نمکدون شعبه ایتا
خدایا! خداوندا!! یا الرحمالراحمینم!!! در این ماه رمضان از جمیع معاصی گذشته خویش توبه میکنم. اص
خدایا
شیطون رو در خونه ما زنجیر کردی ؟
یا داره وایرلس عمل میکنه؟
#مناجاتطوری
https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
خدایا شیطون رو در خونه ما زنجیر کردی ؟ یا داره وایرلس عمل میکنه؟ #مناجاتطوری https://eitaa.com/n
خدا جونم!!
اگه
منو ببری جهنم
براشون استندآپ بدبختیا و عذابهامونو اجرا میکنم؛
دورهمی میخندیم...
حالا با خودته ببخشی منو یا نه!
#مناجاتطوری
https://eitaa.com/namakdooon
خدایا
اگر ما رو نبخشی
جلو فرشتهها خوبیت نداره!
میگن این بود اشرف مخلوقات ؟!
#مناجاتطوری
https://eitaa.com/namakdooon
خدایا
چقدر مونده تا کمر ماه رمضون رو بشکنیم ؟!
#مناجاتطوری
https://eitaa.com/namakdooon
خدایا
حال میکنی همه زدن تو کار مناجاتنامه نویسی؟!
#مناجاتطوری
https://eitaa.com/namakdooon
خدایا
اگه با این مناجاتا حال نمیکنی
گردن همه
سروران و عزیزانی که بازخورد مثبت میدن!
#مناجاتطوری
https://eitaa.com/namakdooon
خدایا
این که میگن ترامپ از ترس خونهتکونی تو کاخ سفید
جنگ راه انداخته راسته؟!
#مناجاتطوری
https://eitaa.com/namakdooo
نمکدون شعبه ایتا
خدایا اگر ما رو نبخشی جلو فرشتهها خوبیت نداره! میگن این بود اشرف مخلوقات ؟! #مناجاتطوری https://e
خدایا
از فرشته هم شانس نیاوردی!
وگرنه چرا فرشته جماعت باید به خلقت انسان ان قلت کنن بگن
مگه اینا خونریز و فاسد نبودن؟!
ینی والد گری تو فرشتهها هم بوده؟
#مناجاتطوری
https://eitaa.com/namakdooon
پرواز در آغوش باد هوا
سمیه رستمی
یکی از شبهای سرد زمستانی بشر اولیه بود. باد سردی میوزید. ستارهها آنقدر درخشان بودند که بشر اولیه گاهی هوس میکرد دست دراز کند و ستارهها را شکار کند. آن شب پدر و پسر اولیه جلوی غار دراز کشیده بودند و در سکوت به آسمان نگاه میکردند. آنها روز بسیار سختی را پشت سر گذاشته بودند.
پسر اولیه یادش میآمد که روز قبل مادر اولیه از آنها خواسته بود برای دورهمی خانمهای غارهای دیگر، برایش پوست یوزپلنگ آسیایی تهیه کنند. تأکید کرده بود حتماً یوزپلنگش ماده و جوان باشد و از آن مهمتر رو به انقراض باشد. چون تم مهمانی پوست حیوانات رو به انقراض بود. پدر اولیه وقتی خواسته مادر اولیه را شنیده بود با اطمینان گفته بود: این که کاری ندارد.
مادر اولیه هم جواب داده بود:۱ سلطان فقط خودت! شیر اَدایت را در میآورد ستونم! پدر اولیه گفته بود: فقط اگر سایزت نبود به جان من غر نزنی! مادر اولیه با دلخوری گفته بود: وا! من کی غر زدم؟! اگر سایزم نبود دو تا پنس میگیرم، چفت تنم میشود. پسر اولیه فقط مات و مبهوت به آنها کرده بود و آن لحظه آرزو کرده بود کاش مادرش فقط به جان آنها غر بزند.
فردا صبح پدر و پسر اولیه تمام روز را با نیزههایشان به دنبال یوزپلنگها دویده بودند؛ اما موفق نشدند یوزپلنگی که هم سایز مادر باشد هم و کاملاً رو به انقراض پیدا کنند. البته اتفاقات آن روز را برای مادر اولیه اینطور تعریف کرده بودند؛ اما در حقیقت گله یوزپلنگها به دنبال آنها دویده بودند.
بارها گفتهایم که بشر اولیه از کمترین امکانات امروزی هم برخوردار نبود و رنج زیادی را تحمل میکرد. از جمله یوزپلنگی که رو به انقراض تقریباً نایاب بود.
پدر و پسر اولیه باید همه یوزپلنگها را قلعوقمع میکردند تا بتواند یکپوست یوز به دست بیاورند. البته پدر و پسر اولیه اطمینان داشتند این کار شدنی نیست؛ اما مجبور بودند خواسته مادر را قبول کنند؛ چون جرئت مخالفت نداشتند. قطعاً انقراض آنها برای مادر اولیه کار راحتی بود و در این صورت، دیگرکسی نبود که سرگذشت بشر اولیه را روی دیوار غار حک کند و آیندگان از تجربیات انسان اولیه محروم میشدند.
پسر اولیه گفت: مادرم نباید برای یکپوست ناقابل، ما را از غار بیرون میانداخت. اصلاً خوش رژیم گرفته و شام نمیخورد تا سایز یوز آسیایی بشود، ما چرا باید گرسنگی تحمل کنیم؟ پدر اولیه گفت: یکی نیست بگوید خانمجان حالا نگذاشتی من تحلیل اخبار شبانگاهی را ببینم؛ برایت پوست پلنگ شد؟
پسر اولیه متفکرانه گفت: به نظرم انسان بهغیراز نیازهای اولیهاش مثل غذا و پوشاک و مسکن از داشتن چیزهای دیگر هم خوشحال میشود. پدر اولیه با صدای بلند گفت: هیس!پسر وحشتزده از جایش بلند شد تا فرار کند. پدر او را گرفت و گفت: کجا میروی؟ پسر اولیه گفت: مگر حیوان وحشی حمله نکرده است؟
پدر اولیه گفت: نخیر حمله نکرده؛ اما اگر به حرفهایت ادامه بدهی؛ بلایی مثل آن سرمان میآید.
پسر گفت: یعنی آن یکی چشمهایمان هم بنفشرنگ میشود؟! پدر اولیه گفت: نخیر! باز این نویسنده گیر میدهد به تبیین ارزشهای اخلاقی. این که گاهی بشر حاضر است برای حفظ ارزشهای اخلاقی حتی از خوراک، پوشاک، غار و حتی جانش چشمپوشی کند. بعدازاین هم لابد حرف فلاسفه را وسط میکشد. مغزم حتماً خواهید ترکید. پسر اولیه ذوقزده گفت: ولی من دوست دارم درباره اگزیستانسیالیست و...
پدر توی حرفش پرید و گفت: بفرما! شروع شد. فعلاً که خوراک و مسکن را از دست دادهایم اگر به حرفهایت ادامه بدهی لابد جانمان را هم باید بدهیم. بخواب تا همینالان ارزشهای غیراخلاقی خلق نکردهام.
پسر اولیه دراز کشید. دستهایش را زیر سرش گذاشت و گفت: شاید بهتر بود به مادرم نمیگفتیم «حتماً» برایش پوست را تهیه میکنیم.
پدر اولیه پشت به پسر کرد و غر زد: جان مادر اولیهات بخواب! پسر گفت: مثلاً میگفتیم اگر شد... پدر الکی خرّوپف کرد یعنی که خوابیده و حرف او را نمیشنود. پسر اولیه ادامه داد: من مطمئنم اگر ما هم مثل آیندگان قدیمیهایی میداشتیم آنها میگفتند که «مرد است و حرفش!»
پدر اولیه که چشمانش را بسته بود شکمش را خاراند و گفت: اگر ما قدیمیهایی میداشتیم حتماً میگفتند «حرف؛ بادهواست.» در ضمن اگر زورم به این نویسنده که نصف شبی ما را خواب مرگ کرده نرسد؛ به تو که نزدیکم هستی، میرسد. پس بخواب!
پسر اولیه گفت: گفتید باد! یادم افتاد مدتی است به جریان باد و استفاده از آن برای جابهجایی فکر میکنم.
پدر اولیه که حوصله نداشت به مباحث آیرودینامیک گوش بدهد، تهدید کرد: میخواهی کاری کنم که در همه وجودت جریان باد حضور داشته باشد؟ پسر اولیه پشیمان شد، گفت: نه! ولی چطور ممکن است حرف بادهوا باشد، وقتی خودتان شاهد بودید برای اختراع زبان و حرفزدن چهقدر سختی کشیدیم؟