eitaa logo
نمکدون شعبه ایتا
264 دنبال‌کننده
230 عکس
37 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فقط ۱۵۰۰ قرص نان نیاز داریم! تازه این کمترین چیزیه که میتونیم واسه مهمان ها فراهم کنیم... نمیگم هیچ ارگانی کمک نمیکنه شهرداری، سپاه، خیلی از ارگان ها اومدن وسط... ولی مگه میشه ۲۰ میلیون نفر رو تنها با ارگان های دولتی مدیریت کرد؟! مگه میشه بدون اینکه ما مردم بیایم پای کار، میزبانی خوبی از میهمان‌ها صورت بگیره؟! ما بچه شیعه ها تجربه اربعین رو داریم :) میدونیم هر کی هر چی داره بیاره وسط یعنی چی... 🔺️حالا وقتشه درس پس بدیم🔺️
6037998187443535
/ یاری شماره تماس: ۰۹۱۹۷۷۱۲۴۴۹ @fatemiishoo
اسکار صرفه جویی در انرژی رو باید بدن به اونایی که یه ماش انرژی هم برای فهمیدن صرف نمیکنن حاژی یه بار تفننی سعی کن بفهمی شاید خوشت اومد
سلام یه مدت نبودم اما براتون مطالب جدید موجود کردم 🙄 (به سبک ادمین کانالهای فروش از شیر مرغ تا جون آدمیزاد) همیشه برای نوشتن روایت گارد داشته و خواهم داشت اما از هفته قبل پیغام پسغامها برای دعوت به روایت‌نویسی مجابم کرد تفننی چند کام از روایت‌نویسی هم بگیرم امیدوارم معتادش نشوم. جهان‌زیستم را اینطور انتخاب کرده‌ام که هر چه بی‌ضرر است به توشه تجربه زیسته‌ام الصاق کنم و از این دست حرفهای مزخرف نویسنده‌های چیزکی بینی و بین الله داشتن این کارت خبرنگاری قلقلکم داد حتی اگر اعتبار یک هفته‌ای داشته باشد و به هیچ کار نیاید.
۱ جواب‌های صدا و‌سیمایی سه تایی نشسته‌اند روی دو صندلی قطار. ‌یک خواهر و دو برادر. نه اینکه نشسته باشند اما محدوده شلنگ تخته انداختن و از سر کله همدیگر بالا رفتنشان همان دو صندلی قطار اتوبوسی قم به تهران است. چند لحظه قبل دیدم مادرشان هم کنارشان بود اما فعلا رفته بود جایی که نفهمیدم کجای این قطار شلوغ و پر مسافر است. سیس روایت نویس های حرفه‌ای میگیرم از کیفم نفری دو تا تافی میگذارم توی دست بچه‌ها؛ بلکه آرام بگیرند و جوابم را بدهند. سرگرم باز کردن شکلاتها میشوند ازشان میپرسم برای چی دارید می‌رید تهران سومی که پسر چهار پنج ساله‌ای است میگوید مامانم گفته اونجا بهمون خوراکی میدن میخندم میفهمم مادرشان برای اینکه فضای غمگین مسیر را قابل تحمل کند این وعده را داده. طفلی‌ها از گرما و ازدحام و خستگی خبری ندارند. دختر خانواده که از همه بزرگتر است حدودی هشت ساله میزند میگوید داریم میریم چیز ببینیم چیز آها قبر آقا رو ... او هم میداند باید به من روایت‌نویس چه جوابی بدهد که قابل پخش باشد. https://eitaa.com/namakdooon
روایتک ۲ طوری همه را برای روایت نویسی بسیج کرده‌اند که توی گروه نویسندگان تشییع؛ یکی می‌گفت یک جوان نیجریه‌ای دیدم اما حاضر به مصاحبه نشد و خیلی سریع از من دور شد. یکی دیگر روی پیامش ریپلای زد. من مصاحبه‌اش را گرفته بودم. راستش فکر کنم توی روایت نویسی همچین مراسمی مصاحبه با خارجی جماعت امتیاز بالایی داشت. رتبه دوم می‌رسد به آنها که با ویلچر آمده بودند. رتبه بعدی سرورانی که از راههای خیلی دور شرف حضور پیدا کردند. مثلا گروهی از زنان را دیدم که از روستاهای هرمزگان آمده بودند. می‌گفت بیشتر از یک روز توی راه بودند. ولی با اینکه مصاحبه‌اش را کسی نگرفته بود نتوانستم غیر چند فحش به سازشکاران و منافقین و وطن فروش‌ها چیزی دیگری از وی استحصال کنم. https://eitaa.com/namakdooon
حاضران به غایبان برسانند نذر کرده بودم تشییع آقا بدون تلفات جانی برگزار بشه کارگاه طنز بعدی برای پنج نفر تخفیف ویژه بذارم اگرچه همه می‌گفتند من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود ولی نذر بنده سر جاش هست انشالله بعد از ماه صفر
نمکدون شعبه ایتا
روایتک ۲ طوری همه را برای روایت نویسی بسیج کرده‌اند که توی گروه نویسندگان تشییع؛ یکی می‌گفت یک جوان
روایت ۳ از اتاق فرمان اشاره کردند پیدا کردن زن بدحجابی که متحول شده باشد در حکم زنگ طلایی داورهاست. اتفاقا شب دوم که از مصلی برگشتم خوابگاه دانشجویی دخترم، در میدان منیریه خانمی را دیدم که شالی سبکی روی سرش انداخته بود. البته شال به مرور لیز خورده و دست آخر خودش را آویزان حجم موهای وز وزی و رنگ شده زن کرده بود. شال بیچاره انگار به آن موهایی که با کش بسته شده بودند التماس میکرد رهایش نکند. شاید همه اینها خیلی تصویر خاصی نباشد اما زن روی نیمکتی در حاشیه تجمع شبانه نشسته بود. البته پرچم تکان نمی‌داد. چون دستش پر بود. پر بود یعنی اینکه چیزی را نگه داشته بود توی بغلش. سگش را . سوژه نابی میشد برای عکاسی و روایت نویسی و در نهایت زنگ طلایی گرفتن از اساتید . اما خوب من از سگ میترسم. نه اینکه چون نجس العین است چندشم بشود ها... نه! کاملا میترسم و سگ ها ترس را بو می‌کشند. حقیقتا آن تجمع با شکوه؛ صدای واق واق سگ گوگول مگولی پشم فرفری را کم داشت. https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
سلام یه مدت نبودم اما براتون مطالب جدید موجود کردم 🙄 (به سبک ادمین کانالهای فروش از شیر مرغ تا جون
روایت ۴ راستی گرفتن این کارت هم خیلی کار آسانی نبود. دو ساعتی سگ‌چرخ زدم دور مصلی. فکر می‌کردم آدرسی که داده‌اند از مترو بهشتی است. اما در نهایت فهمیدم مسیر را کاملا برعکس رفته بودم و باید از مترو سهروردی مسیر را در نظر می‌گرفتم. از ده دوازده نفر پرسیدم. به نظرم نیروهای امنیتی باید بیشتر درباره جایی که می‌خواستم بروم اطلاعات می‌داشتند، چون جزو بچه‌های بالا بودند اما تقریبا همه‌شان نمی‌دانستند سرای دوم کجاست. الا یکی‌شان که گفت: شاید منظورش از سرای دوم؛ همین «چهل سرا» باشد. چهل سرا زائر شهری بود برای اسکان و پذیرایی مردم. یک ساعتی هم آنجا چرخیدم آنقدر که راهنماها می‌گفتند: عه! هنوز پیداش نکردی ؟! دست آخر یکی‌شان که دختر جوان ترکه‌ای و ظریفی بود؛ چیزی به اندازه همان چوب پری که دستش گرفته بود؛ اشاره کرد به راه باریکی میان چند سوله و گفت: اینجا یه مرکز رسانه تصویری «آن» دیدم، می‌خوای برو اونجا بپرس سرای دوم کجاست؟ برق از کله‌ام پرید. دقیقا باید میرفتم همان مرکز. نه سرای دوم. بدو رفتم و کارتم را گرفتم. وقتی برگشتم. دیدمش. پرسید: پیداش کردی؟ با افتخار کارت را بیرون کشیدم و نشانش دادم. گفت: پس خبرنگاری! جواب دادم : نه! خواسته‌اند روایت‌نویسی کنم. اما فکر نمی‌کنم چیز دندان‌گیری بنویسم. با تعجب پرسید: چرا؟ گفتم: طنزنویسم. چیزهایی که این روزها می‌نویسم ملغمه‌ای از شوخی و روضه است. چیز غریبی می‌شود. مثلا این را ببین... "من برای رهبر گریه نمی‌کنم‌. فقط صبح‌ها که یه چرخی تو مجازی می‌زنم ؛ گریه می‌کنم. دیگه گریه نمیییی‌کنم تا حدود ده صبح که یه کم گریه می‌کنم. دیییییییییگه می‌ره تا ظهر که گریه می‌کنم، سبک بشم. بعدش عصر که خیلی هوا هوای دلتنگیه هم یه کوچولو گریه می‌کنم. دیگه میییییره تا غروب که فضاش دلگیر و برای رهبر گریه می‌کنم. دیگه می‌ره تا شب قبل خواب چند قطره اشکی می‌ریزم. دیییگه می‌ره تا نصفه شب که از خواب بپرم یادم بیوفته رهبر رفته، یه چند قطره اشک بی‌صدا.... وگرنه کلا گریه نمی‌کنم." دخترک می‌خواند و اشک می‌ریخت. از شدت گریه انگار قامت ترد و نازکش شکست. خم شد و روی لبه پیاده‌رو نشست. گفتم: گریه نکن. قرار نبود اشکت را دربیاورم؛ اما زار گریه می‌کرد. خداحافظی کردم و از او دور شدم. به عنوان یک طنزنویس دسته گل به آب داده و اشکش را درآورده بودم. باید از صحنه جرم فرار می‌کردم. https://eitaa.com/namakdooon
داشتند توی مترو شعار می‌دادند. هم آنها که رو به مصلی می‌رفتند هم این‌هایی که برمی‌گشتند. یکی که از نفس می‌افتاد دیگری دم می‌گرفت. شعار دادند : خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست توی دلم غر زدم : گروه خونی‌مان که به رهبر شهید نمی‌خورد؛ انشالله به رهبر جدید بخورد. دوباره یکی فریاد کشید: علی حیدر کرار خامنه‌ای نگه دار توی دلم گفتم :.... خدایی انتظار دارید شوخی که آن لحظه از ذهنم گذشته را اینجا بنویسم؟ با هر کسی بشود شوخی کردم با ابالفضل علمدار که نمیشود. لابد حکمتی بوده، دعای «اباالفضل علمدار» که برای رهبر شهید داشتیم عمل نکرده. اصلا به من چه! برویم نیتها را خالص کنیم دعایمان به هدف اجابت برسد. https://eitaa.com/namakdooon
روایت ۵ سه‌تایی افتاده بودند به جان زباله‌های توی پیاده‌رو. توی گرمای سر ظهر که هر کسی زیر سایه نشسته بود و خستگی در میکرد. دستکش پلاستیکی به دست داشتند. یکی‌شان کیسه پلاستیکی را دست گرفته بود و آن دوتای دیگر بطری‌های آب معدنی و قوطی آبمیوه و زباله‌ها را مادرانه از در و دیوار جمع می‌کردند. برای وطن مادری می‌کردند. وطنی که به پایش جان عزیزترین ایرانی روی زمین فدا شده بود. پاسدار عشق و میراث رهبر شده بودند. حتی شده با دست گرفتن پلاستیک زباله. بی‌شک در آن زمان و مکان به گفته رهبر شهید عمل می‌کرد که گفت: " در جمهوری اسلامی، هر جا که قرار گرفته‌اید، همان‌جا را "مرکز دنیا" بدانید و آگاه باشید که همه کارها به شما متوجه است." https://eitaa.com/namakdooon
روایت ۶ به نظر مادر و دختر می‌آیند. پرچم عراق را توی دستشان بود. اگرچه توی قم عراقی زیاد هست اما بالاخره خارجی محسوب می‌شوند و همانطور که گفتم روایت گرفتن از خارجی‌ها امتیاز بالایی دارد. حالا نه به اندازه مو بلوندها و چشم آبی‌های آمریکایی و اروپایی. با اعتماد به نفسی که از آشنایی‌ام با چند کلمه عراقی مثل «شکرا: متشکرم»، «عاشت ایدک: دستت دردنکنه»، «لاتحچی بالسرعه حتی افتهم: جان عزیزت تند حرف نزن تا بفهمم چی میگی!»، «انطینی مخده: به من بالش بده» و حتی «وین صحییات: گلاب به روت سرویس بهداشتی کجاست؟» جلو می‌روم. می‌پرسم: عراق؟ دختر جوان می‌گوید: نه قمی هستیم. اما اصالتا عراقی هستیم. خواستیم با پرچم خودمان بیاییم. کارت خبرنگاری را از جیب کوچک کیفم بیرون می‌کشم و به مادرش نشان می‌دهم. می‌گویم: خبرنگار خامنه‌ای دات آی آر هستم. زن هولی کارت را از دستم می‌قاپد. دست پاچه از جا برمی‌خیزد دخترش هم. زن چنان با شوق و‌چشم‌های گرد شده، نگاهش بین کارت و من می‌دود که حس می‌کنم انگار به مرادش رسیده باشد. با عجله می‌گوید: شماره‌ات را بده! نمی‌گذارد توضیح بدهم دقیقا دارم در این بیابان و سیل جمعیت که پهلو به پهلوی محشر می‌زند چه غلطی می‌کنم. کارت را چسبیده و پس نمی‌دهد.می‌گویم: کارت خبرنگاری را بده که لازمش دارم. گم بشود بیچاره می‌شوم. شماره ام را می‌زند توی گوشی‌اش. می‌گویم: اگر حرف خاصی، داستانی، نکته‌ای بود که به نظرتان برای ثبت در تاریخ لازم باشد و کلا هر چیزی که معمولا به آن توجه نشده اما مهم است به بنده اطلاع بدهید. با همان شوق و محبتی که از چشمهایش می‌پاشد طرفم می‌گوید: چشم. چشم. خیلی خوشحال شدم دیدمتان. چه سعادتی بود امروز که با شما آشنا شدم. حالا منم که دستپاچه شده‌ام در برابر این همه محبت. می‌گویم: من آدم خاصی نیستم که مثل من صد نفر دیگر روایت نویس ریخته توی بلوار پیامبر اعظم. دلم میخواهد بگویم اما اغلب‌شان از این کارتها ندارند. صادر نشده یا نتوانسته‌اند بروند تهران بگیرند. نمی‌گویم. اما زن این را حمل بر خضوع بنده می‌کند و با خوشحالی دستم را فشار می‌دهد و خداحافظی می‌کنند. خدا را شکر می‌کنم که لازم نبود از گنجینه لغات عراقی‌ام استفاده کنم مخصوصا که هنوز نمی‌دانم کارت خبرنگاری به عراقی چه می‌شود؟! https://eitaa.com/namakdooon
وقتی خبر شهادت رهبری را شنیدم، یاد این پیرمرد افتادم. اربعین سال گذشته بود . در میانه بین‌الحرمین با شوق با افتخار تصویر رهبری را می‌چرخاند.