eitaa logo
نمکدون شعبه ایتا
264 دنبال‌کننده
230 عکس
37 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
نمکدون شعبه ایتا
عادی بودن غیر عادی است. نویسنده سمیه رستمی منتشر شده در نشریه پیام زن خرداد ۴۰۵ این داستان برگرفت
عادی بودن غیرعادی است سمیه رستمی می‌روم سر پست. چهارچشمی خیره می‌شوم به اطراف. آرام و تحت کنترل است. هیچ رفت‌وآمد و خودروی مشکوکی نیست. این آرامش تا شروع کلاس‌های مجازی پسرها ادامه دارد. به‌محض شروع کلاس‌هایشان غرغرشان بلند می‌شود: «این کلیپ دانلود نمی‌شه مامان؟ مامان نمی‌فهمم معلممون چی میگه؟» چشمم می‌خورد به پژوی سفید شیشه دودی. چرا دوباره آمد؟ خانه‌های پشت ساختمانمان ساخته نشده و هر روز ماشین‌ها با خیال واردشدن به خیابان کناری تا ته کوچه می‌آیند و به بن‌بست می‌خورند. حس می‌کنم سر تنگه هرمز ایستاده‌ام و دورزدن کشتی‌ها را رصد می‌کنم. خندان که ساکن آپارتمان روبروست می‌گفت: باید بیشتر دقت کنیم؛ چون آقای شعاعی که طبقه دوم ساختمان شماست احتمالاً نخبه‌ یا دانشمند باشد. دستگاه عجیبی توی تراسش دارد که گفته برای دریافت مستندهای علمی شبکه‌های خارجی است. منتظرم این پژو هم سروته کند؛ اما پارک می‌کند. اگر پنجره‌مان قابلیت زوم داشت تا پلاکش را واضح ببینم، قطعاً آن اتفاق نمی‌افتاد. هر جور چرتکه می‌اندازم من و خندان بی‌تقصیریم. از بس شنیده بودیم باید هر چیز مشکوکی را گزارش بدهیم آن اتفاق افتاد. آن روز هم داشتم کوچه پشتی را دید می‌زدم. پژوی سفید شیشه دودی از صبح آنجا پارک کرده بود. تا اینجایش مشکوک نبود؛ اما راننده‌اش تمام مدت توی ماشین نشسته و کمی شیشه را پایین کشیده بود. چند روزی می‌شد که مثل کارمندی وظیفه‌شناس می‌آمد و تا غروب می‌ماند. چشمم به راننده بود که دیدم خندان پرده پنجره را مثل روسری روی سرش انداخته و از پنجره خم شد. ماشین را نگاه کرد. هنوز برنگشته بود داخل که گوشی‌ام زنگ خورد. خندان بود. هر روز از اطلاعات محرمانه جنگ باخبرم می‌کرد. منبعش یکی از فامیل‌هایش بود که به اطلاعات دسترسی داشت. خندان به «نمی‌دانم! اطلاعی ندارم» اعتقاد نداشت. انگشتم گزینه اتصال را لمس نکرده بود که صدای هیجان‌زده خندان را شنیدم:« دیدیش؟ ماشین سفیده مشکوکه! داره ساختمونتونو نگاه می‌کنه. می‌دونی که آدم مهمی طبقه دوم ساختمون شماست. با صدای آرام ادامه می‌دهد: اسم نمی‌برم. دشمن تلفنهامونو شنود میکنه. » به ماشین سفید خیره شدم و گفتم: « به شماره‌هایی که اعلام‌کردن اطلاع بدیم»! خندان با دلخوری گفت: «زنگ زدم میگن باید شماره پلاک بگم. می‌ترسم خودمم برم ببینم. میفهمه یکی از کوچه ما اطلاع داده. میشه زحمت بکشی بری؟ کسی به شما شک نمی‌کنه.» حس می‌کنم یکی مشت زده باشد توی دلم. دنبال بهانه‌ای برای پیچاندنش گشتم. با تته‌پته گفتم:« از کجا معلوم نفوذیه؟ شاید معلمه تو خونه نمی‌تونه کلاس مجازی برگزار کنه می‌آد اینجا. اصلاً بهش نمیاد جاسوس باشه. تو فیلم‌ها برای این‌جور کارها هی ماشین و افراد رو تغییر میدن...» خندان که انگار علاوه بر رصد کوچه، آیین‌نامه جاسوس‌ها را هم نوشته باشد گفت: «وقتی تو اینو میدونی پس عوض‌شدن ماشین‌ها برات شک‌برانگیزه. پس جاسوس جوری عمل می‌کنه فکر کنی جاسوس نیست؛ چون یه نفر و یه ماشین ثابته. گاهی عادی بودنه که غیرعادیه.» کلافه گفتم: «ولی این کارها مردونه اس‍...» جملها‌ام تمام نشده بود که خندان با لحنی حماسی گفت:« دفاع از وطن زن و مرد نمی‌شناسه...» رگ میهن‌پرستی و حتی «کوچه‌پشتی‌پرستی‌ام» جنبیدنش گرفت. گفتم:« اگه جاسوس باشه اسلحه داره! دست‌خالی چیکارکنم؟» خندان سکوت کرد. خوشحال شدم که بی‌خیال مأموریت شده ولی گفت:« عادی رفتار کنی شک نمی‌کنه! محض احتیاط چوب پرچمتون رو ببر. » گفتم:« چوب پرچم!؟ دست خانمی که دوروبر ماشین می‌پلکه عادیه؟! اگه اسلحه داشته باشه سپر هم ببرم بی‌فایده است». خندان گفت: «توکل به خدا.» جنبیدن رگ وطن‌پرستی و اصرار خندان مجبورم کرد بروم با پژوی سفید شیشه دودی چشم در چشم بشوم. تماس را قطع می‌کنم دور و برم را نگاه کردم تا چیزی مناسب دفاع از خودم پیداکنم. چشمم افتاد به مگس‌کش پلاستیکی زیر کابینت. ذهنم روشن شد مثل نورافشانی. اسپری حشره‌کش را می‌برم! تاریخ مصرف اسپری حشره‌کشمان گذشته بود. اگر برای حشره‌ها بی‌ضرر بود لابد آدم‌ها را مسموم می‌کرد. تا لباس بپوشم سناریویی آماده کردم که بتوانم جلو بروم و با راننده صحبت کنم. وانمود کنم؛ مثلاً گم شده‌ام. مثلاً دنبال خیابان ایمان می‌گردم. گزینه خوبی بود؛ چون خیابان شهید ایمانی سه چهار ایستگاه پایین‌تر بود و مردم این دو خیابان را اشتباه می‌گرفتند. بهتر است از زمین خاکی انتهای کوچه‌مان بروم که روبرویش باشم و زمان برای حفظ‌کردن پلاک داشته باشم. باید چند باری به گوشی نگاه کنم چندبار هم به اطراف که یعنی دارم آدرس را با تابلوی خیابان تطبیق می‌دهم. توی ماشینش را هم ببینم؛ ولی از کجا بفهمم ابزار جاسوسی است یا نه؟ باید با دقت ببینمشان اگر زنده ماندم به مأمورهای امنیتی آمارش را بدهم.
نمکدون شعبه ایتا
عادی بودن غیر عادی است. نویسنده سمیه رستمی منتشر شده در نشریه پیام زن خرداد ۴۰۵ این داستان برگرفت
رفتم اتاق پسرها تا برای آخرین بار مادری که دو دقیقه مانده به شهادتش را ببینند. تا بعد‌ها بگویند خودش می‌دونست برنمی‌گرده! پسرها سرشان توی گوشی و لپ‌تاپ بود. گفتم: «میرم بیرون. زود برمی‌گردم. »حسین گفت: «هووم.» یاسر همان هوم را هم نمی‌گوید. اسپری را گذاشتم توی کیفم. درپوشش را برداشتم. انگار اسلحه را از ضامن خارج کرده باشم. حس اپراتور لانچر دارم. چند دقیقه بعد طبق سناریو پیش رفته‌ام و به ماشین نزدیک شدم. قلبم از ترس چسبیده به سقف دهانم. سعی کردم خیره به ماشین نگاه نکنم؛ ولی پلاک را حفظ کردم. تکرارش کردم: شانزده. چهارصد و هشتاد و پنج. سه قدم مانده به خودرو؛ راننده پیاده شد. بدنش را کش و قوسی داد. سعی کردم به خودم مسلط باشم. مرد جوان آراسته‌ای بود. سلام کردم و پرسیدم خیابون ایمانی کجاست؟ کله‌ کشیدم داخل ماشین را ببینم؛ اما جلوی پنجره خودرو ایستاده بود. مرد مودبانه جواب داد و گفت: «خیابان ایمان یا ایمانی ؟ خیابان ایمان بالاتره. همونجا که وانت پارک کرده.» تیرم به سنگ خورده بود. تشکر کردم و به سمتی که اشاره کرد، راه افتادم. هر لحظه منتظر بودم داغی گلوله‌ای سربی را توی بدنم حس کنم. داخل خیابان ایمان که پیچیدم خندان زنگ زد و گفت: «دیدی چه دستپاچه بود؟ تا دیدت پیاده شد. باید خودمون دست‌به‌کار بشیم. می‌ترسم از دستمون فرار کنه. می‌ریزیم سرش کت‌بسته تحویلش می‌دیم. برگرد بگیرش به حرف. منم با تابه چدنی از پشت می‌زنمش.» گفتم: «نکشیش.» خندان گفت: «نقطه‌زن عمل می‌کنم. می‌زنم تو دست‌وپاش.» با ترس بیشتری برگشتم. راننده به ماشینش تکیه داده بود و آب می‌خورد. جلو رفتم و گفتم:«فکر کنم اشتباه اومدم. گفتید خیابان ایمانی کجاست؟» مرد مسیر را توضیح ‌داد. خیلی نرم چرخیدم جوری که مجبور شد برای جواب‌دادن پشت به در خانه خندان بایستد. دستم روی فشاری اسپری بود تا اگر لازم شد سریع وارد عمل بشوم. توی دلم گفتم حیف تو نیست جاسوس شدی؟ سعی کردم به خندان که پاورچین از پشت سر مرد نزدیک می‌شد نگاه نکنم و فقط سر تکان بدهم. «دالانگ». از جا پریدم. صدای تابه بود که از دست خندان افتاده بود. مرد نیم‌چرخی زد به سمت خندان. دستپاچه اسپری را درآوردم و پاشیدم توی صورتش. با دست چشم‌هایش را پوشاند. خندان با سرعتی باورنکردنی تابه را برداشت و کوبید به بازوی مرد. انگار از کاری بودن ضربه‌اش مطمئن نبود. تابه را بالا برد. مرد از درد کاملاً خم شده بود که تابه با شدت روی سرش فرود آمد. او حتی فرصت نکرد فریاد بزند. بیهوش زمین افتاد. تماسم با پلیس تمام نشده که خندان کارت شناسایی مرد را نشانم داد و با پوزخندی گفت:« جعلیه. جناب سروان فدایی...»روزهای بعد پژوی سفید نیامد. شاید؛ چون مأمورها آمدند و آقای شعاعی را دستبند زدند و با دیش تحقیقات علمی‌اش بردند. صدای گوشی بلند می‌شود. خندان است. سلام نکرده می‌گوید:« کی بریم عیادت سروان فدایی؟ راستی شنیدی این طرفا جاسوس گرفتن؟!» به پژوی سفید که دنده‌عقب گرفته، نگاه می‌کنم میگویم: «نمی‌دانم! اطلاعی ندارم.»
فقط ۱۵۰۰ قرص نان نیاز داریم! تازه این کمترین چیزیه که میتونیم واسه مهمان ها فراهم کنیم... نمیگم هیچ ارگانی کمک نمیکنه شهرداری، سپاه، خیلی از ارگان ها اومدن وسط... ولی مگه میشه ۲۰ میلیون نفر رو تنها با ارگان های دولتی مدیریت کرد؟! مگه میشه بدون اینکه ما مردم بیایم پای کار، میزبانی خوبی از میهمان‌ها صورت بگیره؟! ما بچه شیعه ها تجربه اربعین رو داریم :) میدونیم هر کی هر چی داره بیاره وسط یعنی چی... 🔺️حالا وقتشه درس پس بدیم🔺️
6037998187443535
/ یاری شماره تماس: ۰۹۱۹۷۷۱۲۴۴۹ @fatemiishoo
اسکار صرفه جویی در انرژی رو باید بدن به اونایی که یه ماش انرژی هم برای فهمیدن صرف نمیکنن حاژی یه بار تفننی سعی کن بفهمی شاید خوشت اومد
سلام یه مدت نبودم اما براتون مطالب جدید موجود کردم 🙄 (به سبک ادمین کانالهای فروش از شیر مرغ تا جون آدمیزاد) همیشه برای نوشتن روایت گارد داشته و خواهم داشت اما از هفته قبل پیغام پسغامها برای دعوت به روایت‌نویسی مجابم کرد تفننی چند کام از روایت‌نویسی هم بگیرم امیدوارم معتادش نشوم. جهان‌زیستم را اینطور انتخاب کرده‌ام که هر چه بی‌ضرر است به توشه تجربه زیسته‌ام الصاق کنم و از این دست حرفهای مزخرف نویسنده‌های چیزکی بینی و بین الله داشتن این کارت خبرنگاری قلقلکم داد حتی اگر اعتبار یک هفته‌ای داشته باشد و به هیچ کار نیاید.
۱ جواب‌های صدا و‌سیمایی سه تایی نشسته‌اند روی دو صندلی قطار. ‌یک خواهر و دو برادر. نه اینکه نشسته باشند اما محدوده شلنگ تخته انداختن و از سر کله همدیگر بالا رفتنشان همان دو صندلی قطار اتوبوسی قم به تهران است. چند لحظه قبل دیدم مادرشان هم کنارشان بود اما فعلا رفته بود جایی که نفهمیدم کجای این قطار شلوغ و پر مسافر است. سیس روایت نویس های حرفه‌ای میگیرم از کیفم نفری دو تا تافی میگذارم توی دست بچه‌ها؛ بلکه آرام بگیرند و جوابم را بدهند. سرگرم باز کردن شکلاتها میشوند ازشان میپرسم برای چی دارید می‌رید تهران سومی که پسر چهار پنج ساله‌ای است میگوید مامانم گفته اونجا بهمون خوراکی میدن میخندم میفهمم مادرشان برای اینکه فضای غمگین مسیر را قابل تحمل کند این وعده را داده. طفلی‌ها از گرما و ازدحام و خستگی خبری ندارند. دختر خانواده که از همه بزرگتر است حدودی هشت ساله میزند میگوید داریم میریم چیز ببینیم چیز آها قبر آقا رو ... او هم میداند باید به من روایت‌نویس چه جوابی بدهد که قابل پخش باشد. https://eitaa.com/namakdooon
روایتک ۲ طوری همه را برای روایت نویسی بسیج کرده‌اند که توی گروه نویسندگان تشییع؛ یکی می‌گفت یک جوان نیجریه‌ای دیدم اما حاضر به مصاحبه نشد و خیلی سریع از من دور شد. یکی دیگر روی پیامش ریپلای زد. من مصاحبه‌اش را گرفته بودم. راستش فکر کنم توی روایت نویسی همچین مراسمی مصاحبه با خارجی جماعت امتیاز بالایی داشت. رتبه دوم می‌رسد به آنها که با ویلچر آمده بودند. رتبه بعدی سرورانی که از راههای خیلی دور شرف حضور پیدا کردند. مثلا گروهی از زنان را دیدم که از روستاهای هرمزگان آمده بودند. می‌گفت بیشتر از یک روز توی راه بودند. ولی با اینکه مصاحبه‌اش را کسی نگرفته بود نتوانستم غیر چند فحش به سازشکاران و منافقین و وطن فروش‌ها چیزی دیگری از وی استحصال کنم. https://eitaa.com/namakdooon
حاضران به غایبان برسانند نذر کرده بودم تشییع آقا بدون تلفات جانی برگزار بشه کارگاه طنز بعدی برای پنج نفر تخفیف ویژه بذارم اگرچه همه می‌گفتند من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود ولی نذر بنده سر جاش هست انشالله بعد از ماه صفر
نمکدون شعبه ایتا
روایتک ۲ طوری همه را برای روایت نویسی بسیج کرده‌اند که توی گروه نویسندگان تشییع؛ یکی می‌گفت یک جوان
روایت ۳ از اتاق فرمان اشاره کردند پیدا کردن زن بدحجابی که متحول شده باشد در حکم زنگ طلایی داورهاست. اتفاقا شب دوم که از مصلی برگشتم خوابگاه دانشجویی دخترم، در میدان منیریه خانمی را دیدم که شالی سبکی روی سرش انداخته بود. البته شال به مرور لیز خورده و دست آخر خودش را آویزان حجم موهای وز وزی و رنگ شده زن کرده بود. شال بیچاره انگار به آن موهایی که با کش بسته شده بودند التماس میکرد رهایش نکند. شاید همه اینها خیلی تصویر خاصی نباشد اما زن روی نیمکتی در حاشیه تجمع شبانه نشسته بود. البته پرچم تکان نمی‌داد. چون دستش پر بود. پر بود یعنی اینکه چیزی را نگه داشته بود توی بغلش. سگش را . سوژه نابی میشد برای عکاسی و روایت نویسی و در نهایت زنگ طلایی گرفتن از اساتید . اما خوب من از سگ میترسم. نه اینکه چون نجس العین است چندشم بشود ها... نه! کاملا میترسم و سگ ها ترس را بو می‌کشند. حقیقتا آن تجمع با شکوه؛ صدای واق واق سگ گوگول مگولی پشم فرفری را کم داشت. https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
سلام یه مدت نبودم اما براتون مطالب جدید موجود کردم 🙄 (به سبک ادمین کانالهای فروش از شیر مرغ تا جون
روایت ۴ راستی گرفتن این کارت هم خیلی کار آسانی نبود. دو ساعتی سگ‌چرخ زدم دور مصلی. فکر می‌کردم آدرسی که داده‌اند از مترو بهشتی است. اما در نهایت فهمیدم مسیر را کاملا برعکس رفته بودم و باید از مترو سهروردی مسیر را در نظر می‌گرفتم. از ده دوازده نفر پرسیدم. به نظرم نیروهای امنیتی باید بیشتر درباره جایی که می‌خواستم بروم اطلاعات می‌داشتند، چون جزو بچه‌های بالا بودند اما تقریبا همه‌شان نمی‌دانستند سرای دوم کجاست. الا یکی‌شان که گفت: شاید منظورش از سرای دوم؛ همین «چهل سرا» باشد. چهل سرا زائر شهری بود برای اسکان و پذیرایی مردم. یک ساعتی هم آنجا چرخیدم آنقدر که راهنماها می‌گفتند: عه! هنوز پیداش نکردی ؟! دست آخر یکی‌شان که دختر جوان ترکه‌ای و ظریفی بود؛ چیزی به اندازه همان چوب پری که دستش گرفته بود؛ اشاره کرد به راه باریکی میان چند سوله و گفت: اینجا یه مرکز رسانه تصویری «آن» دیدم، می‌خوای برو اونجا بپرس سرای دوم کجاست؟ برق از کله‌ام پرید. دقیقا باید میرفتم همان مرکز. نه سرای دوم. بدو رفتم و کارتم را گرفتم. وقتی برگشتم. دیدمش. پرسید: پیداش کردی؟ با افتخار کارت را بیرون کشیدم و نشانش دادم. گفت: پس خبرنگاری! جواب دادم : نه! خواسته‌اند روایت‌نویسی کنم. اما فکر نمی‌کنم چیز دندان‌گیری بنویسم. با تعجب پرسید: چرا؟ گفتم: طنزنویسم. چیزهایی که این روزها می‌نویسم ملغمه‌ای از شوخی و روضه است. چیز غریبی می‌شود. مثلا این را ببین... "من برای رهبر گریه نمی‌کنم‌. فقط صبح‌ها که یه چرخی تو مجازی می‌زنم ؛ گریه می‌کنم. دیگه گریه نمیییی‌کنم تا حدود ده صبح که یه کم گریه می‌کنم. دیییییییییگه می‌ره تا ظهر که گریه می‌کنم، سبک بشم. بعدش عصر که خیلی هوا هوای دلتنگیه هم یه کوچولو گریه می‌کنم. دیگه میییییره تا غروب که فضاش دلگیر و برای رهبر گریه می‌کنم. دیگه می‌ره تا شب قبل خواب چند قطره اشکی می‌ریزم. دیییگه می‌ره تا نصفه شب که از خواب بپرم یادم بیوفته رهبر رفته، یه چند قطره اشک بی‌صدا.... وگرنه کلا گریه نمی‌کنم." دخترک می‌خواند و اشک می‌ریخت. از شدت گریه انگار قامت ترد و نازکش شکست. خم شد و روی لبه پیاده‌رو نشست. گفتم: گریه نکن. قرار نبود اشکت را دربیاورم؛ اما زار گریه می‌کرد. خداحافظی کردم و از او دور شدم. به عنوان یک طنزنویس دسته گل به آب داده و اشکش را درآورده بودم. باید از صحنه جرم فرار می‌کردم. https://eitaa.com/namakdooon
داشتند توی مترو شعار می‌دادند. هم آنها که رو به مصلی می‌رفتند هم این‌هایی که برمی‌گشتند. یکی که از نفس می‌افتاد دیگری دم می‌گرفت. شعار دادند : خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست توی دلم غر زدم : گروه خونی‌مان که به رهبر شهید نمی‌خورد؛ انشالله به رهبر جدید بخورد. دوباره یکی فریاد کشید: علی حیدر کرار خامنه‌ای نگه دار توی دلم گفتم :.... خدایی انتظار دارید شوخی که آن لحظه از ذهنم گذشته را اینجا بنویسم؟ با هر کسی بشود شوخی کردم با ابالفضل علمدار که نمیشود. لابد حکمتی بوده، دعای «اباالفضل علمدار» که برای رهبر شهید داشتیم عمل نکرده. اصلا به من چه! برویم نیتها را خالص کنیم دعایمان به هدف اجابت برسد. https://eitaa.com/namakdooon
روایت ۵ سه‌تایی افتاده بودند به جان زباله‌های توی پیاده‌رو. توی گرمای سر ظهر که هر کسی زیر سایه نشسته بود و خستگی در میکرد. دستکش پلاستیکی به دست داشتند. یکی‌شان کیسه پلاستیکی را دست گرفته بود و آن دوتای دیگر بطری‌های آب معدنی و قوطی آبمیوه و زباله‌ها را مادرانه از در و دیوار جمع می‌کردند. برای وطن مادری می‌کردند. وطنی که به پایش جان عزیزترین ایرانی روی زمین فدا شده بود. پاسدار عشق و میراث رهبر شده بودند. حتی شده با دست گرفتن پلاستیک زباله. بی‌شک در آن زمان و مکان به گفته رهبر شهید عمل می‌کرد که گفت: " در جمهوری اسلامی، هر جا که قرار گرفته‌اید، همان‌جا را "مرکز دنیا" بدانید و آگاه باشید که همه کارها به شما متوجه است." https://eitaa.com/namakdooon