eitaa logo
نمکدون شعبه ایتا
264 دنبال‌کننده
230 عکس
37 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
نمکدون شعبه ایتا
روایتک ۲ طوری همه را برای روایت نویسی بسیج کرده‌اند که توی گروه نویسندگان تشییع؛ یکی می‌گفت یک جوان
روایت ۳ از اتاق فرمان اشاره کردند پیدا کردن زن بدحجابی که متحول شده باشد در حکم زنگ طلایی داورهاست. اتفاقا شب دوم که از مصلی برگشتم خوابگاه دانشجویی دخترم، در میدان منیریه خانمی را دیدم که شالی سبکی روی سرش انداخته بود. البته شال به مرور لیز خورده و دست آخر خودش را آویزان حجم موهای وز وزی و رنگ شده زن کرده بود. شال بیچاره انگار به آن موهایی که با کش بسته شده بودند التماس میکرد رهایش نکند. شاید همه اینها خیلی تصویر خاصی نباشد اما زن روی نیمکتی در حاشیه تجمع شبانه نشسته بود. البته پرچم تکان نمی‌داد. چون دستش پر بود. پر بود یعنی اینکه چیزی را نگه داشته بود توی بغلش. سگش را . سوژه نابی میشد برای عکاسی و روایت نویسی و در نهایت زنگ طلایی گرفتن از اساتید . اما خوب من از سگ میترسم. نه اینکه چون نجس العین است چندشم بشود ها... نه! کاملا میترسم و سگ ها ترس را بو می‌کشند. حقیقتا آن تجمع با شکوه؛ صدای واق واق سگ گوگول مگولی پشم فرفری را کم داشت. https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
سلام یه مدت نبودم اما براتون مطالب جدید موجود کردم 🙄 (به سبک ادمین کانالهای فروش از شیر مرغ تا جون
روایت ۴ راستی گرفتن این کارت هم خیلی کار آسانی نبود. دو ساعتی سگ‌چرخ زدم دور مصلی. فکر می‌کردم آدرسی که داده‌اند از مترو بهشتی است. اما در نهایت فهمیدم مسیر را کاملا برعکس رفته بودم و باید از مترو سهروردی مسیر را در نظر می‌گرفتم. از ده دوازده نفر پرسیدم. به نظرم نیروهای امنیتی باید بیشتر درباره جایی که می‌خواستم بروم اطلاعات می‌داشتند، چون جزو بچه‌های بالا بودند اما تقریبا همه‌شان نمی‌دانستند سرای دوم کجاست. الا یکی‌شان که گفت: شاید منظورش از سرای دوم؛ همین «چهل سرا» باشد. چهل سرا زائر شهری بود برای اسکان و پذیرایی مردم. یک ساعتی هم آنجا چرخیدم آنقدر که راهنماها می‌گفتند: عه! هنوز پیداش نکردی ؟! دست آخر یکی‌شان که دختر جوان ترکه‌ای و ظریفی بود؛ چیزی به اندازه همان چوب پری که دستش گرفته بود؛ اشاره کرد به راه باریکی میان چند سوله و گفت: اینجا یه مرکز رسانه تصویری «آن» دیدم، می‌خوای برو اونجا بپرس سرای دوم کجاست؟ برق از کله‌ام پرید. دقیقا باید میرفتم همان مرکز. نه سرای دوم. بدو رفتم و کارتم را گرفتم. وقتی برگشتم. دیدمش. پرسید: پیداش کردی؟ با افتخار کارت را بیرون کشیدم و نشانش دادم. گفت: پس خبرنگاری! جواب دادم : نه! خواسته‌اند روایت‌نویسی کنم. اما فکر نمی‌کنم چیز دندان‌گیری بنویسم. با تعجب پرسید: چرا؟ گفتم: طنزنویسم. چیزهایی که این روزها می‌نویسم ملغمه‌ای از شوخی و روضه است. چیز غریبی می‌شود. مثلا این را ببین... "من برای رهبر گریه نمی‌کنم‌. فقط صبح‌ها که یه چرخی تو مجازی می‌زنم ؛ گریه می‌کنم. دیگه گریه نمیییی‌کنم تا حدود ده صبح که یه کم گریه می‌کنم. دیییییییییگه می‌ره تا ظهر که گریه می‌کنم، سبک بشم. بعدش عصر که خیلی هوا هوای دلتنگیه هم یه کوچولو گریه می‌کنم. دیگه میییییره تا غروب که فضاش دلگیر و برای رهبر گریه می‌کنم. دیگه می‌ره تا شب قبل خواب چند قطره اشکی می‌ریزم. دیییگه می‌ره تا نصفه شب که از خواب بپرم یادم بیوفته رهبر رفته، یه چند قطره اشک بی‌صدا.... وگرنه کلا گریه نمی‌کنم." دخترک می‌خواند و اشک می‌ریخت. از شدت گریه انگار قامت ترد و نازکش شکست. خم شد و روی لبه پیاده‌رو نشست. گفتم: گریه نکن. قرار نبود اشکت را دربیاورم؛ اما زار گریه می‌کرد. خداحافظی کردم و از او دور شدم. به عنوان یک طنزنویس دسته گل به آب داده و اشکش را درآورده بودم. باید از صحنه جرم فرار می‌کردم. https://eitaa.com/namakdooon
داشتند توی مترو شعار می‌دادند. هم آنها که رو به مصلی می‌رفتند هم این‌هایی که برمی‌گشتند. یکی که از نفس می‌افتاد دیگری دم می‌گرفت. شعار دادند : خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست توی دلم غر زدم : گروه خونی‌مان که به رهبر شهید نمی‌خورد؛ انشالله به رهبر جدید بخورد. دوباره یکی فریاد کشید: علی حیدر کرار خامنه‌ای نگه دار توی دلم گفتم :.... خدایی انتظار دارید شوخی که آن لحظه از ذهنم گذشته را اینجا بنویسم؟ با هر کسی بشود شوخی کردم با ابالفضل علمدار که نمیشود. لابد حکمتی بوده، دعای «اباالفضل علمدار» که برای رهبر شهید داشتیم عمل نکرده. اصلا به من چه! برویم نیتها را خالص کنیم دعایمان به هدف اجابت برسد. https://eitaa.com/namakdooon
روایت ۵ سه‌تایی افتاده بودند به جان زباله‌های توی پیاده‌رو. توی گرمای سر ظهر که هر کسی زیر سایه نشسته بود و خستگی در میکرد. دستکش پلاستیکی به دست داشتند. یکی‌شان کیسه پلاستیکی را دست گرفته بود و آن دوتای دیگر بطری‌های آب معدنی و قوطی آبمیوه و زباله‌ها را مادرانه از در و دیوار جمع می‌کردند. برای وطن مادری می‌کردند. وطنی که به پایش جان عزیزترین ایرانی روی زمین فدا شده بود. پاسدار عشق و میراث رهبر شده بودند. حتی شده با دست گرفتن پلاستیک زباله. بی‌شک در آن زمان و مکان به گفته رهبر شهید عمل می‌کرد که گفت: " در جمهوری اسلامی، هر جا که قرار گرفته‌اید، همان‌جا را "مرکز دنیا" بدانید و آگاه باشید که همه کارها به شما متوجه است." https://eitaa.com/namakdooon
روایت ۶ به نظر مادر و دختر می‌آیند. پرچم عراق را توی دستشان بود. اگرچه توی قم عراقی زیاد هست اما بالاخره خارجی محسوب می‌شوند و همانطور که گفتم روایت گرفتن از خارجی‌ها امتیاز بالایی دارد. حالا نه به اندازه مو بلوندها و چشم آبی‌های آمریکایی و اروپایی. با اعتماد به نفسی که از آشنایی‌ام با چند کلمه عراقی مثل «شکرا: متشکرم»، «عاشت ایدک: دستت دردنکنه»، «لاتحچی بالسرعه حتی افتهم: جان عزیزت تند حرف نزن تا بفهمم چی میگی!»، «انطینی مخده: به من بالش بده» و حتی «وین صحییات: گلاب به روت سرویس بهداشتی کجاست؟» جلو می‌روم. می‌پرسم: عراق؟ دختر جوان می‌گوید: نه قمی هستیم. اما اصالتا عراقی هستیم. خواستیم با پرچم خودمان بیاییم. کارت خبرنگاری را از جیب کوچک کیفم بیرون می‌کشم و به مادرش نشان می‌دهم. می‌گویم: خبرنگار خامنه‌ای دات آی آر هستم. زن هولی کارت را از دستم می‌قاپد. دست پاچه از جا برمی‌خیزد دخترش هم. زن چنان با شوق و‌چشم‌های گرد شده، نگاهش بین کارت و من می‌دود که حس می‌کنم انگار به مرادش رسیده باشد. با عجله می‌گوید: شماره‌ات را بده! نمی‌گذارد توضیح بدهم دقیقا دارم در این بیابان و سیل جمعیت که پهلو به پهلوی محشر می‌زند چه غلطی می‌کنم. کارت را چسبیده و پس نمی‌دهد.می‌گویم: کارت خبرنگاری را بده که لازمش دارم. گم بشود بیچاره می‌شوم. شماره ام را می‌زند توی گوشی‌اش. می‌گویم: اگر حرف خاصی، داستانی، نکته‌ای بود که به نظرتان برای ثبت در تاریخ لازم باشد و کلا هر چیزی که معمولا به آن توجه نشده اما مهم است به بنده اطلاع بدهید. با همان شوق و محبتی که از چشمهایش می‌پاشد طرفم می‌گوید: چشم. چشم. خیلی خوشحال شدم دیدمتان. چه سعادتی بود امروز که با شما آشنا شدم. حالا منم که دستپاچه شده‌ام در برابر این همه محبت. می‌گویم: من آدم خاصی نیستم که مثل من صد نفر دیگر روایت نویس ریخته توی بلوار پیامبر اعظم. دلم میخواهد بگویم اما اغلب‌شان از این کارتها ندارند. صادر نشده یا نتوانسته‌اند بروند تهران بگیرند. نمی‌گویم. اما زن این را حمل بر خضوع بنده می‌کند و با خوشحالی دستم را فشار می‌دهد و خداحافظی می‌کنند. خدا را شکر می‌کنم که لازم نبود از گنجینه لغات عراقی‌ام استفاده کنم مخصوصا که هنوز نمی‌دانم کارت خبرنگاری به عراقی چه می‌شود؟! https://eitaa.com/namakdooon
وقتی خبر شهادت رهبری را شنیدم، یاد این پیرمرد افتادم. اربعین سال گذشته بود . در میانه بین‌الحرمین با شوق با افتخار تصویر رهبری را می‌چرخاند.
۷ باید برخاست قامت پیرزن زاویه داشت. حدود ۱۱۰ درجه. اگر پاهای لرزانش را عمود بر زمین می‌گرفتی، کمر خمیده‌اش زاویه ۱۱۰ درجه ساخته بود. به‌سختی راه می‌رفت. گاهی یا علی می‌گفت. لنگر می‌انداخت و تاب برمی‌داشت تا یک قدم جلو برود. مرد میانسالی که می‌خورد پسرش باشد از پشت سر دستهایش را باز کرده بود تا حفاظی خیالی برای ممانعت از سقوط مادر درست کرده باشد. کمی پایین‌تر دیده بودم که چند نفر با ویلچر آماده‌اند کنار خیابان ایستاده‌اند تا آنهایی که خسته و درمانده از ادامه مسیر هستند را سوار کنند. یکی‌شان زن هرمزگانی که بچه کوچکی توی بغلش بود را به اصرار سوار کرد. به شوخی گفتمش: اگر ترامپ اینها رو ببینه میگه حکومت پاهای مردم رو شکسته با زور ویلچر آورده تشییع. زن سبزه روی هرمزگانی به تندی می‌گوید: ترامپ ...خورده. بقیه حرفش را درز می‌گیرد. حس می‌کنم ترکش باقی صحبتش یقه مرا می‌گرفت. از خدا که پنهان نیست کهنسالان ویلچر سوار. افراد با قطع یا نقص عضو یعنی سوژه نابی هستند برای عکاسی و روایت‌نویسی حتی اگر نقص عضوشان یکی از اعضای غیرقابل مشاهده با چشم باشد. جوری که دیگر ترکش هیچ گفتگویی نصیبم نشود به پسر پیرزن می‌گویم: براش ویلچر می‌گرفتید. اینجوری خسته میشن . پسر همانطور که با دستهای باز راه می‌رود و چشم از مادرش برنمی‌دارد، می‌گوید: مگه قبول می‌کنه؟! می‌گه می‌خوام پیاده‌ برم. پیرزن با آن کمر زاویه‌دار اصل جنس مردم ایرانی‌ است. همین جنس مردمان هستند بالاخره روزی چنان بینی دشمن را به خاک می‌مالند که زاویه دشمن با خاک کاملا صفر باشد. در مماس‌ترین حالت با زمین. https://eitaa.com/namakdooon
۸ پیش به سوی طهرانی مقدم شدن! «هلابیکم یا زوار» و بقیه‌اش را فارسی می‌گفت: پاشیدن آب برای خنک شدن و دوباره آنچه را که معلوم در راهپیمایی اربعین یاد گرفته فریاد می‌زد:« هلابیکم یا زوار» پسر بچه ۸ـ۹ ساله‌ای بود که گویا در زمینه آب پاشیدن به افراد خبره بود و بسیار تمرین کرده بود. با بطری آب معدنی را که روی درش چندتایی چندتایی سوراخ ایجاد کرده بود به مردم توی بلوار پیامبر اعظم آب می‌پاشید. پرسیدم: کی براتون سر بطری رو سوراخ زده؟! انگار که مزاحمش شده باشم سر سرکی به نقطه‌ای همان حوالی پیاده‌رو اشاره کرد به خانمی:« اونجا نشسته با نوک خودکار در بطری سوراخ می‌کنه. هلابیکم یا زوار آبپاشی رایگان! بطری آبش تمام که می‌شود بدو میرود و سمت مادرش تا با بطری آب دیگری خشابش را پرکند. این فقط یک شیطنت ساده کودکانه نیست. تلاشی است برای تاثیرگذاشتن برای منفعل نبود با کمترین امکانات این همان دیدگاه شهید طهرانی است که می‌گفت تنها انسانهای ضعیف به اندازه امکاناتشان تلاش می‌کنند البته دیدگاه شهید طهرانی در ابعاد کودکانه‌ با اندکی شیطنت پسرانه. https://eitaa.com/namakdooon
روایت ۹ بلندگوهای وقت شناس روز تشییع تهران جمعیت متراکم و فشرده می‌رفت سمت میدان آزادی. از بلندگوها مداحی «باید برخاست» پخش می‌شد. به رسم همیشگی تمام مراسم ایرانی‌ها درست در نقطه اوج مداحی صدای بلندگوها قطع شد و همه شنیدند که دارند هماهنگ و باصدایی در اوج میخوانند « انا علی العهدی /لبیک یا مهدی». هیجان زده آن بند را محکم‌تر و پرشورتر فریاد زدند. شکوه آن لحظه وصف شدنی نبود. هویت جمعی جدیدی شکل گرفته بود و این بند از مداحی مانیفست نهایی این جمعیت بود. مبتنی بر استقامت و امید به آینده! https://eitaa.com/namakdooon
روایت ۱۰ مامان تراز ایرانی از آن مامانهای زبر و زرنگ بود. با دوتا پسرش داشتند می‌رفتند مراسم وداع. شکلات‌های تافی هم یخ پسرها را برای گفتگو باز نکرد. اما چیزی که بیشتر توجهم را جلب کرد بستن ربان سرخ به مچ دست‌هایشان بود به نشانه خونخواهی رهبر. و آن سوزن‌دوزی ظریف یاحسین که معلوم بود هنر مادر خانواده است و با صبر زیاد مخصوص ما ایرانی‌ها دوخته شده. ازشان خواستم فقط از مچ‌بندها عکس بگیرم. مادر خیلی هنرمندانه این ترکیب را چید. پسرها نق‌نق کردند؛ اما مادرشان با مهربانی و شوخ‌طبعی مجابشان کرد. گفت: بیایید تولید محتوا کنیم. پسرها رضایت دادند. قاب می‌بندم. عکس می‌گیرم. زن مقاوم و تمدن‌ساز ایرانی را در تمام اجزای این تصویر حضور دارد. https://eitaa.com/namakdooon