد نوعی پدافند غیرعامل است؛ چراکه بدخواهان وطن وقتی ببینند ملتی حتی از مطالعه اینجور کتابها هم ساده رد نمیشوند؛ با خودشان میگویند لابد اینها ته کتابهای درستوحسابیشان را درآوردهاند که دارند با کتاب زرد شوآف میکنند.
حیف فریبهایمان که اینطور اسپویل بشود. بابت تولید فریبهایمان کلی سلول خاکستری نیمسوز شده و عمر گرانمایه خرج کردهایم. بنابراین سرخورده شده، میروند ملتهای بیسواد دیگری را فریب بدهند.
بااینحال خدا شاهد است سرانه مطالعه کشور با چندین بار خواندن دستورالعمل داروی مسهل بالا برود مثمرثمرتر و مفیدفایدهتر است تا خواندن کتابهای دوزاری و زرد بازاری.
منتشر شده در دفتر طنز حوزه هنری تهران
https://eitaa.com/namakdooon
در ستایش لُمباندن فست فود
نویسنده سمیه رستمی
انتشار: دفتر طنز حوزه هنری تهران
https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
در ستایش لُمباندن فست فود نویسنده سمیه رستمی انتشار: دفتر طنز حوزه هنری تهران https://eitaa.com/na
در ستایش لمباندن فست فود
نویسنده: سمیه رستمی
تأثیرات مثبت و ارزنده استفاده از فست فود در جامعه بهقدری انکارناپذیر است که نیاز مبرم به شعار ملی و کمپین دارد.
باید مسئولین امر، مدیران دلسوز، صاحبمنصبان، اینفلوئنسرها، بلاگرها، سلبریتیها، رانندگان تاکسیخطی و غیرخطی، حتی آن رانندگانی که بهقصد خفتگیری مسافرکشی میکنند و بالاخص بچههای بالا، برای یک عزم ملی در پذیرش فستفودها بر سر سفره ایرانی کمر همت ببند.
باید از تمام تریبونها این شعار تکرار شود. «ایرانی نیستی و بی… و بی…تر هم هستی؛ اگر فست فود نخوری» که البته جای خالی را باتوجه به جامعه هدف میشود کلمات مناسبی گذاشت تا تأثیر بیشتری بگذارد.
کلماتی که سجایای اخلاقی و شجره خانوادگی را کاملاً پوشش دهد. حتی فست فود خوردن یکایک ملت ایران در برهه حساس کنونی نوعی پدافند غیرعامل است که در این جا امکان پرداختن و موشکافی تمام لایههای و زوایای آن نیست؛ بنابراین فقط از یک زاویه به آن میپردازیم.
در ستایش لمباندن فست فود
بر همه واضح و مبرهن باید باشد، فستفودها حتی اگر در لاکچریترین و وسواسیترین مناطق شهرها ارائه شوند، مضراتی برای صدر و ذیل بدن انسان دارند که موجب بروز هزار و یک بیماری شناخته و ناشناخته میشوند.
طبیعی است که آدمیزاد بهوقت بیماری به پزشکان مراجعه میکند. باتوجهبه خروجی مازاد آقایان و خانمهای دکتر از دانشگاههای کشورمان پراکندگی جمعیت این عزیزان جوری است در هر جایی بگویی آقای دکتر! شصت نفر اعم از زن و مرد به سمت شما برگردند و میگویند: بله!
پس منطقی است که اگر عرضه بر تقاضا پیشی بگیرد. دکترها ول میکنند میروند جایی که تقاضا مثل سگ، پاچه عرضه را بگیرد و این یعنی فرار مغزها و سرمایه علمی.
مهاجرت دکترها تبعات گستردهای دارد که در این مقال نمیگنجد. فقط یک قلمش بیکاری منشیِ دکترها و زنجیرهای از کسادی کسبهای وابسته به منشیها را در پی دارد.
مثلاً رُکود بازار لوازم آرایشی و بهتبع آن بیکاری گسترده تولیدکنندگان و فروشندگان این اقلام و البته بیکار ماندن بیزینسهای هرمی فروش محصولات سلامت پوست و در آخر باز هم بیکاری پزشکان پوست و مو.
از آنجا که داروهای شیمیایی هم حتماً عوارض جانبی دارند حتی اگر فایده نداشته باشند، چرخه مراجعه به پزشک ادامه پیدا میکند و هی ادامه پیدا میکند و هیچ دکتری بیکار نمیماند تا بالاخره به دلیل نیروی گریز از مرکز، بیمار از چرخه بپرد روی سنگ غسالخانه و تازه شروع کسب کار مردهشور کفن فروش و قبرکن و گداهایی که قرآن را سر قبر متوفی به اَنکَرُ الاصواتترین وجه ممکن میخوانند.
بهعلاوه هر جا دکتری باشد، زیرمیزی هم وجود دارد و برای دریافت زیرمیزی، وجود میز حیاتی است و مهاجرت دکترها؛ یعنی کسادی بازار میز.
شاید بهعنوان راهکار موقت و زودبازده این معضل، استخدام همه بیکاران عزیز در ناوگان پیک و تاکسی اینترنتی گزینه مناسبی باشد که مگر چقدر مسافر و بار هست که همه بیکاران را پوشش دهد؟!
تازه این جدای از بحث پیشرفت علمی ناشی از تحقیقات تأثیرات مواد غذایی فناوری شده بر سلامتی بدن و ایجاد اشتغال برای محققین، سازندگان تجهیزات آزمایشگاهی، نگهبان و سرایداری این مراکز است.
گذشته از همه اینها، اصلاً حیف عمر که صرف پختوپز و شستوشوی برای تهیه یک وعدهغذای خانگی بشود. پس هموطن! برای آبادانی ایران، فست فود بِلُمبان تا پای جان.
#رضایت_مشتری 😅
ممنونم که همراهم هستید
بازخورد میدید
به ادامه راه امیدوار میشم واقعا
گوربابای
نام و نشان
ببینید و بخندید.
#الحمدالله
44.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کهکشان مشاهیر
سید حسین میر شمسی شهشهانی
پدر واکسن ایران!
شبکه امید
https://eitaa.com/namakdooon