eitaa logo
نمکدون شعبه ایتا
264 دنبال‌کننده
230 عکس
37 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
خدایا این که میگن ترامپ از ترس خونه‌تکونی تو کاخ سفید جنگ راه انداخته راسته؟! https://eitaa.com/namakdooo
ولی خدایا!! خدایی خیلی خدایی! https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
خدایا اگر ما رو نبخشی جلو فرشته‌ها خوبیت نداره! میگن این بود اشرف مخلوقات ؟! #مناجات‌طوری https://e
خدایا از فرشته هم شانس نیاوردی! وگرنه چرا فرشته جماعت باید به خلقت انسان ان قلت کنن بگن مگه اینا خونریز و فاسد نبودن؟! ینی والد گری تو فرشته‌ها هم بوده؟ https://eitaa.com/namakdooon
پرواز در آغوش باد هوا سمیه رستمی یکی از شب‌های سرد زمستانی بشر اولیه بود. باد سردی می‌‍‌‌وزید. ستاره‌ها آن‌قدر درخشان بودند که بشر اولیه گاهی هوس می‌کرد دست دراز کند و ستاره‌ها را شکار کند. آن شب پدر و پسر اولیه جلوی غار دراز کشیده بودند و در سکوت به آسمان نگاه می‌کردند. آن‌ها روز بسیار سختی را پشت سر گذاشته بودند.
پسر اولیه یادش می‌آمد که روز قبل مادر اولیه از آنها خواسته بود برای دورهمی خانم‌های غارهای دیگر، برایش پوست یوزپلنگ آسیایی تهیه کنند. تأکید کرده بود حتماً یوزپلنگش ماده و جوان باشد و از آن مهم‌تر رو به انقراض باشد. چون تم مهمانی پوست حیوانات رو به انقراض بود. پدر اولیه وقتی خواسته مادر اولیه را شنیده بود با اطمینان گفته بود: این که کاری ندارد. مادر اولیه هم جواب داده بود:۱ سلطان فقط خودت! شیر اَدایت را در می‌آورد ستونم! پدر اولیه گفته بود: فقط اگر سایزت نبود به جان من غر نزنی! مادر اولیه با دلخوری گفته بود: وا! من کی غر زدم؟! اگر سایزم نبود دو تا پنس می‌گیرم، چفت تنم می‌شود. پسر اولیه فقط مات و مبهوت به آنها کرده بود و آن لحظه آرزو کرده بود کاش مادرش فقط به جان آنها غر بزند. فردا صبح پدر و پسر اولیه تمام روز را با نیزه‌هایشان به دنبال یوزپلنگ‌ها دویده بودند؛ اما موفق نشدند یوزپلنگی که هم سایز مادر باشد هم و کاملاً رو به انقراض پیدا کنند. البته اتفاقات آن روز را برای مادر اولیه این‌طور تعریف کرده بودند؛ اما در حقیقت گله یوزپلنگ‌ها به دنبال آنها دویده بودند. بارها گفته‌ایم که بشر اولیه از کمترین امکانات امروزی هم برخوردار نبود و رنج زیادی را تحمل می‌کرد. از جمله یوزپلنگی که رو به انقراض تقریباً نایاب بود. پدر و پسر اولیه باید همه یوزپلنگ‌ها را قلع‌وقمع می‌کردند تا بتواند یک‌پوست یوز به دست بیاورند. البته پدر و پسر اولیه اطمینان داشتند این کار شدنی نیست؛ اما مجبور بودند خواسته مادر را قبول کنند؛ چون جرئت مخالفت نداشتند. قطعاً انقراض آنها برای مادر اولیه کار راحتی بود و در این صورت، دیگرکسی نبود که سرگذشت بشر اولیه را روی دیوار غار حک کند و آیندگان از تجربیات انسان اولیه محروم می‌شدند. پسر اولیه گفت: مادرم نباید برای یک‌پوست ناقابل، ما را از غار بیرون می‌انداخت. اصلاً خوش رژیم گرفته و شام نمی‌خورد تا سایز یوز آسیایی بشود، ما چرا باید گرسنگی تحمل کنیم؟ پدر اولیه گفت: یکی نیست بگوید خانم‌جان حالا نگذاشتی من تحلیل اخبار شبانگاهی را ببینم؛ برایت پوست پلنگ شد؟ پسر اولیه متفکرانه گفت: به نظرم انسان به‌غیراز نیازهای اولیه‌اش مثل غذا و پوشاک و مسکن از داشتن چیزهای دیگر هم خوشحال می‌شود. پدر اولیه با صدای بلند گفت: هیس!پسر وحشت‌زده از جایش بلند شد تا فرار کند. پدر او را گرفت و گفت: کجا می‌روی؟ پسر اولیه گفت: مگر حیوان وحشی حمله نکرده است؟ پدر اولیه گفت: نخیر حمله نکرده؛ اما اگر به حرف‌هایت ادامه بدهی؛ بلایی مثل آن سرمان می‌آید. پسر گفت: یعنی آن یکی چشم‌هایمان هم بنفش‌رنگ می‌شود؟! پدر اولیه گفت: نخیر! باز این نویسنده گیر می‌دهد به تبیین ارزش‌های اخلاقی. این که گاهی بشر حاضر است برای حفظ ارزش‌های اخلاقی حتی از خوراک، پوشاک، غار و حتی جانش چشم‌پوشی کند. بعدازاین هم لابد حرف فلاسفه را وسط می‌کشد. مغزم حتماً خواهید ترکید. پسر اولیه ذوق‌زده گفت: ولی من دوست دارم درباره اگزیستانسیالیست و... پدر توی حرفش پرید و گفت: بفرما! شروع شد. فعلاً که خوراک و مسکن را از دست داده‌ایم اگر به حرف‌هایت ادامه بدهی لابد جانمان را هم باید بدهیم. بخواب تا همین‌الان ارزش‌های غیراخلاقی خلق نکرده‌ام. پسر اولیه دراز کشید. دست‌هایش را زیر سرش گذاشت و گفت: شاید بهتر بود به مادرم نمی‌گفتیم «حتماً» برایش پوست را تهیه می‌کنیم. پدر اولیه پشت به پسر کرد و غر زد: جان مادر اولیه‌ات بخواب! پسر گفت: مثلاً می‌گفتیم اگر شد... پدر الکی خرّوپف کرد یعنی که خوابیده و حرف او را نمی‌شنود. پسر اولیه ادامه داد: من مطمئنم اگر ما هم مثل آیندگان قدیمی‌هایی می‌داشتیم آنها می‌گفتند که «مرد است و حرفش!» پدر اولیه که چشمانش را بسته بود شکمش را خاراند و گفت: اگر ما قدیمی‌هایی می‌داشتیم حتماً می‌گفتند «حرف؛ بادهواست.» در ضمن اگر زورم به این نویسنده که نصف شبی ما را خواب مرگ کرده نرسد؛ به تو که نزدیکم هستی، می‌رسد. پس بخواب! پسر اولیه گفت: گفتید باد! یادم افتاد مدتی است به جریان باد و استفاده از آن برای جابه‌جایی فکر می‌کنم. پدر اولیه که حوصله نداشت به مباحث آیرودینامیک گوش بدهد، تهدید کرد: می‌خواهی کاری کنم که در همه وجودت جریان باد حضور داشته باشد؟ پسر اولیه پشیمان شد، گفت: نه! ولی چطور ممکن است حرف بادهوا باشد، وقتی خودتان شاهد بودید برای اختراع زبان و حرف‌زدن چه‌قدر سختی کشیدیم؟
پدر اولیه حرفی نزد. پسر اولیه فکر کرد؛ چون حرف حساب زده پدرش ساکت مانده و اصلاً یادش نبود شاید جواب ابلهان خاموشی است. پسر اولیه گفت: پدر جان اگر حرف بادهوا باشد پس فرق ما با سروصدای بقیه جک و جانورها چیست؟ پدر اولیه گفت: این که بچه‌هایشان نصف شب، زیاد سوال نمی‌پرسند؟پسر اولیه پرسید: چرا سوال نمی‌پرسند؟ پدرش گفت: چون می‌ترسند بزرگترها کلافه بشوند و آنها را با سبزیجات تازه بخورند. این بار پسر اولیه بود که خرّوپف کرد. ولی کمی بعد طاقت نیاورد و با چشمان بسته و زیر لب گفت: در ضمن پدر جان شما قبل از اینکه حرفتان را عملی کنید، تصویر مادر را درحالی‌که پوست پلنگ بر تن دارد، روی دیوار غار حک کردید. کاش فقط همین بود به مادر گفتید از دندان‌های نیش، یوزپلنگ‌ها برایش زینت‌آلات درست می‌کنید، ست پوست یوزپلنگ باشد. پدر اولیه دوباره طاق‌باز خوابید. انگار ستاره‌ها به شکل مادر اولیه شده بودند که با چماق او را تعقیب می‌کرد. بعدها ستاره‌شناسان به این تصویر دُب اکبر گفتند؛ یعنی خرس بزرگ. پدر اولیه دستی به برآمدگی‌های روی سرش کشید. بلند شد و به در غار تکیه داد و با غرغرکنان گفت: یک چیزی حک کردم که نقشه راه داشته باشیم، تعهد محضری ندادم که. پسر و پدر اولیه به این‌جور کلماتی که نویسنده در حرف‌هایشان می‌چپاند عادت کرده بودند، پس هیچ‌کدام پیگیر فهمیدن معنی کلمه «محضر» نشدند. پدر متفکرانه گفت: نمی‌دانم چطور به آیندگان حالی کنیم پای حرفشان بمانند و البته اصلاً حرفی نزنند که نتوانند به آن عمل کنند. پسر اولیه گفت: باید اول به خودمان قول بدهیم که سر حرفمان بمانیم و حرفی نزنیم که انجامش امکان نداشته باشد. در اولیه گفت: کاش مثل آیندگان شاعری داشتیم که می‌گفت «دو صد گفته، چو نیم کردار نیست!» تا ما یاد می‌گرفتیم. پسر اولیه گفت: و حتی شاعری که بگوید «عهد نابستن از بِه که ببندی و نپایی!» پدر اولیه گفت: تا شاعری پیدا بشود و اینها را برای آیندگان بسراید باید راهی پیدا کنیم مادرت ما را ببخشد وگرنه از سرما و گرسنگی هلاک می‌شویم. پسر اولیه کنار پدرش نشست و به در غار تکیه زد. زانوهایش را بغل کرد و با غصه گفت: راضی‌کردن مادرهای اولیه‌ای که پوست یوزپلنگ ماده جوان رو به انقراض ندارند، از شکار ستاره دنباله‌دار هم سخت‌تر است. پدر اولیه دست‌هایش را به‌ هم کوبید و هیجان‌زده گفت: آفرین پسرم چه فکر خوبی! به مادرت می‌گوییم برایش ستاره دنباله‌دار شکار می‌کنیم تا ببخشدمان. پسر اولیه گفت: عهد نابستن از آن بِه که... آخر پدر من چطور ستاره دنباله‌دار شکار کنیم؟ اگر این را بگوییم و نتوانیم عمل کنیم؛ مادر از همین‌جا پرتمان می‌کند داخل سیاه‌چاله فضایی! پدر اولیه دستی به سر پسرش کشید و گفت: آفرین پسرم می‌خواستم امتحانت کنم ببینم حواست جمع هست یا نه؟! پسر اولیه گفت: برای آیندگان هم تصویر آدمی را حک کنید که روی زبانش ایستاده. اگر بشر اولیه این پند را نفهمد حتماً سرش را به باد خواهد داد. مادر اولیه که تمام مدت، پشت در ایستاده بود و به حرف‌های آن‌ها گوش می‌داد، فهمید به‌اندازه کافی به کارهای بدشان فکر کرده‌اند. پس تصمیم گرفت آنها را برگرداند داخل غار. او با شدت در را باز کرد؛ اما متأسفانه نمی‌دانست آنها پشت در نشسته‌اند. به‌محض اینکه در را به سمت بیرون غار باز کرد پدر و پسر اولیه اولین تجربه پرواز بشر را به نام خودشان ثبت کردند. البته پرواز ناموفق! نشریه سلام بچه‌ها شماره بهمن https://eitaa.com/namakdooon
خدایا! اگر روی خودمان حساب کنیم دودوتایمان به زور چهارتا بشود اگر روی دیگری حساب کنیم دودوتایمان کمتر از یک بشود اما اگر روی تو حساب کنیم دودوتایمان «من حیث لایحتسب» می‌شود... خدایا! در سمت توام! تورم سیری چند؟! https://eitaa.com/namakdooon
خدایا! ما را آنی و کمتر از آنی ایگنور نکن! تینیجری کجای‌کانال نشستن؟ https://eitaa.com/namakdooon
خدایا! انگار امسال این ماه رمضونه که میخواد کمر ما رو بشکنه. خودت کمک کن! https://eitaa.com/namakdooon
خدایا اگه اجازه بدی را این بار از شیطون دود زده بیاموزم که این همه سال دست از کلاه گذاشتن و کلاه برداشتن سر بشر برنداشته و همچنان داره تلاش می‌کنه ! خاک تو سر دوداَندودت کنم! پت‌پت کنی، خاموش شی! هم ما رو به فنا میدی هم خودتو! https://eitaa.com/namakdooon
خدایا به شیطان فحش بدیم ثواب می‌نویسن برامون؟! https://eitaa.com/namakdooon